اصفهان: پایگاه ممتی، نایین/سال پرداخت بها، سال زدن روی بازو…

سال پرداخت بها، سال زدن روی بازو…
تازگی ها کمی شدت حواسپرتیم زیاد شده. برای کاری برنامه ریزی می کنم و یادم می رود انجامش بدهم. بعد خیلی شیک فکر می کنم انجامش داده ام و منتظر نتیجه می مانم. شاکی هم می شوم که مثلن چرا فلانی جواب ایمیلم را نداد. یا من که سه روز پیش زنگ زدم و سفارش فلان چیز را دادم پس چرا نمی رسد. هر روز ایمیلم را چک می کنم و هی به همسایه می سپارم که اگر پستچی بسته ای آورد تحویل بگیرد. بعد که دیگر واقعن احساس تاخیر می کنم ، پیگیری می کنم می بینم من اصلن ایمیلی نفرستاده ام. زنگی نزده ام. یعنی یک جور پوچی منتظر بوده ام.

مثل همان همشهری عزیز که هر روز منتظر برنده شدن بلیط بخت آزمایی اش بوده و هر روز به بخت بد و بدشانسی اش لعنت می فرستاده . یک روز متوجه می شود که هیچ وقت هیچ بلیطی نخریده و منتظر برنده شدن از هیچی و پوچی بوده.

امروز با خودم فکر کردم که تمام عمر نازنین پنجاه ساله ام منتظر بودم تا پستچی روزگار! بیاید پشت در و بسته ی شادی و آرامش و خوشبختی و موفقیت را تحویلم بدهد. غافل ازین که هزینه اش را کامل نداده بودم. برایش کاری نکرده بودم. فقط فکرش را کرده بودم بی آن که عملی پشتش باشد. سفارش خرید تکمیل نشده بود.

غافل بودم ازین نکته ی مثل روز روشن که ، پستچی روزگار، پشت در خانه هایی می رود که برای سفارششان هزینه داده اند. نه آدم های حواسپرت دل ای دل کن.

اسم سال جدید را گذاشته ام سال پرداخت بها. سال زدن روی بازو . سال دست گذاشتن روی زانوی شکسته و بلند شدن. سال نترسیدن. سال دوباره می سازمت.

اسم سال گذشته را سال ” مافوق و ماتحت، همراهی و همکشی!” گذاشته بودم. این طور که بویش می آید کماکان باید بر همین مدار بچرخم و سعی در برقراری آشتی ملی بین این دو عزیز را داشته باشم:)

جان؟ شعاری شد؟ باور کنید شعار نیست. باوری است به عمق پنجاه سال زندگی.
نوشته شده توسط: یک دوست

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>