دست خالی

دست خالی

پدر دست خالی آمد وگفت میوه گران است نه دست ما می رسد بخریم، نه دست همسایه های ما!

مادر گفت غمی نیست چند وقت دیگر انگورهای خانه می رسد.

 بعد رفت و ساقه های رونده مو را به طرف خانه همسایه خم کرد.

 پدر گفت تو که هر سال برایشان انگور  می بری!

 مادر جواب داد این جوری هر وقت دلشون خواست می تونند خودشون بچینند.

 چند روز بعد در زدند!

 همسایه بود با ظرفی پر از انگور…

آنها هم دستشان رسیده بود …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>