اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ طرح فیلمنامه مستند داستاني، ریگاره…

 ريگاره…

%d8%b1%db%8c%da%af%d8%a7%d8%b1%d9%87

طرح فیلمنامه مستند داستاني

ناصر طالبی نژاد

به نام خدا

طرح فیلم‌نامه مستند داستانی ریگاره

دری دو لنگه با چفت‌وبست و کوبه و گل‌میخ، به رویمان گشوده می‌شود. میان دهلیزی که در دل زمین کنده‌شده و با شیبی ملایم به عمق می‌رود و گویی بی‌انتهاست پیش می‌رویم.

هرچه پیش می‌رویم نور وهم گونه‌تر می‌شود تا به دری دیگر می‌رسیم که یک لنگه و فرسوده و کبره‌بسته. در آرام اما پر صدا باز می‌شود و دهلیز پس آن، خوفناک‌تر و ناپیداتر از پیش، آرام ما را در خود می‌بلعد. هاله‌های نور که از پی‌سوزهای پر دود مسیر را می‌نمایانند، هر دم بر اضطراب می‌افزایند. سرانجام به دالانی بزرگ می‌رسیم که زوایای آن در تاریکی مطلق فرورفته است. هیبتی پیدا و ناپیدا در ردایی بلند، پشت به ما و در عمق راهرو ایستاده. هرچقدر ما به او نزدیک می‌شویم او نیز با صورتی پوشیده به سمت ما برمی‌گردد. در مدیوم شات، هیبت ناگهان با جیغی پر پژواک ردایش را از سرو کول برمی‌دارد و آنگاه‌که قرار است ما با وحشت از او دور شویم. نور باز می‌شود و هیبت را که زنی جوان است می‌بینیم.

راوی (زن جوان): (با خنده) نترسید! مطمئن باشید من روح نیستم و اینجا هم سردابه خون‌آشام‌ها نیست. حداقل در این لحظه. (نزدیک‌تر می‌شویم) اینجا آسیابی آبی و قدیمیه؛ یعنی مربوط به حدود دو هزار سال. یا بیست قرن پیش. زمان زیادیه نه؟! دو هزار سال پیش درست همین‌جا که شما ایستادین چه اتفاقی می‌افتاده … یه بار دیگه برمی‌گردیم و همه‌چیز را از اول شروع می‌کنیم.

تمامی سکانس ورودی به‌صورت فست موشن، ریورس می‌شود تا از راهرو خارج شویم و مقابل در دو لنگه قرار گیریم. در به‌آرامی توسط راوی گشوده می‌شود. حالا راهرو پرنور است اما همچنان فضا وهم‌انگیز. راوی نیز خارج می‌شود و ما همراه او.

راوی: خوب شما برای اولین بار منو اون پایین دیدین یعنی حدود سی متر عمیق‌تر ازاینجایی‌که الآن ایستادم. برای اینکه توی ذهن تون تصور کنید سی متر عمق چقدر می شه، باید فکر کنید از بالای یک برج ده طبقه دارین كف خیابون رو نيگاه می کنین. کف خیابون یعنی سی متر پایین‌تر.

دوربین نمای بیرونی آسیاب را می‌کاود.

صدای راوی: این آسیابي که به نام آسیاب ریگاره شناخته می شه در محمدیه نایین حدود صد و سی کیلومتری استان اصفهان واقع‌شده. سال‌های سال در دل این گورستان زير خروارها شن مدفون بوده. يعني قرن‌ها پیش از آنکه این گورستان اینجا شکل بگیره ساخته‌شده. زمانی که گفته می شه در پایین‌دست اینجا شهری بزرگ به نام شهر وهوم وجود داشته.

 به‌هرحال مدتی پیش سازمان میراث فرهنگی استان نسبت به بازگشایی و احیاء اون اقدام کرده و امروز یکی از مکان‌های موردتوجه گردشگری قلمداد می شه. سردر بیرونی (اشاره به دوردست‌تر) يعني اون چند هواكش و حتی در دو لنگه بیرونی که از آهن و با شکل و شمایل درهای قدیمی ساخته‌شده، تماماً بازسازی شدن. چون این قسمت‌های آسیاب براثر مرور زمان کاملاً تخریب و محوشده بودن.

اما چرا اسم اين آسیاب ریگاره بوده و چرا اصلاً اینجا ساخته‌شده؟! (راوی به سمتی حرکت می‌کند و ما پشت او. گاه رو برمی‌گرداند و گاه در پشت دوربین قرار می‌گیرد) گر چه طی قرن هادر اینجا همه‌چیز دستخوش تغييرات بنيادي شده، اما این رمل‌های كوچك گواه بر بادخیز بودن و كويري بودن منطقه است. باد شن‌های ریزی (خم می‌شود و مشتی ماسه از زمین برمی‌دارد) مثل (آرام مشتش را بازکرده شن‌ها را به باد می‌سپارد) این‌ها را دائم جابجا می‌کرده و این محدوده هم به دليل آنكه مسطح و پایین‌دست‌تر بوده بیشتر مورد هجوم شن‌های روان بوده. حالا كافيه بدونيم اینجا به شن و ماسه ریگ مي گن؛ بنابراین در این محدوده كه ساخت‌وساز دیگه ای نبوده و در مسیر بادهای دائمی جنوبی غربی هم بوده ریگ‌ها تلنبار می‌شدن و رمل‌های كوچك و بزرگی مثل این را (رملی را در مسیر نشان می‌دهد) به وجود می‌آوردن. در زبان محلی ریگاره به مفهوم جایی که ریگ را به خودش جمع می کنه نام‌گذاری شده.

اما چرا آسیاب اینجا ساخته‌شده (اشاره به دورتر) اگه دقت کنید تپه‌های کوچکی بافاصله دویست متر پشت سر هم می‌بینید. این‌ها دهنه قنواتی هستند که قرن‌ها پیش، آب زیادی را در عمق خود به سمت زمین‌های وسیع و حاصلخیزی به نام کیخسرو و شاید دورتر همان شهر (وهوم) هدایت می‌کردن؛ بنابراین تنها جایی که می‌شده از آب فراوان برای چرخاندن پره‌های آسیاب سود برد همین‌جا بوده. قبل از کم‌آبی و نابودی این قنوات.

برای اینکه مکانیزم کار آسیاب را بهتر بشناسیم، بهتره به یک طراح ساده نگاه کنیم و بعد بریم برای بررسی و راه‌اندازی آسیاب! بله! ما به‌اتفاق شما آسیاب را دوباره راه‌اندازی می‌کنیم. لطفاً با من بیا ین.

آن‌سوتر راوي در اتومبیلی را می‌گشاید و نقشه‌ای خارج كرده روی کاپوت اتومبیل می‌گستراند.

راوی مراحل کلی کار آسیاب را بسیار گذرا توضیح می‌دهد؛ و آنگاه نقشه به دست به سمت ورودی آسیاب می‌رود و ما از پس او.

راوی: این در همون دراصلیه که شاید در اصل هم وجود نداشته و یا حداقل به شکل دیگه ای بوده. (اشاره به ورودی) این قسمت‌ها همه بر اساس ذهنیت و البته بعضی شنیده‌ها بازسازی شدن. به‌هرحال کسی که می‌خواسته گندم اش را آرد کنه ناچار بوده اون را روی دوش بگیره و یا پشت حیوون باربری بگذاره و درست از همین مسیر به سمت آسیاب حرکت کنه.

(به دو سکوی دم ورودی اشاره می‌کند) این سکوها قطعاً محل استراحت بودن هم در ابتدا که نفر و یا حیوان باربر گندم را از دوردست به آسیاب می‌آوردن و قبل از ورود برای رفع خستگی اینجا استراحت می‌کردن و هم وقتی نفر و یا حیوان باربر آرد را از کف آسیاب به‌سختی تا به این نقطه با خود حمل می‌کرده.

(راوی به داخل آسیاب حرکت می‌کند طاقچه‌ای را نشان می‌دهد که پی‌سوزی در آن است)

اینجا اولین منبع روشنایی قرار داشته. یک پی‌سوز که توش روغن می‌ریختن و فتیله‌اش را که نخ درهم‌تنیده بوده روشن می‌کردن.

(پایین‌تر دو فرورفتگی بزرگ را در یک سمت راهرو و قبل از در لنگه‌ای نشانمی هد)

توقّف گاه بله اینجا یک‌جور پارکینگه. به این منظور که اگه قرار بوده دو تا حیوان باربر یکی از پایین با کیسه‌های آرد و یکی از بالا با کیسه‌های گندم در این نقطه به هم برسند، برای اینکه عملاً راه برگشتی برای هیچ کدوم وجود نداشت یکی موقتاً به داخل این پارکینگ می‌رفته و دیگری حرکت می‌کرده. خیلی ساده به نظر می آد؛ اما قبول کنید را حل فوق‌العاده ایه.

بازهم پیش می‌رویم. راوی در یک لنگه را چند بار بو می‌کشد و آنگاه می‌گشاید. راهرو را پرنور بسیار طولانی می‌بینیم

راوی: عمر این در حتماً به‌اندازه عمر خود آسیا به. خوشبختانه قبل از تخریب سردر و مدفون‌شده اینجا، تب دزدی و غارت اشیا قدیمی رواج نداشته. این در هنوز بوی آرد می ده تصور کنید بوی آردی که مال چند قرن پیشه. من مطمئنم شما هم بوش را حس می‌کنید یک‌بار دیگه بااحساس در را می‌بوید.

(حالا کمی سریع‌تر پیش می‌رویم. راوی پیش روی ماست) ببینید با چه دقتی دل زمین رو کندن. (طاقچه‌ای دیگر) این هم یک پی‌سوز دیگه. تا پایین چهارتا پی‌سوز، یعنی هر شصت متر یکی. (با خنده) حتماً برای مردمان اون دوره کافی بوده. ما حساب کردیم برای اینکه بتونیم به‌اتفاق شما اینجا را خوب ببینیم (به پارکینگ دیگری می‌رسیم) این هم یک پارکینگ دیگه. بله براي ديدن اينجا ده هزار برابر نور این پی‌سوزها به اینجا نور دادیم.

(پیش می‌رویم. لحظاتی بعد به محوطه اصلی آسیا می‌رسیم)

 و این محل اصلی آسیابه که سی متر پایین‌تر از سطح زمینه. (اشاره به بالا) این هواکشی است که برای این قسمت تعبیه‌شده. گرچه به دلیل فاصله زیاد هیچ نوری ازش به پایین نمی رسه؛ اما در کار تهویه کاملاً مؤثره. (تکه‌ای کاغذ از جیبش خارج کرده با فندک می‌گیراند و روبه بالا می‌گیرد شعله پرفروغ‌تر به بالا کشیده می‌شود) ببینید چقدر خوب هوای اینجا را به سمت بالا می کشه! اين يعني تهويه بدون استفاده از هرگونه انرژي.

امیدوارم طرح ساده اون نقاشی توی ذهن تون مونده باشه. (دوربین به نقاط مورداشاره او متمرکز می‌شود) اون مسیر اصلی هدایت آبه که پله می خوره و حدود چهار متر بالاتر از کف اصلی آسيابه. جایی که سطح آب حدود دو متر بالاتر از عمق بقیه قنوات بوده. بریم بالا تا بهتر ببینیم. (دوربین به سمت حفره بالا حرکت می‌کند تا آنگاه‌که حفره‌ای منظم و پرنور و طولانی را در کادر می‌گیرد) خوب توجه كنيد همین حفره زیبايی که به سمت راست حدود ده متر پیش رفته و مسیرش هم با سفال کف‌پوش شده، آب قنات را به این سمت هدایت می‌کرده. اینجا (دوراهی آب را نشان می‌دهد) يك شیرفلکه و يا دو راهيه. یکی آب را به سمت این حفره مخروطی شکل هدايت می‌کرده تا پس از انباشت، آب با فشار از کف مخروط توسط لوله‌ای سه اینچ به سمت پره‌های آسیاب حرکت كرده اون ها را بچر خونه و ديگري آب اضافه را از (‌مسيري را نشان می‌دهد) اینجا به قنات برگشت می‌داده. یادتون باشه صحبت از دو هزار سال پیشه. توجه کنید با چه ابتکار و ظرافتي، شیرفلکه‌ای بزرگ برای تنظیم مقدار آب موردنیاز چرخ آسیاب طراحی‌شده. یک‌بار دیگه هنگام راه‌اندازی آسیاب به اینجا سري خواهيم زد و توضیح بیشتری خواهم داد فعلاً برگردیم پایین.

(پایین زیر حفره مخروطی شکل) این همون انتهای حفره مخروطيه؛ جایی که آب با شدت ازش خارج می‌شده و روی پره‌های چرخ آسیاب که اینجا بوده می‌ریخته و چرخ آسیاب هم توسط دو تا چرخ‌دنده این سنگ را روی سنگ زیرش می چرخونده.

 گندم‌ها هم از طریق شياري كه روي سنگ ايجاد می‌شده بین دو سنگ تبدیل به آرد می‌شدند. مطمئن باشید بازسازی آسیاب تجربه خوبی خواهد بود تا هم با این مکانیزم کاملأآشنا بشیم و هم لذت ببریم. (به راه‌آب سطح زمین اشاره می‌کند) اما این حفره زیری چیه؟ شاید حدس زده باشین! ازاینجا، آبی که روی پره‌ها می‌ریخته مجدداً به قنات بعدی می‌ریخته تا مسیرش رو به سمت زمین‌هایی که باید آبیاری می‌کرده ادامه بده. يعني آسیاب از نیروی آب در جریان که به خاطر اختلاف سطح به وجود می‌آمده استفاده می‌برده بدون اینکه روی مقدار و یا سرعت آب قنات اثری بگذاره. (به سمت اتاقكي صفه مانند در منار چرخ آسیاب می‌رود) آسیابان خسته درست در همین نقطه (اتاقک را نشان می‌دهد) خستگی درمی‌کرده (اشاره به سطح برجسته وجود اندود شده‌ای کنار اتاقک) روی این اجاق غذا درست می‌کرده و شاید چای می‌گذاشته. گر چه دو هزار سال پیش چای خوردن مرسوم نبوده. (اشاره به حفره‌ای کنار اجاق) این هم‌محل ذخیره هیزم بوده و (قسمتی از اتاقک) اینجا هم‌محل خواب و (سکوی روبروی اتاقک) اون قسمت هم‌محل نشستن مردان وزنان خسته‌ای که ناچار بودند بعد از پایین آمدن چند لحظه بیالایند. (کنار سوک) اون قسمت وسیع تر هم محل توقف حیوانات باربر. همه‌چیز در عین سادگی حساب‌شده و دقیق بوده. (بلند می‌شود و سمت دوربین می‌آید) راستش را بخوانی من اشتیاق زیادی برای راه‌اندازی آسیاب دارم. گمان کنم شما هم همین‌طور. پس می‌رویم سراغ نجاری که پس از ماه‌ها تحقیق بهمون قول ساخت تجهیزات آسیاب رو داده. لطفاً.

(در کارگاه نجاری، راوی در تمامی مراحل ساخت با همراهی نجار در خصوص هر جزئي از تجهیزاتی که ساخته می‌شوند توضیح خواهد داد)

(نمای نزدیک راوی باز می‌شود. دوباره داخل آسیاب هستیم به‌اتفاق نجار دو کارگر و تجهیزات. راوی دربرش های مختلف بازسازی توضیح و گاه تأکید لازم را خواهد داشت. کار ساخت به اتمام می‌رسد. راوی با موبایلش شماره‌ای را گرفته می‌خواهد که كار را شروع کنند)

(بالای آسیاب راننده تانکر موبایلش را در جیب می‌گذارد و شیر تانکر را بازکرده آب از طریق لوله خرطومی به داخل قنات خشکیده می‌ریزد)

پايان اول- با تلاش سرسختانه گروه چرخ آسیاب در فضایی آکنده از هیجان به حرکت درمی‌آید هر کس به کاری مشغول است. پسربچه‌ای هفت‌هشت‌ساله در لباسی قدیمی و محلی، کیسه‌ای گندم به پشت، ناگاه از دل دیوار محوطه خارج می‌شود و به سمت آسیاب می‌آید. گروه در همان حالت‌های خاصی که داشته‌اند فیکس می‌شوند. کودک گندم را در آسیاب می‌ریزد. با هر مشت گندم که درون حفره سنگ می‌ریزد او را می‌بینیم که به نوجوان، جوان، میان‌سال و پیر مردی خمیده تبدیل می‌شود. پیرمرد آرد حاصل از گندم را در کیسه ریخته بر دوش می‌گیرد و به سمتی که کودک آمده بود می‌رود و در دل دیوار محو می‌شود. ما آرام‌آرام درحالی‌که نور مردم کمتر می‌شود و گروه فیکس شده ناپیداتر و صدای جیغی نامفهوم بلندتر، از آسیاب خارج می‌شویم تا پشت در دولنگه که گویی با شدت و نفرت بروی‌مان بسته‌شده و سکوتی ناگهانی حاکم می‌شود.

پايان دوم- با تلاش سرسختانه گروه چرخ آسیاب در فضایی آکنده از هیجان به حرکت درمی‌آید. راوی از کیسه‌ای کوچک مقداری گندم درون حفره سنگ ریخته یک‌بار دیگر به‌سرعت مرحله ورود آب و چرخش آسیاب و برگشت آب و تولید آرد را توضیح می‌دهد. در میانه توضیحات راوی ما گویی از ابتدا وارد راهرو آسیاب می‌شویم و نور نیز هر دم کمتر و کمتر می‌شود تا به نور سکانس ابتدایی فیلم برسیم. این بار که وارد محوطه می‌شویم آسیاب در حال کار است و هیبتی پوشیده در ردا پشت به ما در کار آسیاب گندم. آن‌قدر به او نزدیک می‌شویم تا آنگاه‌که هیبت به سمت ما می‌چرخد و ما اسکلتی را در ردا می‌بینیم. به‌سرعت و با صدای پژواک جیغ راوی ازآنجا می‌گریزیم تا پشت در دو لنگه که گویی با خشونت و نفرت به رویمان بسته‌شده و سکوتی ناگهانی حاکم می‌شود.

 ناصر طالبی نژاد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>