تو که هستی…

تو که هستی

تو که هستی…

بیست و چهار بهار از اون روزی که تو پدر شدی میگذره ولی هنوز همون قدر ذوق دیدنمو داری که اون روز سرد پاییزی داشتی. هنوز همون جوری چشمات برق می زنه هنوز همون جوری با شوق بغلم می کنی هنوز همون جوری مهربونی هنوز همون جوری عاشقی! تو پدر شدی و من خوشبخت ترین دختر روی زمین به خاطر داشتنت! تو پدر شدی و یکپارچه مهر و شوق و فداکاری و ایثار و من امنیت و آرامش و خوشبختی رو زیر سایه ی تو و با بودن تو و با مهر تو تجربه کردم، تو پدر شدی با همه ی مسئولیت های سخت پدری و مثل کوه وایسادی تا من مثل یک غنچه ی لطیف و نازک رشد کنم در سایه سار بودنت! تو پدر شدی تا یادم بدی انسان بودن رو، سخاوت رو، محبت رو، صفا و سادگی و ایمان رو. و من رشد کردم با همه ی خوبی هایی که  تو از دنیا یادم داده  بودی. دنیای بچگیم زیر سایه ی محبت تو و مامان بی نظیر و شاد و خوشحال گذشت و دوره ی نوجوانی و جوانیم با اعتماد به نفس و قدرتی که از شخصیت بی نظیر تو گرفته بودم به پیدا کردن مسیر آینده و زندگی گذشت. دنیای آدم بزرگ ها زیاد قشنگ نبود، ساده نبود، سختی داشت، پستی و بلندی داشت، غصه داشت، بغض داشت، تلخی و شیرینی داشت و من دیگه باید روزهای جدیدی را  تجربه می کردم گاهی تنها! اما هر جا که دلم لرزید هر جا که دستم یخ کرد هر جا که قدمم سست شد سرمو که گردوندم دیدم محکم وایسادی و میگی: برو بابایی من پشت سرتم! عین همون روزایی که داشتم تاتی تاتی راه رفتن را تمرین می کردم و تو با شوق و اطمینان یادم دادی که از افتادن نترسم. آدم بزرگ ها همه شون خوب نبودن، دل می شکستن، بغض می دادن به گلوی آدم، زندگی سختی  داشت، غصه داشت، اضطراب داشت اما با بودنت خیالم راحت بود که اگه کم بیارم یکی هست که نذاره بیفتم! و تونستم، و وایسادم، و رفتم و رسیدم! حالا اینجام، در نیمه راه زندگی، در اوایل دهه سوم زندگی، باورم نمی شه این قدر زود گذشته باشه! حالا اون موهای پر پشت مشکیت سیاه سفید شده، حالا دور چشمای درشت قشنگت چروک افتاده، حالا گاهی برای خوندن روزنامه باید عینک بزنی، حالا گاهی پات درد می گیره، گاهی چربیت بالا میزنه، گاهی خسته میشی، ولی هنوزم محکمی و  پر غرور و سخت و مطمین و تکیه گاه! هنوز هم امن ترین تکیه گاه زندگیمی. بزرگترین افتخار زندگیم اینه که وقتی ازم میخوان خودمو معرفی کنم بگم: دختر بابا… هستم! و وقتی ازم میپرسن آقای فلانی چه نسبتی باهاتون داره با غرور بگم: بابامه! بابا جون نازنینم، مرد محبوب اول وآخر زندگیم: هستیمو، هویتمو، داشته هامو، نفس کشیدنمو، موفقیت هامو، اعتماد به نفسمو، تحمل سختیامو، غرورمو، هر چی دارم از خوبی های دنیا مدیون قامت سرو و اندیشه بلند و وسعت دید و روشنفکری بی نظیر و اعتمادیه که بهم دادی!
تو که هستی خدا همسایه ی دیوار به دیوار دلمه…
ممنون خدام بابت بودنت، بابت داشتنت، بابت اینکه این سعادت نصیب من شد که دختر تو باشم. تا ابد سجده می کنم به پای بزرگیت و دستتو می بوسم. می دونم نمی تونم جبران کنم حتی یک روز از نگرانیات، بغضات و زحماتت را. ولی دعات می کنم که همیشه همین جور محکم و پر غرور کنارم باشی و بی نیازم کنی از همه ی دنیا…
نویسنده: دختر بابا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>