اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ زن کویر…

زن کویر…

%d8%b2%d9%86-%da%a9%d9%88%db%8c%d8%b1
روزمرگی های یک زن
تنها کاری که می کنم فوروارد کردن پیامک باباجان به سعیده. به من چه که یک روزی خودمون – ما بچه ها و باباجان و مامان –نشستیم و این رسمو راه انداختیم که هر ماه هر کسی به هر اندازه ای که می تونه به شماره حساب مخصوص باباجان پول بریزه و به دوستا و آشناهامون هم بگیم که پول بریزن و مامان و باباجان هر چند ماه یکبار برن برای چند تا خانواده بی بضاعت فلان چیز را بخرن. به من چه باز هم خودمون باباجانو راضی کردیم که سنت پول هدر دادن نذری چندین ساله عاشورا را تبدیل کنه به خرید لوازم التحریر و خرج مدرسه و دانشگاه چند تا بچه بی بضاعت . به من چه که حالا عاشورا رسیده و باباجان باز داره یادآوری می کنه که آی دیدین منو وادار کردین دیگه نذری ندم ؟ حالا بیاین سهم خودتونو بدین که فلان بچه ای در بیسار جای کشور لباس و کفش و قلم و دفتر احتیاج داره .

از کی اینجوری شدم ؟ خیلی وقت نیست .فکر کنم سه یا چهار سالی میشه. من آدم بخشنده ای بودم. ولی بزرگ نبودم. من هر چی داشتم و هر قدر می تونستم به بقیه کمک می کردم ولی روراست باشم –من آدم بزرگ و با قلبی تپنده برای بشریت نبودم. شاید مقدمه این خساستم از وقتی شروع شد که با وجود اینکه باید حقوقمو تو زندگی خودمون خرج می کردم ، به محض اینکه مامان گفت فلانی وام خونه شو نداده و بانک داره خونه شو حراج می کنه ، سریع رفتم از شرکت وام گرفتم و دادم به مامان که بده به اون فلانی که خونه شو نجات بده. من بخشنده بودم ولی نیازمند قدردانی هم بودم. وقتی دیدم هیچ کدوم از اعضای اون خانواده دیگه یادشون نموند که من چه کاری براشون کردم دلسرد شدم. درادامه وقتی برای دلشاد کردن پرستار پسرکم که سه سال زحمت کشیده بود یه آپارتمان تو اندیشه به نام خودش براش خریدم و بعد از چند ماه دیگه پیداش نشد و بعدش که رفت تازه فهمیدم خیلی چیزای خونه هم جابجا شده باز هم دلسرد شدم. وقتی مادر سعید تو مکالمه تلفنی داشت از کم پولی خواهر سعید برای خرید خونه می گفت و بعدش من پیشنهاد دادم که کمبود پولشونو ما جبران کنیم و کردیم و هرگز از زبون خواهر سعید یک تشکر نشیدم دلسردتر شدم. وقتی برای فلان خانواده که پدرشون را از دست داده بودن مراسم آبرومندی برای عروسی پسرشون گرفتم و ازم قدردانی نشد دلسردتر شدم. وقتی فلان خانواده یتیم را سالها به طور مجانی تو آپارتمانی که می تونستم ازش اجاره داشته باشم جا دادم و کم کم وظیفه ام شد دلسردتر شدم.

آره من آدم بخشنده ای بودم. حتی اعتقاد داشتم همین بخشیدن هاست که به زندگیمون رونق میده و هر پولی در این راه خرج می کنم چند برابرش میاد ولی من یه آدم معمولی ام. من عارف و سالک و قهرمان نیستم. من نه برای دل خوش کردن دیگران که برای خودم برای اثبات خودم به خودم می بخشیدم و خب معلومه که برای اثبات خودم باید احترام و تشکر دریافت می کردم. که نکردم.

کم کم تبدیل شدم به این آدمی که هستم. دیگه نه تنها بزرگ نیستم که نبودم –بلکه بخشنده هم نیستم. پس بهترین کار همینه که پیامک باباجانو ارسال کنم برای سعید.

زن کویر نوشت : خودم را نمی شناسم. بخش تاریکی از وجودم تو این سالها داره خودشو نشون میده که برام آشنا نیست. کارهایی می کنم و اخلاقهای جدیدی دارم که خودمو سورپرایز می کنه. حتی گاهی وقتا نمیدونم با این آدم جدید چه جوری کنار بیام . ولی انگار راحت تر هستم . هیچ چیز پررنگی در درون من اتفاق نمیفته. نه غم سنگین نه شادی به یاد موندنی نه عصبانیتی ویران کننده نه اضطرابی کشنده و نه هیچ حس پررنگ دیگه ای. اینجوریاست که کم کم آغاز به مردن می کنیم.
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۵ توسط: زن کویر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>