اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ چیزی برای باختن…

چیزی برای باختن…

%da%86%db%8c%d8%b2%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%86

کسی که خانه ی ما را می ساخته زرنگ بازی در آورده و بر خلاف مقررات برای راه پله پنجره گذاشته . یعنی وقتی پنجره را باز می کنی تا فیها خالدون خانه ی همسایه هویدا می شود. البته ما آدم های نجیب و سر در گریبانی هستیم . در نتیجه خیلی سراغ باز کردن این پنجره نمی رویم. راستش وقنی تازه به این خانه آمده بودیم ، چند باری این پنجره را باز کردم. خیلی ملتفت اوضاع نبودم . تا این که یک روز مرد غیوری مشت بر درمان کوبید که ای داد با این پنجره ناموسم پایمال شده و غیرتم خاکمال. نامبرده برادر خانمی بود که گویا به تنهایی توی خانه ی روبرویی به عنوان مستاجر زندگی می کرد. تازه دوزاریم افتاد و موقع برگشتن از جدال ناموسی !با دقت از پنجره نگاه کردم و دیدم ای وای بر من کلهم اجمعین زندگی شان روی دایره است. در شیشه ای بزرگی که به ناچار بخشی از پرده اش برای سهولت در عبور و مرور کنار بود و دست بر قضا همان بخش هم ناموس بر باد ده . سریع پنجره را بستم و استغفار کردم.

سال ها ازین واقعه گذشته و خانه ی روبرویی مستاجرهای زیادی عوض کرده اما ما با باز نکردن پنجره از فیها خالدونشان محافظت کرده ایم. تا این که چند وقت پیش در راستای زندگی سبز و مثبت اندیشی و روحیه بخش کردن فضا ! چند تا گلدان بی زبان را گذاشتم توی راه پله. بی زبان ها زنده اند و هوا و نور لازم دارند. به همین خاطر گاه گاهی با چشم های درویش پنجره ی مذکور را چند ساعتی نیمه باز می گذارم.

دوسه روز پیش داشتم گلدان ها را آب می دادم و بادپنجره را از نیمه باز به تمام بازتبدیل کرده بود. خیلی عفیفه و نجیبه و ستار طور تلاش کردم از پنجره نگاه نکنم . اما خب یکهو چشمم افتاد . چشم است دیگر گاهی بی هوا می افتد! پیرزن خسته ای توی ایوان جلوی خانه فرش انداخته بود و تکیه بر بالش مرا نگاه می کرد. چشم توی چشم شدیم اما اصلا تکان نخورد . مثل این یوگی ها آرام نشسته بود و داشت ناموس خانه ی ما را دید می زد! بی خیال هواخوری گلدان ها شدم و سریع پنجره ی کذایی را بستم. دیروز غروب دوباره داستان تکرار شد. پیرزن همان جای قبلی نشسته بود و زل زده بود به راه پله ی ما. خوب که نگاه کردم دیدم در شیشه ای پشت سرش اصلن پرده ندارد. خانه سرتاسر فرش بود و دورتادور هال هم پر بود از بالش هایی تکیه داده شده به دیوار… پیرزن تنهای همسایه ی ما چیزی برای باختن ندارد…

نوشته شده توسط: یک دوست

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>