اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/یادها و خاطره های زمستونی…

یادها و خاطره های زمستونی.

%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d9%85%d8%b3%d8%aa%d9%88%d9%86%db%8c
بچه که بودیم توی آخرین فصل سال یکی از بهترین لحظه هامون این بود که صبح وقتی از خواب بیدار میشیم و با چشم های خوابالوی نیمه باز از پنجره بیرون رو نگاه می کنیم ببینیم همه جا سفیده و پر برفه، اون وقت ها از پنجره میشد حیاط رو دید کوچه رو دید زمین و آسمون رو دید مثل حالا نبود که فقط دیوار سیمانی خونه رو به رو  رو ببینی و هیچی معلوم نباشه! اون وقت ها زندگی قشنگ تری در جریان بود.
شب های سرد زمستون وقتی آسمون به سرخی میزد مامان و بابا پیش بینی میکردن که این آسمون برفه، امشب می باره و ما به شوق برف و تعطیلی احتمالی بعدش به خوابی شیرین زیر کرسی فرو می رفتیم و صبح به محض دیدن اون همه برف می نشستیم پای رادیو و شاید خبر تعطیلی مدارس رو اعلام کنه که اگه اعلام می کرد دیگه بره کشونمون بود و اولش کلی توی حیاط بالا و پایین میپریدیم و
آدم برفی و سرسره بازی و گلوله برفی ساختن و جیغ و داد بود و بعدش هم سُریدن زیر کرسی گرم و … !
با اینکه مدرسه رو خیلی دوست داشتم اما این تعطیلی های یهویی یه کیف خاصی داشت که حتی از تعطیلات عید نوروز و سه ماه تعطیلی تابستون مزه ش بیشتر بود مخصوصا اگه اون روز قرار بود امتحان بدیم یا معلم درس خاصی رو بپرسه، یادش بخیر…
اون سال ها برای حموم باید میرفتیم حموم های عمومی توی محل اون وقت ها تو خونه ها حموم وجود نداشت و همیشه با ید از حموم عمومی استفاده می کردیم، یه حموم گرم با فضای آنچنانی و بعدش صد تا بلوز و ژاکت کاموایی و شال و کلاه و… تنمون میکردن که سرما نخوریم و وقتی هم که برمی گشتیم خونه باید حداقل تا یک ساعت زیر کرسی تا خرخره فرو می رفتیم تا بدنمون گرم شه!
گاهی اونقدر لباس تنمون میکرد که نمیتونستیم راه بریم! اما خب مادر بود و نگران …
اوایل هنوز لوله کشی و آب گرم نداشتیم و مامان یا لب آب قنات یا توی حیاط ظرف و لباس ها رو با دست می شست و مجبور بود آب گرم کنه و توی سرما بشینه، واقعا الان که نگاه میکنم بچه های این نسل چقدر توی رفاهن اون وقت ها جدای دور هم بودن و خوشی هایی که بود؛ مامانای ما خیلی سختی می کشیدن و آخ هم نمیگفتن، یادشون گرامی…
این روزها گاهی که هوا بارونی و مه آلوده خیلی یاد گذشته میفتم و همه ش میگم کاش میشد دوباره بچه شد و روزهای بارونی و سرد خزید زیر کرسی و لحاف گرم و آش جو و شلغم و لبوی داغ مامان پز خورد، کاش میشد دوباره اون خاطره ها رو زنده کرد…
روح مادران رفته شاد و تن مادرانی که از وجودشون بهره مند هستیم سلامت و خدا برامون حفظشون کنه…

نوشته شده توسط: یک دوست دی ماه ۹۵

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>