دلم برای خودم تنگ شده…

برای خودم تنگ شده است

دلم برای خودم تنگ شده…
بی قراری سن و سال نمی شناسد. فرقی نمی کند چند ساله باشی. دل که در سینه به تکاپو بیافتد بی قرار می شوی. بی قراری ها گاهی به بهانه های دست یافتنی اند، گاهی به هوای دل تنگی برای یک دوست یا یک عزیز و گاهی خودت هم نمی دانی دلیل بی قراری ات را! فقط حس میکنی در قالب تنت جا نمی شوی! حس میکنی دلت می خواهد تیشه برداری و ریشه ات را از خاک تن در بیاوری و بزنی به دل یک بیابان بی بازگشت. آن قدر بروی که گم بشی، تمام بشی، راحت بشی. آن قدر بروی که دیگر راه برگشت را پیدا نکنی…. خیلی وقت ها حسرت می خورم به زندگی کسانی که بی دغدغه، از لحظه هایشان لذت می برند. خونسردی مرامشان است و بی خیالی ذات لاینفکشان؛ دنیا هم که زیر و رو شود آنها زندگی شان سرجایش است و لذت هایشان هم. سخت نمی گیرند و سختی نمی بینند. ولی ما از سر سوزن تحولی، حرفی، اتفاقی ، برای خودمان چنان دغدغه ی بزرگی می سازیم که آرام و قرارمان را می ستاند و تمام زندگی مان می شود فکر و فکر و فکر! بی قراری می تواند به بهانه ی یک تغییر باشد یا به بهانه ی یک دل گیری ساده یا به بهانه ی نگرانی از فردا یا هر بهانه ی دیگری؛ مهم این است که وقتی دلت توی سینه جا نشود هیچ چیز سرجای خودش نیست. سی سالگی را که رد می کنی انگار کرختی خاصی به ذهن و زندگیت رسوخ می کند. انگار دلت می خواهد دست از سر خودت برداری و مثل دوچرخه توی سرازیری خودت را ول کنی و بگذاری برود و برود و برود. سی سالگی شاید برای مادر و پدرهای ما سن کمی بود حتی برای مادربزرگ هایمان که تا ۴۰-۵۰ سالگی هم انگار اول چل چلیشان بود و تازه داشتند بچه های رنگ وارنگ تحویل جامعه می دادند و آن قدر سرشان گرم بچه بزرگ کردن بود که وقت نمی کردند فکر کنند به دغدغه هایشان، به دلتنگی هایشان، به غصه هایشان، اما برای ما انگار ته ته راه است. شروع یک خستگی عمیق و یک بی حسی کلافه کننده! دلم برای ۱۸ سالگی ام تنگ شده، برای روزهای شاد ۱۵ سالگی، برای بی خیالی های ۱۰ سالگی، برای وقتی که هیچ چیز دل مشغولم نمی کرد و یکپارچه شور بودم! دلم برای خود ۸ سالگی ام تنگ شده، برای خود ۵ سالگی که مهم ترین دل مشغولی ام خواندن کتاب قصه تازه ای بود که… دلم برای خود خود خودم تنگ شده. دلم یک خود بی مسئولیت و بی دغدغه می خواهد، خودی که مجبور نباشد ملاحظه ی هیچ کس را بکند، خودی که بغض نداشته باشد، دلتنگ نباشد، خسته نباشد، نگران نباشد، نخواهد به فردا فکر کند. مجبور به هیچ چیز نباشد. خودی که فقط خودش باشد و همه آرزوهایش! حتی برآورده نشده، دلم خودی را می خواهد که به هیچ کس وابسته نباشد. که مجبور نشود به آدم های دوست نداشتنی لبخند بزند. که مجبور نباشد جوری رفتار کند که دوست ندارد، که حرفی را بزند که دوست ندارد، دلم برای خود ۵ سالگی ام برای خود ده سالگی ام تنگ شده! یک خود بی مسئولیت، یک خود آزاد و بی تکلف، خودی که خیالش راحت است یکی دستش را هنگام عبور از خیابان گرفته و مجبور نیست مدام دو طرفش را نگاه کند که مبادا زیر چرخ های یک ماشین له شود! دلم برای خودی که مجبور به حساب و کتاب نبود تنگ شده، برای خودی که نگران هیچ کس و هیچ چیز نبود تنگ شده، برای خودی که دغدغه آینده نداشت تنگ شده، دلم خودی را که هیچ حسرتی به دل نداشت می خواهد! دلم برای خودم تنگ شده. این روزها که بی قرارم، نوشتنم هم بوی بی قراری می دهد! کاشکی فردا روز بهتری باشد….
نویسنده: دختر بابا

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>