اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/ کاش بوی پیراهن یوسف به کنعان برسه…

کاش بوی پیراهن یوسف به کنعان برسه…

photo_2016-A.Z-46

یه روز گرم تابستونی بود کوچیک بودم اما نه اونقدر که یادم نیاد اتفاقات رو، مامان دستمو گرفت و رفتیم نزدیک میدون ورودی شهرمون، جمعیت زیادی از زن و مرد اونجا جمع شده بودند. پرسیده بودم این جا برای چی اومدیم و جواب شنیده بودم: اسرای جنگ دارن میان! آزادشون کردن! نسل من اون سال ها علی رغم سن و سال کمش خوب میدونست جنگ یعنی چی؟ خوب می دونست شهید به کی میگن؟ خوب می دونست اسیر چیه و جانباز کیا هستن؟ نسل من خمپاره و ترکش و صدای آژیر خطر جزو لالایی شبانه ش بود و خیلی زودتر از سنش بزرگ شد. برای همین اون عصر گرم تابستونی بجز من بچه های کوچیک زیادی همراه مادر و پدرهاشون جمع شده بودن به استقبال جوانان وطن، ما هم می فهمیدیم که اونا از جای سختی برمیگردن. می دونستیم سختی کشیدن. می دونستیم تلخه کامشون…

وقتی اتوبوس رسید هلهله مردم بلند شد و صدای صلوات فضا رو پر کرد. مادرها اشک می ریختند و جوونها یکی یکی از اتوبوس به بیرون پیاده که نه پرواز میکردند و توی سیاهی چادر مادر سفید بخت میشدند. اشک رساترین فریاد اون روز گرم بود. جوونهامون سیه چرده و لاغر بودند خستگی توی چهره هاشون موج میزد اما حال همه از دیدن همین چهره های آفتاب سوخته و لاغر و تکیده خیلی خوش بود. با غروری عجیب روی سرها و دست ها بلند می شدند یکی یکی و با هلهله صل علی محمد بوی خمینی آمد توی موج جمعیت غرق میشدند، اکثر کوچه ها چراغونی بود. جلوی در خونه ها گوسفند می کشتند و بوی اسپند و کندر توی هوا حال قشنگی به شهر داده بود. خونه اسرای آزاد شده که با عبارت قشنگ آزادگان معنای متفاوتی پیدا کردند مدام از مهمون پر و خالی میشد. اصلا نیازی نبود باهاشون نسبت داشته باشی همه مردم شهر میرفتند برای دیدن شیران بیشه وطن. همه شهر غرق شادی و شور بود. بچه هامون خسته بودند اما لبخند از روی لب هاشون محو نمیشد. توی حلقه جمعیت شهر و فامیل که می نشستند تعریف خاطره های تلخ و شیرین اردوگاه بود و جان فشانی سربازان امام، لابه لای جمعیت مادرها و پدرهایی بودند که قاب عکس به دست به دیدار جوونهای آزاد شده از بند اسارت میومدند که شما پسر ما رو اونجا ندیدی؟ ازش خبر نداری؟ اونم مثل شما اسیر بوده! و توی نگاه منتظر مادر یه دنیا حرف بود و چقدر دلش می خواست که خبر خوشی بشنوه از پاره دلش، و اون روزها حتی شنیدن خبر اینکه: پسرت توی فلان اردوگاه اسیره! مژده وصف ناپذیری بود. سال ها که گذشت کم کم موی سیاه اون جوونهای آزاده روبه سپیدی گذاشت. خیلی هاشون از شکنجه ها و سختی های دوران اسارت یادگارهایی داشتند که گاه و بیگاه اذیتشون میکرد! خیلی هاشون دل شکسته و دل گرفته بودند از فراموش شدن آرمان هاشون توی جامعه، خیلی هاشون دلگیر بودند از نادیده گرفتن خیلی از آرمان هاشون، اما هنوز بودند مثل شیر، و اگه بازم لازم میشد دریغ نمی کردند همون تن خسته و زخمی و رنجور رو برای وطن، برای وطن، برای وطن، اما دلخراش ترین سکانس این فیلم ایثار، اون مادرهای منتظری بودند که هنوز هم قاب عکس به دست منتظر صبحی بودند که توش یه جوون رعنا در سیاهی چادر مادر سفید بخت میشه و برمیگرده! چشم های انتظار مادرها و پدرهای پیر و خمیده پشت به راه سفید شد اما نور چشمی ها نیومدند، سال ها گذشت و انتظار تموم نشد، یوسف ها به کنعان برنگشتند و یعقوب هنوز چشم به راه داشت. امروزم همون روز گرم تابستونیه که با مادر به استقبال ورود آزاده ها رفتیم، عین همون روز گرم و تفتیده، خیلی هامون فراموش کردیم. خیلی هامون بی معرفت شدیم، خیلی هامون حتی مسخره می کنیم! اما هنوز هم باور دارم که اگر اون ها و همه سختی هایی که کشیدند نبود امروز من و تو حتی نمی تونستیم راحت بخوابیم. حتی نمی تونستیم راحت نفس بکشیم، و ما قد تک تک ثانیه های تلخ اردوگاه های عراق به تک تکشون مدیونیم. و بیشتر از اون به دل ها و چشم های منتظر مادران و پدرانی که خیلی هاشون با انتظار و حسرت دیده از دنیا بستند و خیلی هاشون هنوز منتظرند…

کاش بوی پیراهن یوسف به کنعان برسه…

تقدیم به همه مادرهای منتظر و آزادگان میهن پاکمان ایران خصوصا دریار زادگاهمان نایین سربلند…

صبح روز سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٥ : توسط:

تصویر مربوط به ورود آزاده عزیز ابوالفضل محمدی، محمدیه کوچه دروازه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>