قصه های ولایت:از حکیم باشی تا…

ناصرقصه ای از : ناصر طالبی نژاد

گفته می‌شود حکیم‌باشی محمدیه از طایفه قریشی‌ها بود و ديگري حکیم‌باشی نايين از خاندان تاج و يكي ديگر هم درویش عبدالوهاب كه حالا این‌ها میراث دار كه بودند نمی‌دانم؛ اما در آن روزگاران از اطراف ‌واکناف با كلي سلام ‌وصلوات می‌آمدند دنبالشان و با شتر و قاطر و الاغ و هرچه اسباب سفر آن ‌وقت‌ها بود، براي مداواي مریضشان می‌بردنشان و ظاهراً كه دستشان هم شفا بوده و با يك نبض گرفتن و تجویز آب‌گوشت خروس نابالغ و نخود براي آن‌هایی كه گرمي مزاجشان را به‌هم‌ ریخته بود و مرغ نابالغ (دوتك) و قدري ادویه تركيبي براي آن‌هایی كه سردي مزاجشان را به ‌هم ‌ریخته بود و سيراب شیردان بره کم‌چرب براي آن‌هایی كه قدرت جذب غذا توسط معده و روده‌شان دچار اختلال شده بود و شير مادري كه فرزند دختر آورده بود براي بچه‌هایی كه گوش‌درد داشتند و سرگين ماده خر براي آن‌هایی كه سردرد مزمن داشتند و یا تنگي نفس و يا بيماري زنان؛ و البته در كنار همه این‌ها بساط اسفند و رفع چشم‌زخم و چه و چه … خلاصه كارشان كه تمام می‌شد، با خورجین‌های پر از گردو و بادام و مرغ و خروس و بره و هزار صلوات برشان می‌گرداندند ولایت؛ و همین‌قدر كه خودکفا بوديم و محتاج ديگران نبوديم، خودش افتخاری بوده كه وصفش را قدیمی‌هایی كه دیده‌اند و شنیده‌اند و مانده‌اند خوب می‌دانند و خوب هم روايت می‌کنند. هر چه بوده، براي آن روزگاران همين هم غنیمت و گنجی بزرگی بوده است.(ادامه صفحه بعد)

اما درزمینهٔ هاي ديگر بهداشت و درمان، کسان ديگري هم بودند. افرادی كه در كار ختنه دست داشتند و منصبشان هم دست كمي از حکیم‌باشی‌ها نداشت. ابزار كارشان هم، تيغ اصلاحي بود شبيه چاقو. هر بار هم قبل از آغاز كار بايستي به شيوه قصاب‌ها آن را تيز می‌کردند. تنها داروی در دسترس شان هم تکه‌ای پارچه نخي بود كه پس از اتمام كار با قدری پنبه در هم می‌آمیختند و به آتش می‌کشیدند و خاكسترش را بر زخم می‌گذاشتند و خويشان و همسايگان و ناظران، در میان ضجه‌های كودك مصلوب، صلوات می‌فرستادند و نقل‌ونبات می‌دادند و هل هله می‌کردند. اکثر اين ختنه‌سوران‌ها هم كه گاه در روز به چند ده نفر می‌رسید، در ايام تابستان بود. به همین دلیل عصر كه می‌شد هر کوچه و برزن مملو از بچه پسرهاي ريز و درشتی بود كه همگی لنگ بسته بودند و گرچه با پاهايي باز و پرانتزي راه می‌رفتند و گاه هم درد داشتند، اما گويي همان چندتکه نقل‌ونباتی كه خورده بودند تلخی آن فاجعه را از یادشان برده بود و بیشتر در كار كشف حجاب و بازبینی میزان التیام زخم‌های يكديگر بودند؛ و البته اضافه كنيد لشکری دیگر را كه يا از درد دندان، صورتشان دو برابر شده بود و يا نيش زنبور و كنه يك ور صورتشان را باد انداخته بود و تازه مجبور شده بودند همان نيم صورت بادکرده را هم با گل‌سفید كه گويي پادزهر بوده و التیام‌بخش بپوشانند. همه این‌ها هم بخشی از نمايش زندگی بود كه پذیرفته‌شده بود و در ولایت خودمان و به دست خودمان هم‌شکل می‌گرفت.
گروه تخصصي دیگری هم بودند كه در كار چفت‌وبست استخوان‌های آسیب‌دیده و از جا دررفته بودند. نی‌های صیقل داده‌شده و ترکه‌های انار و دنبه گوسفند و کوهان شتر و مغز استخوان قلم شتر و مغز حرام گوسفند و زرده تخم‌مرغ و آرد جو و حنا و کتیرا و … هم ابزار كارشان بود. البته اين گروه متخصص لوطي صفت، چند نفر دستیار غیردائمی قلچماق خوش‌مشرب و بذله‌گو هم داشتند كه کارشان، نگه‌داشتن و میخکوب كردن مصدوم مظلوم جان‌به‌سر آمده بود كه براي مداوایش هیچ گريزي نداشت جز تن دادن به قضا و قدر. نعره، ضجه و مويه كردن و بی‌هوش شدن و … هم بخشي از كار بود. كار كه تمام می‌شد، وقتی‌که غالباً مصدوم در واقع از شدت درد و ضعف غش می‌کرد و خوابش می‌برد، ديگراني هم از همسایه‌ها و دور و بر به جمع اين گروه افزوده می‌شد و اگر زمستان بود زير كرسي و اگر تابستان بود توي صفه دورهم می‌نشستند و چای می‌خوردند و سیگار می‌کشیدند و گپ می‌زدند تا سر شب شان به آخر شب و روزشان به غروب می‌رسید و اين عیش نبود مگر از برکت مادر مرده‌ای كه مصدوم شده بود. هیچ‌کس هم پايش كج جوش نمی‌خورد و تلف هم نمی‌شد. همه این‌ها هم در ولایت خودمان و به دست خودمان صورت می‌گرفت.
تقریباً سال ۱۳۱۰ بود كه علاوه بر داروهای گياهي و چهار گرد مشهور كه پودري سفیدرنگ بود به همراه روغنی سیاه‌رنگ به نام (روغن سياه) و پودري قرمز كه با آب امتزاج می‌شد به نام (مرکُرکُرُم) به‌عنوان پدیده‌های علم پزشكي جدید پا به عرصه گذاشتند و از سردرد و تب و شب‌ادراری و گوش‌درد و دندان‌درد و اسهال و استفراغ و… با چهار گرد و انواع جوش و كورك و دمل‌هایی وحشتناک با روغن سياه و هرچه زخم و جراحت بود با مرکُرکُرُم قابل‌درمان بودند و ظاهراً ردخور هم نداشتند. تهیه این‌ها هم خيلي كار دشواری نبود و معمولاً دکان‌های همه‌منظوره هر گذري كه پا می‌گذاشتند به تعداد چند ريالي كه می‌دادند و حداکثرش هم شش هفت ريال بود، روغنش را با تکه‌ای چوب ‌بر كاغذي می‌مالیدند و دو گرد سفيد و قرمز را درهم در تكه کاغذی قیف مانند می‌ریختند و می‌دادند و استفاده و استعمالش هم بسیار ساده بود و كار هر كس. اين هم باز در ولایت خودمان بود و در بقالی‌ها و عطّاری‌های بازار و برزن خودمان.
سال ۱۳۱۸ كه می‌شود بنياد اولین بهداری در نايين در منزلي قديمي در همان میانه شهر كه بعدها بهداری (پايين) برجایش می‌نشیند ساخته می‌شود و دكتر حائريان و دكتر چمني به شكلي ناپیوسته می‌آیند و می‌روند. سال‌هایی كه می‌گویند و با می‌آمد ه و کوچه‌ها بيش ازآنچه بوده، متعفن می‌شد ه. چراکه گلاب به رويتان اسهال ناشي از وبا توي منزل و بيرون از منزل نمی‌شناخته و اگر كسي دچار می‌شده، ديگر آبرو و تحمل و این‌جور چیزها حاليش نبوده و مبتلايان گريزي نداشته اند جز آنكه فقط مراقب شلوارشان باشند؛ و آن‌هایی هم كه سالم بودند واحتمالأ رهگذر، می‌بایستی جلو چشم اشان را خوب می‌دیدند كه یک‌وقت پايشان را توي … نگذارند. البته به تصوير ذهني كه ساخته‌اید استفراغ، كپه مخلوط شده كودهاي انساني حيواني كنار ديوار، صورت‌های ورم‌کرده، كودكان لنگ بسته، حيوانات خانگي و باربر و گرما و مگس و … را هم بيفزاييد. آب‌انبارها نيز آن‌وقت‌ها وضع بهتري نداشتند و بيشتر با آب سیلاب و يا آب مزارع دوردست پر می‌شدند. طبيعي بود لوله‌ای جهت هدایت آب وجود نداشت و بنابراین آب با همه آنچه بر سر راهش بود و كمترينش هم پشكل و سرگین و حشرات قابل‌رؤیت به چشم نيم كور هم بودند، مسیر را طي می‌کرد و به آب‌انبارها منتقل می‌شد. صدالبته همان آب تا تابستان هم گوارا می‌شد و هم ضدعفونی و اين نبود مگر از همت و دانايي آدم‌های همین ولايت. كه در مقايسه با ديگر ولايات پیشروترین مردمان آن زمان هم بودند.

سال ۱۳۲۷ به همت دكتر طبا، شاه جوان پايش به نايين كشيده می‌شود. دكتر طبا با درايت و سیاست شاه را عمداً به گذرهای نابسامان، علی‌الخصوص گذرهايي كه تازه کناس ها  در كار تخلیه چشمه‌های كود ناب انسانی و مخلوط آن با کودهای ناب حيواني بودند هدایت می‌کند و شاه جوان وقتی چکمه‌هایش در این معجون پرملاط و لزج می‌نشیند به غيرتش برمی‌خورد و دستور ساخت بهداری وسط را می‌دهد و همچنين فرمان حفر چاه آبي كه هنوز هم به آب شاهي مشهور است و البته در كنارش توزیع سم مگس و نوارهای مگس‌کش آلماني و سم (د.د.ت) و فرونشاندن وبا و انگل زدايي و كلر و… بدين طريق اولین دوره مبارزه علیه نابسامانی‌های بهداشتی به همت يك هم‌ولایتی دلسوز در ولايت خودمان و به دست خودمان گذاشته می‌شود.
حدود يك دهه و اندي بعد بهداری (بالا) همآني كه بعد از انقلاب شد شهر بانی و اينك هم چند سالي است دوباره مرکز درمانی شده، بنیاد گذاشته شد. چند دکتر تبعیدی هم ميان اين دو بهداری (بالا و پايين) در مداوای مردم بودند. يكي دكتر قو کاسبان از ارامنه اصفهان كه گفته می‌شود بسيار کج‌خلق بوده و عصبانی و ديگري دكتر اكبري كه مشهور بوده به دليل تشابه بیماری‌ها اکثراً نسخه‌های آماده داشته و بسیار سریع به‌اصطلاح امروزی‌ها ویزیت می‌کرده؛ يعني قبل از آنكه بيمار حتي فرصت كند بنالد! درهرصورت نایینی‌ها افتخار داشته‌اند بگويند صاحب دو بهداري و چند پزشك هستند كه مال خودشان است.
سال ۱۳۳۷اولين داروخانه خصوصي و رسمي هم توسط میرزا حسين مصاحبي در بازارچه نايين به نام داروخانه (بوعلي) تأسیس می‌شود و البته شعبه کوچک‌ترش هم در محمدیه توسط ميرزا محمد مصاحبي برادرش كه آن‌وقت‌ها هر دو برادر خود نيز دستي هم در طبابت داشتند و مشهور است – هركه به آن‌ها مراجعه می‌کرده يا مداوایش می‌کرده‌اند و يا او را به دكتر می‌رساندند و بنابراین، مردم آن‌ها را دلسوز و از خود می‌دانستند و آن‌ها نيز مردم ولايت را.
از سال ۱۳۴۲ تا ۱۳۴۷ هم كه سپاه بهداشت رونق می‌گیرد و بنياد بهداری‌های روستايي و مراجعه حضوري سپاه بهداشت به درب منازل گذاشته می‌شود. همچنين ارائه انواع خدمات بهداشتي شروع می‌شود و دستور بستن و بازسازي حمام‌های خزینه‌ای و ممنوعیت ساخت كود ناب انساني و … صادر می‌شود و با جدیت هم پیگیری می‌شود. البته عده‌ای هم مقاومت می‌کنند كه غسل بدو ن وجود خزينه معنا ندارد و استفاده از دوش حمام کراهت دارد و كار كار انگلیسی‌هاست و… بنابراین شب‌ها به‌دوراز چشم مأموران براي اينكه غسل شان غسل باشد و مقبول، بنایی را به حمام می‌برند و پس از تخریب ورودي مسدود شده خزينه وارد آن می‌شوند؛ غسل اساسي! می‌کنند و سپس هم همان بنا حفره را چون اولش ترميم می‌کند و ظاهراً اين روش هم تا مدت‌ها رواج داشته است. در خصوص همان كود كذايي هم گفته می‌شود کودهای شيميايي خاصیت محصول را از بين می‌برد و از سوي ديگر خوردن محصولش هم آدم را بی‌غیرت می‌کند و … تا آخرش بزرگان ولايت با مراجعه به منازل بعضي از اين آقايان تفهيم می‌کنند، چيزي بنام ميكرب وجود دارد كه با صابون و دوش و آب تمیز، بهتر از بين می‌رود و خوب است بپذيرند الآن آن‌وقت‌ها! نيست و بهداشت محيط هم براي همه خوب است. گرچه با اکراه، اما ظاهراً بازهم به دست چیزفهم‌های ولايت خودمان و دلسوزان، مشكل تبليغات منفي عليه بهداشت حل می‌شود.
سال ۱۳۵۵ در ولايت علاوه بر دو بهداري اصلي و دو بهداري محمديه و بهداری مدارس و خانه بهداشت و شیر و خورشيد چندمنظوره، چند مطب خصوصي نيز دایر می‌شود. حالا در اكثر منازل داروهاي جديد و چسب زخم و مسكن و رادیوتلویزیون و يخچال و پنكه و دستمال‌کاغذی و لوله‌کشی آب و كاسه توالت و حمام و صابون و شامپو و خيلي چیزهای ديگر به‌عنوان پیش‌درآمد رفاه و رونق و بهداشت وجود دارد. ظاهراً آفتابه کارکردش را از دست می‌دهد و فقط كساني از آن استفاده می‌کنند كه يا آب‌لوله‌کشی ندارند و يا طهارت با آب خروجي شيلنگ شير توالت را براي اين امر مهم كافي نمي دانند و يا انسان حاجتمند توالت را بدون آفتابه در دستش فاقد وجاهت می‌بینند؛ و اما فارغ از اين عده قلیل شهرمان با عده كثيري مردمان فرهنگي و صاحب‌ذوق سرآمد بسيار شهرهای ديگر قرار می‌گیرد. به جمع عزیزانی كه تا این مقطع تاريخ در عرصه طبابت شهر اثرگذار بوده‌اند، بيفزاييد ميرزا ابوالقاسم سلطان الحكما، ميرزا عبدالعلی طيب، صدر الاطباء، ميرزا زین‌العابدین، ميرزا احمد حكيم، ميرزا مصطفي، ميرزا احمد طيب، ميرزا صادق خان طيب، ميرزا سيد محمد حكيم، دكتر علی‌خان مصاحب، میرزا محمدعلی ناظم الاطباء، حاج ميرزا مظفر و … كه دلسوز بودند و اکثراً از ولايت خودمان و براي خودمان و البته در جاي درست خودشان.
اما بعد از انقلاب، شير و خورشيد تبديل به بیمارستانی بزرگ‌شده است؛ پزشک كم است. وارد جنگ شده‌ایم. ناچار از هند و پاکستان پزشک آورده‌اند؛ تجهیزات كافي نيست. دستگاه نوار قلب هدیه يك هم‌ولایتی است كه خود مشكل قلب دارد. بقيه تجهيزات هم يا ناکارآمد است و يا قديمي. سال‌ها می‌گذرد و بازهم باهمت دلسوزانه يك هم‌ولایتی عزيز (حبيبيان) بنياد بیمارستانی تازه (حشمتيه) با تجهيزاتي نسبتاً مدرن گذاشته می‌شود. این‌گونه است كه فصل ديگري از بهداشت و درمان شروع می‌شود.
سال‌ها می‌گذرد؛ فرزندان خلف ولايت، روزگار را به بطالت نگذرانده‌اند و حالا به پزشكاني حاذق تبدیل‌شده‌اند. مطب‌های خصوصي يكي بعد از ديگري گشوده می‌شوند و بیمارستان حشمتيه كه بايستي تبديل به پايگاه بزرگي براي جذب پزشكان جوان می‌شد و روزبه‌روز به طول و عرض خود می‌افزود، گويي قرباني دعواهاي جناحي و بی‌سبب می‌شود و پيوسته از میزان کارایی‌اش كاسته می‌شود. آنچه درباره برخی به‌اصطلاح پزشكانش نقل می‌شود عرق شرم بر جبین می‌نشاند؛ و آنچه از ناکارآمدی‌اش حادث می‌شود اضمحلال است و ويراني.
اولين موج‌های مراجعه به پزشك خارج از ولايت شروع می‌شود؛ ابتدا بیماری‌های خاص و کم‌کم از زايمان و ختنه و شكستگي و آزمايش و بهداشت تن و روان گرفته تا دل‌درد و دندان‌ درد و سردرد و… . زمان می‌گذرد. ظاهراً خيلي چيزها ديگر سر جايش نيست. پزشكي كه می‌توانست با تخصصش براي هم ‌ولایتی‌های بی‌بضاعت منشأ خير باشد، پا به عرصه‌ای می‌گذارد كه تقریباً در آن ناكارآمد است و ديگراني كه بايستي تجارت می‌کردند، می‌شوند …! دلسوزان نيز در اين چند سال آرام‌آرام به حاشيه رانده می‌شوند.
اما آن‌سوتر شرايط به‌ گونه‌ای ديگر است. همسایه‌ های عزیز جنوب شر قي امان كه روزي به گفته خودشان به نايين كه وارد می‌شدند می‌گفتند به شهر رسیده‌ایم، امروز حداقل در بهداشت و درمان به مرتبه‌ای رسیده‌اند كه نايين را چون برزني از ولايت خودشان می‌دانند و بيمارانش را هم با احترام می‌پذیرند و در اين خصوص به گونه ای رفتار کرده‌اند كه بيمار هم ‌ولایتی امان آنجا را از خود می‌داند و به چشم می‌گذارد. می‌گویند آنجا ديگر از هزینه‌های خدای‌ناکرده زیرمیزی و اول پول بعد بستري و صورت‌حساب‌های دولاپهنا و ترخیص به‌ شرط تسویه‌ حساب و چه و چه خبري نيست. كسي سر ایشان داد نمی‌زند؛ غذاهایشان به خوشمزگی غذاي رستوران است و تا کاملاً مداوا نشوي دست ازسرت بر‌نمی‌دارند و خيلي چیزهای ديگر كه فقط می‌توان گفت: خوش به سعادتشان. چه بايد كرد؟! آيا براي نایینی ها كسر شأن نيست؟ نه از بابت مراجعه به دو سه شهر همسايه امان كه این‌چنین با آغوشي گرم و باز، فرا وطني عمل می‌کنند. نه! دستشان را هم می‌بوسیم. به جهت آنكه شهرمان مهد علم و فرهنگ، كارش به‌جایی رسيده كه چنين مغلوبه شده. آماري كه صحت‌وسقم آن بر اساس شنیده‌هاست، حاكي از فجايعي است كه فقط به دليل آمبولی بعد از حادثه تصادف، طي اين چند سال رخ‌ داده. مشكلي كه در هر شهر ديگري با علم و ابزار قابل‌ پیشگیری و درمان بود. آيا ذره‌ای وجدان بيدار مانده است؟ مسببان چنين اتفاقاتی از صدر تا ذیل چگونه كنار همسر و فرزندانشان بر سر سفره می‌نشینند و لقمه می‌گیرند؛ و باز اضافه كنيد سيل نارضایتی از عرضه خدمات پزشكي چه به لحاظ كيفيت و چه به لحاظ كميت. مردم صبور ما بازهم صبوری خواهند كرد؛ دست دلسوزان و عزیزانی را هم كه در بخش‌ها و کادرهای مختلف مراكز درماني شهرمان با همه محدودیت‌های موجود، صادقانه و با جديت در حد بضاعت خود تلاش کرده‌اند و می‌کنند، می‌بوسند؛ اما بانيان اين شكست غرور و شأن مردمان بلندآوازه اين ديار، بايستي فردا روزي به وجدان خود و حافظه تاريخي مردم خود پاسخگو باشند؛ و صد البته تاوان سنگين آن را نيز بپردازند. ديروز حکیم‌باشی ولايت را بر گرده چهارپایی می‌نشاندن و با عزت و احترام به نزد مريض خارج از ولايت می‌بردند و امروز مريض ولايت را در اتومبیل می‌گذارند و با شرم و خجالت نزد پزشك شهر دیگری می‌برند. باشد كه چنين نپايد.
نگارنده قصد تاریخ ‌نگاری و يا مستند انگاري نداشته‌ام؛ آنچه آمده بر اساس شنیده‌ها و در قالبی نيمه طنز بیشتر در جهت بسترسازی روایت يك قصه بوده تا بيان واقعيت. بديهي است هیچ اصراري هم بر صحت‌ وسقم، تأييد و يا تکذیب آنچه آمده ندارم.
ناصر طالبی نژاد

یک نظر در “قصه های ولایت:از حکیم باشی تا…

  • مهر ۷, ۱۳۹۴ در ۲:۰۲ ب.ظ
    پیوند یکتا

    سلام جناب آقاي طالبي نژاد از اينكه قلم شيوايتان را در اختيار هم ولايتي ها و مردم قرار داده ايد سپاسگذارم بسيار بهره بردم اي كاش مقاله اي تحقيقي از سيره زندگي بزرگانمان امثال حكيم باشي ها و ياد خاطرات آنها از زبان اقوام و پيشكسوتان محل را در قالب داستان به تحرير در آوريد
    به اميد آن روز، پيروز باشيد.

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>