اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ دلنوشته: مثل همه زنان کارمند سرزمینم…

دلنوشته: مثل همه زنان کارمند سرزمینم…

photo_2016-مسجد جامع-23

زنان کارمند مخصوصا اگه صاحب خانواده و فرزند هم باشند از احساس مسئولیت فوق العاده ای برخوردارند که توی اکثر زنان خانه دار شاید نتونیم ببینیمش .اونها ازکمترین زمانی که دارند به بهترین شکل استفاده می کنند و مدیریت وقت و انرژی رو خوب بلدند.بچه های زنان کارمند از کودکی یاد میگیرند که قوی،مستقل و متکی به خود باربیان و بررسی ها نشون میده که این کودکان در درس و فعالیتهای آموزشیشون موفق و  حتی موفق تر هستند.هرچند نمی توانیم منکر برتری و موهبت های خانه دار بودن و نتایج خوبش برای خانواده ها بشویم ، ولی امروز جامعه به جایی رسیده که قبول کرده کارمند بودن زنان مانعی برای انجام وظایف مادری و همسریشون نخواهد بود و اتفاقا این زنان همه مسئولیت هاشون  روبه بهترین شکل و با بالاترین حد مسئولیت پذیری انجام میدن. ما زنان کارمند اگرچه وقت زیادی برای خلوت کردن با خودمون، برای استراحت و آرامش داشتن و برای تفریحات و تنوعات خاص زنان خانه دار نداریم ، اما اکثرمون برنامه ریزهای موفقی هستیم که هم سفرهای خانوادگی و دوستانه میریم. هم به خرید و پارک و ورزشمون می رسیم( سینما و تئاتر هم که نداریم).هم بچه هامون رو مدیریت می کنیم و هوای درس و مشق و کلاس های تابستونی شون رو داریم و هم حواسمون به حال خوب و بد همسرامون هست.هم یادمون می مونه که فلان کتاب جدید رو بخریم و بخونیم و هم از ادامه تحصیل همزمان با کار بیرون و کار خونه غافل نمی شیم. همه زنها دلشون می خواد تکیه گاه محکمی از جنس همسر داشته باشند اما همسران ما خواه ناخواه حتی اگه انکار کنند به ظاهر، به ما تکیه می کنند و خیالشون راحته که زنی هست که همه جوره هوای زندگی و خانواده رو داره و  میشه برای روز سختی روش حساب کرد. زنان کارمند با همه سختی های کار و مشغله های فکریشون مدیران بسیار قوی و توانمند بیرون و درون منزلند اونقدر که حتی وقت خواب هم در حال برنامه ریزی مسائل خونه و خانواده هستند. این زنان را باید قدر دانست. قدر زحمت هایشان، قدر خستگی هایشان، قدر با یک دست هزار کار انجام دادن و نق نزدنشان، قدرمدیریت خوب و تربیت موثر کودکانشان و قدر همه تکیه گاه بودنشان را، باید دانست. حالا که ده سال از عمر کارمندیم می گذره خوشحالم که اون روز گرم و کشدار تابستونی در جواب نگاه نگران و منتظر پدر و مادرم وقتی سر دو راهی عقل و دلم گیر کرده بودم با جسارتی که از یه دختر ۲۵ ساله بعید بود حاضر شدم زندگی تنها توی یه شهر کویری دور افتاده رو انتخاب کنم برای اینکه بتونم روی پای خودم وایسم. حالا فکر می کنم این کارمندی بهم قدرت و جسارت و امید داد اونقدری که بعدش دیگه هیچ وقت از مواجهه با سختی های زندگی نترسیدم. سخت بود اما از پسش برومدم. مثل همه زنان کارمند سرزمینم...

نوشته شده توسط: بانوی شهر من. ۲۹ مردادماه ۹۵٫

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ دلنوشه: پهلوانان نمی میرند…

پهلوانان نمی میرند… به قلم حمید عسکری

photo_2016-ppp-52

بخش عمده اي از لذت مرد بودن اين است كه زنت، عشقت ، خواهرت ، مادرت كارهايي را از تو بخواهند كه خودشان نمي توانند. باز كردن شيشه هوا گرفته خيار شور بلندكردن لبه مبل و جلو كشيدن يخچال و گاز و تعويض لاستيك پنچر و بالا آوردن ده كيسه ميوه و چمدان سفر بخشي از اين لذتها هستند. بارها برق شيرين نگاه همسرم و احساس غرور دخترم را در انجام اين كارهاي كوچك  ديده ام از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان بارها اين كارها را خودشان مي توانسته اند انجام بدهند و خواستند از قدرت من لذت ببرند و بارها بعد از انجام اين كارها خودم را لوس كرده ام و آخي هم گفته ام و بوسه ريزي هم بر دستم نشسته است. فاجعه آنجا آغاز ميشود كه اين كارها را قرار باشد جلوي مهمان انجام بدهي ترس ريزي ته دلت را مي لرزاند جلوي چشم غريبه نه مي تواني خودت را لوس كني و نه بوسه اي در كار است. دنيا اسلوموشن ميشود و خواه ناخواه فرو دادن بزاق دهان سخت مي شود. نهايت تلاشت را ميكني كه از دهن مردي از مهمانها “بده من بابا پيزوري ” نشنوي. خنده ها موذيانه ميشوند و حكم گلادياتوري را پيدا مي كني كه از زخم خوردنت لذت مي برند. فاجعه وقتي عميق تر مي شود كه در شيشه خيار شور را چسب قطره اي زده باشند. شيشه باز نشود تو شايد براي دقايقي ته گلويت مزه سيب زميني خام ميگيرد ولي تو هنوز براي دخترت پدري و براي همسرت مردي و تكيه كند … بهانه هم براي بوسه كه فراوان است…اينها را گفتم كه بگويم بهداد عزيز شيشه خيار شور دويست و چهل پنج كيلويي ات را چسب زده بودند و جلوي چشم ميلياردها نفر گفتند بازش كن ولي بازش كردي ولي قبول نكردند. من فداي تاولهاي دستهايت بشوم پهلوان. دمت گرم . خدا را شكر كه دخترت نوزاد بود و اشكهايت را نديد. دم همسرت گرم كه دوري ات را تحمل كرد و در دشوار ترين لحظات تنهايي را تحمل كرد. تهمينه هاي سرزمينم فراق رستمشان را بر نجات ايران همواره ترجيح داده اند. پهلوان دنيا همين است اشكهايت را ديدم و به اين نتيجه رسيدم كه : مرد براي  هضم دلتنگياش پاش بيافته گريه هم مي كنه. شيشه باز كردنت را ديدند و قبول نكردند مهم نيست مهم اين است تو براي مردمت به جنگ چند صد كيلو فولاد سرد و يخ زده رفتي و با افتخار شكستش دادي. فقط يك خواهش پروازت كه نشست چمدانت را كه گرفتي مسير سالن ترانزيت تا پله برقي ها را چند قولوپ آب بخور و بغضت را فرو بده و به هموطنانت لبخند بزن گريه كني گريه مي كنيم ها …گريه هايت را بگذار براي شانه هاي صبور همسرت… سرت را بالا بگير رستم پهلواني به يك گردالي زرد رنگ روي سينه نيست…

نویسنده: حمید عسکری

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ کاش بوی پیراهن یوسف به کنعان برسه…

کاش بوی پیراهن یوسف به کنعان برسه…

photo_2016-A.Z-46

یه روز گرم تابستونی بود کوچیک بودم اما نه اونقدر که یادم نیاد اتفاقات رو، مامان دستمو گرفت و رفتیم نزدیک میدون ورودی شهرمون، جمعیت زیادی از زن و مرد اونجا جمع شده بودند. پرسیده بودم این جا برای چی اومدیم و جواب شنیده بودم: اسرای جنگ دارن میان! آزادشون کردن! نسل من اون سال ها علی رغم سن و سال کمش خوب میدونست جنگ یعنی چی؟ خوب می دونست شهید به کی میگن؟ خوب می دونست اسیر چیه و جانباز کیا هستن؟ نسل من خمپاره و ترکش و صدای آژیر خطر جزو لالایی شبانه ش بود و خیلی زودتر از سنش بزرگ شد. برای همین اون عصر گرم تابستونی بجز من بچه های کوچیک زیادی همراه مادر و پدرهاشون جمع شده بودن به استقبال جوانان وطن، ما هم می فهمیدیم که اونا از جای سختی برمیگردن. می دونستیم سختی کشیدن. می دونستیم تلخه کامشون…

وقتی اتوبوس رسید هلهله مردم بلند شد و صدای صلوات فضا رو پر کرد. مادرها اشک می ریختند و جوونها یکی یکی از اتوبوس به بیرون پیاده که نه پرواز میکردند و توی سیاهی چادر مادر سفید بخت میشدند. اشک رساترین فریاد اون روز گرم بود. جوونهامون سیه چرده و لاغر بودند خستگی توی چهره هاشون موج میزد اما حال همه از دیدن همین چهره های آفتاب سوخته و لاغر و تکیده خیلی خوش بود. با غروری عجیب روی سرها و دست ها بلند می شدند یکی یکی و با هلهله صل علی محمد بوی خمینی آمد توی موج جمعیت غرق میشدند، اکثر کوچه ها چراغونی بود. جلوی در خونه ها گوسفند می کشتند و بوی اسپند و کندر توی هوا حال قشنگی به شهر داده بود. خونه اسرای آزاد شده که با عبارت قشنگ آزادگان معنای متفاوتی پیدا کردند مدام از مهمون پر و خالی میشد. اصلا نیازی نبود باهاشون نسبت داشته باشی همه مردم شهر میرفتند برای دیدن شیران بیشه وطن. همه شهر غرق شادی و شور بود. بچه هامون خسته بودند اما لبخند از روی لب هاشون محو نمیشد. توی حلقه جمعیت شهر و فامیل که می نشستند تعریف خاطره های تلخ و شیرین اردوگاه بود و جان فشانی سربازان امام، لابه لای جمعیت مادرها و پدرهایی بودند که قاب عکس به دست به دیدار جوونهای آزاد شده از بند اسارت میومدند که شما پسر ما رو اونجا ندیدی؟ ازش خبر نداری؟ اونم مثل شما اسیر بوده! و توی نگاه منتظر مادر یه دنیا حرف بود و چقدر دلش می خواست که خبر خوشی بشنوه از پاره دلش، و اون روزها حتی شنیدن خبر اینکه: پسرت توی فلان اردوگاه اسیره! مژده وصف ناپذیری بود. سال ها که گذشت کم کم موی سیاه اون جوونهای آزاده روبه سپیدی گذاشت. خیلی هاشون از شکنجه ها و سختی های دوران اسارت یادگارهایی داشتند که گاه و بیگاه اذیتشون میکرد! خیلی هاشون دل شکسته و دل گرفته بودند از فراموش شدن آرمان هاشون توی جامعه، خیلی هاشون دلگیر بودند از نادیده گرفتن خیلی از آرمان هاشون، اما هنوز بودند مثل شیر، و اگه بازم لازم میشد دریغ نمی کردند همون تن خسته و زخمی و رنجور رو برای وطن، برای وطن، برای وطن، اما دلخراش ترین سکانس این فیلم ایثار، اون مادرهای منتظری بودند که هنوز هم قاب عکس به دست منتظر صبحی بودند که توش یه جوون رعنا در سیاهی چادر مادر سفید بخت میشه و برمیگرده! چشم های انتظار مادرها و پدرهای پیر و خمیده پشت به راه سفید شد اما نور چشمی ها نیومدند، سال ها گذشت و انتظار تموم نشد، یوسف ها به کنعان برنگشتند و یعقوب هنوز چشم به راه داشت. امروزم همون روز گرم تابستونیه که با مادر به استقبال ورود آزاده ها رفتیم، عین همون روز گرم و تفتیده، خیلی هامون فراموش کردیم. خیلی هامون بی معرفت شدیم، خیلی هامون حتی مسخره می کنیم! اما هنوز هم باور دارم که اگر اون ها و همه سختی هایی که کشیدند نبود امروز من و تو حتی نمی تونستیم راحت بخوابیم. حتی نمی تونستیم راحت نفس بکشیم، و ما قد تک تک ثانیه های تلخ اردوگاه های عراق به تک تکشون مدیونیم. و بیشتر از اون به دل ها و چشم های منتظر مادران و پدرانی که خیلی هاشون با انتظار و حسرت دیده از دنیا بستند و خیلی هاشون هنوز منتظرند…

کاش بوی پیراهن یوسف به کنعان برسه…

تقدیم به همه مادرهای منتظر و آزادگان میهن پاکمان ایران خصوصا دریار زادگاهمان نایین سربلند…

صبح روز سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٥ : توسط:

تصویر مربوط به ورود آزاده عزیز ابوالفضل محمدی، محمدیه کوچه دروازه

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ دلنوشته:هیچوقت شده، برای دل خودت باشی؟ برای بودنی، که همین یک بار است…

هیچوقت شده ، برای دل خودت باشی؟ برای بودنی، که همین یک بار است

photo_2016-07-24_20-11-06

همیشه: کاری هست برای انجام دادن! درس بخوانی و شغل رویایی ات را داشته باشی. همیشه چیزی هست، که باید به آن برسی، ازدواج کنی، فرزند بیاوری و بزرگشان کنی. همیشه چیزی هست، که باید بخری. همیشه جایی هست، که صدایت میزند! آن سوی آبها،  سرزمین آرزوها. فقط یکبار برای یک لحظه تامل کن، و از خودت بپرس: در تمام این سال ها کجا بوده ای؟ برای خودت چقدر بوده ای؟ میدانی، وقتی  در آرزوی چیزی هستی، تمام لحظه های حال از دست رفته اند! برای خودت زندگی نکرده ای، تمام زندگیت را، برای آرزوهایت خرج کرده ای…

هیچوقت شده ، برای دل خودت باشی؟ به محله ی قدیمی ات سر بزنی؟  رد همکلاسی هایت را بگیری، و دلخوشی های ساده ات را؟ نقاشی کنی، عکسی بگیری، نامه ای بنویسی شبیه نامه های عاشقانه ای که در چمدان های قدیمی خاک گرفته پیدا کرده بودی؟

همان هایی که یادآوریت می کنند معنای عشق، در آن روزگار چه بوده! تو نبودی و عشق بود، و تو روزی، هر چند دور، نخواهی بود و عشق! تا ابد باقی ست. نیمکت های مدرسه ات و یادگاری هایی که رویش کندی بخاطر می آوری؟ از آن ” خود ” ی که میشناختی چقدر باقی مانده است؟ کتاب مقدس را باز میکنی در انتهای آن دستخط پدر را میبینی که نور چشمم خطابت کرده و تاریخ تولدم را رقم زده…

زندگی همین است: تو نور چشم کسی بوده ای که حالا حوصله اش را نداری، مثل همان فرزندی که اینگونه عاشقانه دوستش داری اما، حوصله اش را سر میبری…

یک جایی؛ زندگی را، جا گذاشته ای از دستت افتاده و رفته ای، آنهم چه رفتنی! برگرد، و از زمین برش دار!

دلت برای خودت تنگ نشده؟

رحم کن؛ میترسم تنگ نشود و دیر شود، بگرد دنبال کسی که نام کوچکت باشد؟! خودت را پیدا کن، بازوانت را دور خودت حلقه کن، در آغوشش بگیر، برای خودت زندگی کن

برای بودنی، که همین یک بار است…
عکس: میلاد عابدینی محمدی

نوشته شده توسط: یک دوست

اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ دهه کرامت و نایین شناسی…

نایین شناسی…

photo_2016-08-11_12-01-54

کانون پرورش فکری، کودکان و نوجوانان شماره یک نایین با موضوع نایین شناسی در دهه کرامت اقدام به برپایی بازدید کودکان و نوجوانان از اماکن متبرکه و قدیمی شهر نایین با مختصر توضیحی برای گل های زندگی نموده است.
امروز پنج شنبه ۲۱ مرداد ۹۵ تعداد ۳۶ نفر از عزیزان دختر جهت بازدید از مسجد سید محمدیه، آب انبار، کوچه ها و ساباط ها، مهمان محله سادات، محمدیه بودند…

با تشکر از: سرکار خانم حسینیان نایینی مسئول طرح و همراهان گرامی…

photo_2016-08-11_12-02-02

photo_2016-08-11_12-02-11

photo_2016-08-11_12-02-22

photo_2016-08-11_12-02-32

photo_2016-08-11_12-02-44