اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ دلنوشته، کودکی و میهمانی خدا!…

کودکی و میهمانی خدا!
کودکی
سال ها پیش از این وقتی کودک بودم وقتی بزرگترین نگرانی زندگیم خوندن درسهایی بود که خانم معلم قراره فردا بپرسه وقتی صدای خنده ها و بازی هامون تا آسمون میرفت ماه رمضون هم حال و هوای دیگه ای داشت، مثل حالا نبود که تعداد روزه دارا انگشت شمار باشن و روزه خوارها روزه دارها رو مسخره کنند و خیلی راحت توی کوچه و خیابون جلوی چشم روزه دارها بخورن و بیاشامن و سیگار بکشن! اون وقت ها تا یادمه ماه رمضون توی پاییز و زمستون و یکی دو سال هم توی بهار بود، بابا به خاطر زخم معده ش نمیتونست روزه بگیره و آبجی کوچیکه هم به سن تکلیف نرسیده بود. من و مامان بیدار می شدیم برای خوردن سحری، مامان رادیوی کوچیکمون رو روشن میکرد و صدای دعای سحر با غذا خوردن یکی می شد، مامان همیشه تاکید می کرد که یکی دو لقمه از غذاتو با نون بخور که جلوی گرسنگیت رو بگیره و بعد از غذا هم میوه پوست میکند و خودشم چایی میخورد، توی مدرسه اکثر بچه ها با سن و سال کمشون روزه بودند و گاهی برای اینکه ثابت کنن روزه هستن زبون هاشونو به هم نشون میدادن! توی عالم بچگی ذوق خاصی داشت اینکه کسی همه روزه هاشو گرفته باشه و هر روز برای هم پز میدادیم که چند روزشو گرفتیم تا حالا، روزهایی که نوبت عصر بودیم وقتی به خونه میرسیدیم افطار میشد و ساعات روزه داری کوتاه بود، اما همونم گاهی بهمون فشار میاورد ولی حس خوبی بود وقت افطار احساس سبکی داشتیم و یه حال خوش عجیبی! مخصوصا شنیدن ربنای استاد شجریان که عجیب می چسبید…
یه سال ماه رمضون توی بهار بود و دقیقا مصادف با تعطیلات نوروز، خوب یادمه هر جا عید دیدنی می رفتیم برای من شکلات و شیرینی ها رو توی پلاستیک میریختن که بعد افطار بخورم و همه کلی تشویقم میکردن که روزه مو گرفتم…
شب های احیا یکی از کارهای مورد علاقه مون رفتن به مراسم شب زنده داری بود که توی مساجد محل برگزار میشد و از مدت ها قبل براش نقشه می کشیدیم…
و بعد هم عید فطر و نمازش، دیدن هلال ماه نو اونقدر لذت داشت که تحویل سال شمسی نداشت انگار! بعد یک ماه وقتی خبر عید فطر از تلویزیون پخش می شد انگار روی ابرها بودیم و نماز عید هم که مهمترین کار بود برام و باید هرجوری شده صبح زود میرفتیم تا جا پیدا کنیم و بعد از نماز هم اون صبحونه دلچسبی که مامان چایشو دم میکرد خوشمزه ترین خوراک دنیا بود…
حالا خیلی وقته هیچی اون حس و حال گذشته رو نداره اما هنوزم سحر و افطار یه حس سبکی خاصی بهم میده، هنوزم شب های احیا و دعای جوشن کبیر رو دوست دارم هنوزم برای رسیدن به نماز عید فطر برنامه ریزی می کنم…
خدای مهربونم! با همه خطاها و لغزش های زندگیم امسال هم جسارت کردم و اومدم به مهمونیت؛ میدونم خیلی بزرگی و من خیلی کوچیک، میدونم خیلی بخشنده ای و من خیلی خطاکار، اما همه امیدم به بزرگی و بخششته! امسال رو برای همه مردم حال خوب و آرامش و سلامتی آرزو می کنم. دریغ نکن ازمون…

نوشته شده توسط یک دوست

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>