حسین جان یاری مان کن!…

حسین جان

حسین جان یاری مان کن!…
قدیم ها که بچه بودیم بطری های پلاستیکی گلاب را که می خریدیم با شوق و ذوق چند سوراخ روی درش درست می کردیم و می دویدیم دنبال دسته ی زنجیر زنی و سینه زنی، قدمان تا کمرشان بیشتر نمی رسید آنها که حرکت می کردند ما هم با سرعت دنبالشان می دویدیم و گلاب می پاشیدیم به پشت سرشان. آن قدر می دویدیم که گلاب هایمان تمام شود بعد خسته اما خوشحال بر می گشتیم تا در اتمام مراسم مقابل حسینیه حاضر باشیم! آن لحظه ای که شمر جمعیت عزاداران را می شکافت و سوار بر اسب به مقابل حسینیه می رسید تا تیر آخر را رها کند! یعنی شهید کردن تو و آتش زدن خیمه ها، آن لحظه ای که زن و مرد ضجه می زدند و تو را صدا می کردند. و من با خودم می گفتم چرا شمر زیر لباس قرمزش پیراهن مشکی برتن دارد؟ چرا وقتی تو را شهید می کند با صدای بلندی که می لرزد می گوید: سر حسین، یا حسین…؟ آن لحظه ای که هیئت، پرشور به حسینیه می رسید و نوحه ی سینه زنی معروفش به گوش می رسید: سقای حسین میر و علمدار نیامد، علمدار نیامد… یک سال به شوق محرم لحظه شماری می کردیم. هنوز کوچک تر از آن بودیم که معنای لبیک و هل من ناصر و جفای کوفیان را درک کنیم اما چند وقت بعد کلمه ی عطش را در کتاب فارسی خواندیم «عطش یعنی تشنگی». سال ها گذشته، دیگر آن شیشه های گلاب پلاستیکی را در هیچ مغازه ای نمی فروشند. دیگر من و… دنبال دسته های سینه زنی نمی دویم تا گلاب بپاشیم. دیگر چشم به هیئت نمی دوزیم تا شمر سوار بر اسب بیاید. دیگر مامان چادر به سر جلوی خانه نمی نشیند به تماشا که به رهگذران دوست و آشنا بگوید: بر قاتلین سیدالشهدا لعنت… اونا هم جواب بدن: بشباد. دیگر هیچ چیز رنگ و بوی آن روزها را ندارد، جز تو! تو که هنوز همان قدر زیبا و پرنور در ذهنم جا داری! تویی که همه برایت اشک می ریزند، برای تشنگی ات، برای سربریده ات بر نیزه، برای طفل شش ماهه ات، برای کبودی رخسار دخترک سه ساله ات، برای دردهای دل خواهرت، برای دست های بریده ی برادرت، برای جوانیِ به خون نِشسته ی پسرِ نوجوانت، و من…
این ها همه هست و این همه نیست.
برای من اما تو همان اسطوره ی بی تکراری که یک تنه در مقابل لشکر هزاران سوار ایستادی. تو همانی که صف پیمان شکنان را دیدی اما باز هم ایستادی، تو دیدی که در دل شب همه ی آنان که بیعت کرده بودند گریختند اما ایستادی، تو همانی که هر چه تنهاتر شدی بلندتر فریاد زدی: هل من ناصرینصرنی؟ و چون جوابی نیامد یک تنه با همه ی زندگی ات، با کودک تشنه ات! با دخترکان معصومت، با جوانان شیر مَردت، با خواهر شیر زنت به دل کفر زدی، کفر؟ نه انگار آنان هم مسلمان بودند آن قدر مسلمان که وقتی شنیدند علی هنگام نماز در محراب مسجد کوفه شهید شده گفتند: مگر علی هم نماز می خواند؟ برای من تو هنوز همانی که با همه ی تنهایی اش ایستاد و جنگید و نترسید و پیروز شد. سربریده ات بر نیزه عشق را فریاد می کرد!
دستان بریده ی عباست اوج عشق است! و زینب، او برایم مظهر رشادت است و مردانگی، زینب را ستمدیده و زجرکشیده نمی دانم او پرچمدار قیام توست. من تو را مظلوم و عطشان و رنج کشیده نمی دانم. تو برای من اوج قله ی مردانگی، دلاوری و رشادتی! این روزها تنها دلم برای غربتت، برای بی وفایی آنان که عهد بسته بودند تا یاری ات کنند می گیرد. این اشک ها بر مظلومیت و تشنگی تو نیست بر دردهای خودمان است، بر ایمانی که ضعف دارد، بر نمازی که ضعف دارد.
حسین جان
ای قله ی شجاعت و ایثار، این روزها که همه در سوگ نبودنت عزادارند می خواهم بودنت را مثل همه ی سال ها به دلمان هدیه کنی، تنهایمان نگذار و چتر حمایتت را بر سرمان بیفکن. یاری مان کن تا از آنچه تو به خاطرش جان دادی حراست کنیم و یاری مان کن مسلمان بمانیم…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>