ای معبودم!…

غروب

ای معبودم!…
روزی که تصمیم گرفتی آدم و حوا را به زمین بفرستی میدانستی زمینت سختی های بسیار دارد و شیرینی های دلفریب که شاید حواس آدم هایت را از تو پرت کند .می دانستی که آنجا ممکن است چنان جذبشان کند که فراموشت کنند و فقط وقت سختی هایشان یادت بیفتند اما تو تصمیم گرفته بودی، تصمیم گرفته بودی که فرصت دانستن و شناختن و انتخاب را به بنده هایت بدهی، تصمیم گرفته بودی اختیار را و عقل را به عنوان بهترین هدیه همراهشان کنی تا خوب را از بد بشناسند و راه را از چاه تشخیص بدهند و بازهم به سوی تو باز گردند. بازگشتی گاه خوب و سربلند و گاه بد و سرشکسته!
و یکی پس از دیگری پدران ما آمدند و زیستند و توشه اندوختند و رفتند… خیلی هایشان قدرنشناس شدند و عده ای سپاسگزار و مشکور، اما تو از آفریدن خسته نشدی و باز هم آدم های زیادی خلق کردی، آدم هایی که همه خوب و پاک به زمین فرستاده شدند و فرصت های زیادی برای خوب بودن پیدا کردند. بعضی خوب تر و خوب تر شدند و بعضی سیاه تر و سیاه تر…
و یکی از همین روزها قرعه به نام من افتاد که به زمین فرستاده شوم. یکی از روزهای سرد پاییزی، روزی مثل امروز، آمدم تا تجربه کنم، زمین بخورم، بلند شوم، بخندم، اشک بریزم، موفق شوم، شکست بخورم، شاد باشم، غصه دار شوم، خوبی کنم، بد باشم و آمدم تا از تک تک ثانیه های زندگی ام بهره و تجربه ای بیاموزم و در این راه پر تلاطم تو نزدیک ترین و همراه ترین و مهربانترین همراه و رفیق و همسفر بودی! تویی که ناسپاسی و نامهربانی و تلخی هایم را به مهر خودت آغشته کردی و هر بار ناسپاسی کردم تو محکم تر از قبل در آغوشم گرفتی! هر بار سرکشی کردم تو چونان پدری بزرگوار در کنف حمایتت قرارم دادی، هر بار تلخی و نامهربانی کردم تو از مادر مهربانتر محبت بی دریغت را نثارم کردی و من بزرگ و بزرگ تر شدم…
می دانم خیلی وقت ها آنی نبودم که تو می خواستی، خیلی وقت ها فراموشت کردم، خیلی وقت ها نامهربان و ناسپاس و سیاه شدم، خیلی وقت ها دلت را شکستم، خیلی وقت ها کم صبر و بی توکل شدم، اما تو همیشه بودی، خوب بودی، مهربان بودی، همراه بودی، تکیه گاه بودی و از رگ گردن نزدیک تر…
هر بار زندگی پشتم را لرزاند تو را چون سرو کنارم حس کردم که منتظر بودی تا پیچک شوم.
هر بار تلخی های راه کام دلم را آزرد تو شیرین تر از عسل دست هایت را به سویم دراز کردی و نگذاشتی کامم تلخ بماند. هر بار دلم شکست و خسته و بی طاقت شدم تو آغوش گشودی و گفتی: بیا و آرام بگیر! تو بهترین ها را از دستگاه خلقتت به من هدیه کردی، خانواده و عزیزان و دوستانی به وسعت دریا، به سخاوت باران! تو شرایط خوب زیستن را یکی بعد از دیگری برایم فراهم کردی تا یادم نرود حتی اگر من ناسپاس باشم تو بزرگی و وسیع و همیشگی، تو بعد از هر سختی دری از رحمت و گشایش را به رویم باز کردی وحالا در آغاز ایستگاه پنجاه و یکم زندگی وقتی به گذشته و تک تک روزهایش می نگرم می بینم که حتی مهربان تر از مادر، تکیه گاه تر از پدر و عاشق تر از هر عاشقی کنارم ایستاده ای و خیالم را راحت می کنی که تا تو هستی بیمی از غم زمانه نیست، تا تو هستی ترس و ناراحتی و بغض نمی تواند راه پیدا کند به خانه ی دل، تا تو با منی زمانه با من است، بخت و کام جاودانه با من است…
معبودم، ای خدای مهربانم!
امروزم را و همه سال های رفته و نامده را به تو و محبت و عشق و عطوفت بی حدت مدیونم، به قدر دانه های ریز و پی در پی باران این آخرین روز پاییزی که عشق در من فوران می کند به تو! همیشه عاشقم بدار و همیشه کنارم باش…

عکس از: رسول نظری محمدی…غروب خورشید آخرین روزهای پاییز ۱۳۹۴در محمدیه نایین.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>