دلِ بهانه گیر…

OLYMPUS DIGITAL CAMERA

دلِ بهانه گیر…
تمام عمر دنبال فردایی بودیم که بهتر از امروز باشد. کودکی را با همه ی شادی هایش گاهی وقت ها دوست نداشتیم چون دلمان می خواست زودتر بزرگ شویم حتی بازی هایمان تمرین بزرگ شدن بود! معلم بازی، دکتر بازی. نوجوانی را با همه شور و نشاطش نمی پسندیدیم چون دلمان می خواست بزرگ شویم و رها از همه محدودیت ها و سخت گیری ها! بزرگ که شدیم وقتی دیگر «بچه» نبودیم و سری توی سرها درآورده بودیم وقتی دیگر دستمان توی جیب خودمان بود وقتی دیگر صاحب خانه و زندگی شده بودیم؛ حالا دیگر وقتش بود که خوشحال باشیم که به همه آرزوهای بچگی رسیده ایم و بزرگ شده ایم اما حالا آن قدر غرق در این بزرگی خود خواسته شده بودیم که بی هوا و ناخودآگاه دلمان برای فراغت و رهایی بچگی پَرپَر می زد. برای همان روزهایی که ته ته همه آمالمان داشتن یک ماشین کوکی بود. دلمان تنگ بود برای همان روزهایی که مامان مدام می گفت: «نکن، نرو، دست نزن، نگو» و ما بغض می کردیم و می گفتیم: « پس کی بزرگ می شوم تا رها شوم از این همه محدودیت؟!» و حالا آرزو می کنی کاش همان کودک محدود بودی اما اینقدر بی رحمانه به دنیای آدم بزرگ ها پرتاب نمی شدی! از سال های کودکی آن قدر خاطره ی خوش داریم که اگر هزار سال هم بگذرد باز هم دلتنگشان می شویم. همان قدر که از تکاپوها و فعالیت های بی پایان سال های نوجوانی کامروا نبوده ایم و تلاش های جوانی برای ساختن زندگی که حقمان بود و برای آن در تمام سال هایی که گذشت هیچ وقت ساکن و راکد نبوده ایم؛ باز هم همیشه بهانه ای برای حرکت داشته، گاهی درس، گاهی کار، گاهی هم عشق، اما همیشه ناراضی بوده ایم و امیدوار که کاش فردا بهتر باشد! و شاید نمی دانستیم فردا همین امروز است! و این روزها، این روزهای پرحرکت و پرتکاپو و پردغدغه ی جوانی که به شتاب می گذرند؛ در پی کار و زندگی و دغدغه های ریز و درشت ما آدم بزرگ ها، شاید خیلی وقت باشد که از لمس سبزه های دشت غافل شده ایم. خیلی وقت است که زیر سقف آسمان دراز نکشیده ایم! خیلی وقت است که با دست از درخت خانه ی مادربزرگ شاه توت نچیده ایم! خیلی وقت است که از ته دل نخندیده ایم! خیلی وقت است که لذّت دنبال هم دویدن را، قایم موشک بازی کردن را، اسباب بازی داشتن را، عاشق بودن را تجربه نکرده ایم و من حیرانم بدون این همه تجربه ی زیبا چطور زندگی می کنیم؟ دلم برای همه سال های قشنگ و بی دغدغه کودکی ام پرپر می زند! دلم می خواهد امشب که چشمانم را می بندم فردا صبح کودکی باشم هفت هشت ساله که دنباله ی چادر مادرش را محکم گرفته تا در شلوغی بازارهای شهر کوچکشان گم نشود! دلم می خواهد باز هم کتاب هایم را بردارم و در زیر زمین خانه پدری درس بخوانم ولی نه برای بزرگ شدن نه برای نویسنده شدن نه برای فرار از کودکی بلکه برای بوی خوش نیمکت های مدرسه! دلم می خواهد دوباره کوله بار ببندم تا با بچه های کلاس به اردوی یک روزه برویم و آنقدر بخوریم که بمیریم! دلم می خواهد کودکی کنم و از نوجوانی ام لذت ببرم! این روزها که درگیر تجربه های تازه ای از زندگی هستم بیشتر از همیشه دلم برای کودکی هایم تنگ می شود…

2 نظر در “دلِ بهانه گیر…

  • شهریور ۳۰, ۱۳۹۴ در ۳:۴۹ ب.ظ
    پیوند یکتا

    سلام
    متن زیبا و دلنشینیه تشکر از سایت بی نظیر ممتی.

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>