دلنوشته/ این بار تنها به محمدیه خواهم رفت…

سحر7

این بار تنها به محمدیه خواهم رفت… به قلم عقیل قیومی محمدی
پیشکش به آن بخش از اهالی محمدیه که همچنان مقیم کوچه های دلنشین یادهای ما هستند. « این بار تنها به محمدیه خواهم رفت» شخصی مطلب مفصلی برایم فرستاده و گفته مطلبم با عنوان « و دیگر ساکن کوچه‌ی کودکی‌هامان نیستیم » که نوشته‌ای بود بر فیلم « مدرسه‌ای که می‌رفتیم » درباره‌ی دبستان عبرت در محمدیه‌ی نایین او را که متولد تهران است برده به سال‌های خوش یاد و خاطره. نوشته درست است که در تهران به دنیا آمده ولی اجدادش همه اهل محمدیه‌اند. برایم نوشته که پیش از این در پاسخ دوستانش می‌گفته که تهرانی است ولی حالا می‌گوید که اهل محمدیه است. بسیار نوشته برایم از حس و حالش و از محمدیه و خاطره‌ی نخستین دیدارش از محمدیه یا به قول خودش ممتی: « ………همینطور گذشت. نمی دونم کِی ولی حتما همون موقع هایی که من بشدت علاقه داشتم از خودم شخصیت مستقلی نشون بدم و تنها راهی هم که بلد بودم این بود که با همه، مخصوصا برادر – خواهرهای بزرگترم مخالفت بکنم تصمیم گرفتم که این بار با پدر مادرم برم محمدی.
نصف شب رسیدیم داخل شهر. از اتوبوس پیاده شدیم و فکر میکنم با یه ماشین یا تاکسی که در عرض دو ثانیه راننده اش با پدرم شجره نامه هاشون را مبادله کردند و معلوم شد راننده «پورِ» نمیدونم؟ کی، هست رفتیم محمدی. ( پور یعنی پسر، خودمون)
آن موقع اینکه راننده آشنا در اومده و حتما پدر و مادرم هم بابت همین قضیه اونقدر به ذوق اومدن و صداشون از هیجان میلرزه برام جالب بود ولی بعد دیدم این چندان اتفاق نادری نیست و بارها تا آخر سفر مرتباً تکرار میشد و این اشتیاق و لرزش صداها که انگار جلوی خودشون را می گرفتند تا از شادی قهقه نزنند تا آخر سفر ادامه داشت و مربوط به اون آقای راننده نبود.
خلاصه تا یه جایی دورتر از خونه ها رسیدیم و نمی دونم چرا اونجا پیاده شدیم؟ حتما ماشین نمی تونست جلوتر بره! یه سری تیرهای چوبی برق با چراغ های کم نور زرد رنگ را پشت سر گذاشتیم. ( تصور کنید چه هیجان‌انگیز! اولین بار در زندگی‌اش شب‌های وهمناک محمدیه را دیده! )
از دور صدای سگ می اومد و یه صدای زوزه، فکر کنم از اینکه اون موقع نصف شب توی یه جای غریبه و یه کم تاریک که تازه صدای سگ هم ازش میومد داشتم راه میرفتم یه کم ترسیده بودم ولی پدرم آن چنان با گام های محکم و مطمئن و تند تر از همیشه داشت جلو می رفت که انگار هیج جای دنیا را بهتر از اینجا نمی شناسه! رسیدیم به یک کوچه جلوی یه در چوبی و بابا با همون لبخندی که از موقع پیاده شدن از توی صورتش جمع نمیشد جوری که توی اون تاریکی هم دیده میشد کوبه در رو محکم بصدا درآورد و همزمان مادرم با گفتن اینکه « خوابه محکمتر بزن »شروع کرد با دست به در کوبیدن… اینا چرا این جوری شدن؟ تو تهران هر جایی که می رفتیم که خونه شون زنگ هم داشت اول آروم به در میزدن با ذکر اینکه صدای زنگشون خیلی بلنده و یا این که لازم نیست دستت رو روی رنگ فشار بدی یه کوچولو بزن. حالا این جا این در را از ذوق داشتن از پاشنه در می آوردن!
اینجا خونه ی بی بی بود! همون بی بی که چند بار تهران هم اومده بود………….»
بعد نوشته که حالا پدر و مادرش دیگر در این دنیا نیستند ولی قصد دارد تنها به محمدیه برود…
عقیل قیومی محمدی

عکس از: سحر…

4 نظر در “دلنوشته/ این بار تنها به محمدیه خواهم رفت…

  • دی ۹, ۱۳۹۴ در ۹:۲۳ ب.ظ
    پیوند یکتا

    با سلام عقیل جان شما که پشت کردید به محمدیه و رفتید چرا محمدیه را مانده در عصر حجر می بینید لطفا بدتون نیاد محمدیه بعد شما زادگاه شهریاری ها و هزاران استعداد رشد یافته در انقلاب شده همین حالا مدارس سطح شهر اگر به بچه های محله های که شماسرتون نمی یاد یه سر بزنید نباشه باید درش تخته بشه با تشکر از سعه صدر شما

    پاسخ
  • رضا شاطریان (مدیر)
    دی ۱۰, ۱۳۹۴ در ۸:۲۴ ق.ظ
    پیوند یکتا

    دوست عزیز همراه با تشکر از شما بابت دنبال کردن مطالب سایت اگر لطف کنید و به عنوان ناشناس نظر ندید حتما نویسنده پاسخ نظر شما را خواهند داد.
    با تشکر مجدد: مدیریت سایت. منتظر مطالب شما نیز هستیم و در صورتی که ما را در این امر یاری کنید خوشحال میشیم…

    پاسخ
  • دی ۲۸, ۱۳۹۴ در ۹:۳۹ ق.ظ
    پیوند یکتا

    دوست عزیزم راستش همانطور که مدیریت محترم سایت نوشته‌اند پاسخ دادن به پیامهایی که تحت عنوان ناشناس ارسال می‌شود را چندان برنمی‌تابم ولی با این همه مانده‌ام کدام قسمت نوشته‌ای که تماما نقل قولی‌ست از کسی که دلش برای محمدیه می‌تپد نشان می‌دهد که نگارنده‌اش محمدیه را مانده در عصر حجر دیده و از این قبیل؟ باز هم سپاس از خوانش و همراهی شما

    پاسخ
  • فروردین ۲۱, ۱۳۹۵ در ۳:۱۱ ب.ظ
    پیوند یکتا

    با سلام و تشکر مجدد از سعه صدر شما.نوشتید: کجای مقاله? اونجا که شب های پر ستاره محمدیه را وهمناک بیان کردید… با تشکر

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>