دیروز، امروز، فردا؟…

OLYMPUS DIGITAL CAMERA

دیروز، امروز، فردا؟!…
این روزها به چهره ی مردم شهر که دقت می کنی، کمی که در صورت و رفتارهایشان دقیق می شوی غم و اندوهی پنهان و آشکار خودنمایی می کند که انگار تمام شدنی نیست، انگار واگیر دارد. جز کودکان که فارغ از دنیا و دغدغه های روزمره ی زندگی به خوشی و جست و خیزهایشان مشغولند؛  رنگ شادی و خوشحالی را در کمتر چهره ای می توان دید. انگار حال هیچکس خوب نیست، همه غصه دارند؟ با تغییرات زندگی و مدرن شدن و پیشرفت هایی که در زندگی انسانها اتفاق افتاده و از وقتی سادگی و قناعت و زندگی بی تکلف رخت بربسته، از وقتی سختی های خودخواسته زندگی ها زیاد شد؛  تکلف جای سادگی را گرفت و تجمل جای قناعت را، انگار حال دل هایمان از همان موقع خوب نیست، انگار هیچ چیز سر جای خودش نیست. خندیدن انگار واژه و مفهومی گم شده در زندگی بشر است و شادی حلقه مفقوده ارتباطات اجتماعی و خانوادگی ما! گرفتاری ها و مشکلات ما آدمها آنقدر زیاد شده که گاهی از اعضای خانواده ی خودمان، از آنهایی که زیر یک سقف نفس می کشیم غافل می شویم؛  چه رسد به دور دست ها و دوستان و همکاران و… گاهی فرزند از حال پدر و مادر خبر ندارد و رفیق دیرینه از حال رفیق چندین و چند ساله، گاهی حتی آدم ها از خودشان هم خبر ندارند! گاهی آنقدر درگیر کار و گرفتاری می شویم که یادمان می رود چند وقت است خودمان را درست و حسابی در آینه ندیده ایم و صدای دوست نزدیکمان را نشنیده ایم؟ کمی عقب تر از این روزهای سخت ماشینی آن روزهایی که زندگی معنای زندگی داشت..آن روزهایی که خانه ها حیاط داشت و دراندشت بود و حیاط ها پر از گل و گل کاری، آن روزها که دغدغه مادرها فقط پخت غذا بود و رسیدگی به بچه ها و گرفتاری پدرها به کسب معاش حلال خلاصه می شد و بچه ها جز بازی و شیطنت کاری نداشتند. آن روزها که قوت غالب آش و آبگوشت و غذاهای ساده بود و شاید سالی یکی دوبار به زور برنج مهمان سفره ها می شد آن روزها که لباس ها پر زرق و برق نبود و کسی ماشین شخصی نداشت و اگر خیلی هنر می کردی و می توانستی چند سالی یکبار به زیارت امام رضا بروی باید سوار اتوبوس می شدی و ساعت ها می رفتی تا برسی ولی چنان ذوقی داشتی که انگار بر قالیچه سلیمان سواری و می تازی تا حرم عشق!… آن روزها انگار همه چیز رنگ زندگی داشت، انگار همه چیز سرجای خودش بود. آن روزها خنده ها از ته دل بود و شادی ها ماندگار، آن روزها قصه زندگی ها پر از غصه نبود و فکرها پر از محاسبه خرج و دخل و وام و قسط و مشکلات نبود، آن وقت ها جوان ها نگران کار و درس و مسکن و ازدواج نبودند. پسر کار پدر را ادامه می داد و دختر به خانه بخت که می رفت کنار خانواده شوهر سال های سال می زیست و بچه ها در کانون خانواده قد می کشیدند. معنای خاله و عمه و مادربزرگ و پدربزرگ را نه در کتاب های قصه که در زندگی واقعی تجربه می کردند و خنده های از ته دلشان گوش فلک را کر می کرد!
این روزها اگر چه همه جور امکاناتی در اختیارمان است..بچه هایمان از کودکی با آخرین تکنولوژی ها آشنا هستند، در کسری از ثانیه حرف هایمان از این سر دنیا تا آن سر دنیا به گوش یکدیگر می رسد ولی باز هم حالمان خوب نیست؟! با این همه امکانات و تکنولوژِی انگار تنهاتر شده ایم و غریب تر، در میان هم سن و سالانمان تنهاییم با همه فضاهای مجازی که برای سرگرمی ساخته ایم حس خوشی نداریم. نمی خندیم، قهقهه نمی زنیم، شاد نیستیم، امیدوار نیستیم، حس خوبی به فردا نداریم!؟ کاش می شد به جای همه ی آنچه اسمش زندگی مدرن است و امکانات و پیشرفت، خانه ی کاهگلی و یک کاسه آش ساده باشد و یک دل خوش! کاش می شد هیچ چیز نباشد و عشق باشد و امید و خدا… کاش می شد دل هایمان خالی از هر چیزی باشد جز مهربانی، امید، انسانیت و عشق، کاش می شد پیشرفت و توسعه نابود نکند حس ناب انسانیت مان را! کاش می شد بازهم خنده هایمان از ته دل شود و حال دلمان خوش شود با یک تاب بازی کودکانه، با یک دنبال هم دویدن سرمست و فارغ از خیال… کاش با همه گرفتاری هایمان یک روز، یک ساعت، یک لحظه را برای خودمان بودن، خندیدن و زندگی کردن اختصاص دهیم. کاش در عمق همه دغدغه ها و مسئولیت ها و خستگی هایمان ساعاتی را هم برای دلمان زندگی کنیم. کاش اجازه دهیم که احساس هوایی بخورد! کاش روزنه ای برای تنفس عشق در لابه لای همه شلوغی ها و شلختگی های این زندگی ماشینی باز بگذاریم و ببینیم چقدر زندگی با عشق می تواند زیباتر باشد… لبخند را به لب هایمان هدیه دهیم، امید را به زندگی هایمان برگردانیم، در میان انبوه مشکلات زندگی اجازه بدهیم گاهی کودک درونمان پی بازی برود! بدود تا سر کوه! اجازه دهیم گاهی پا به پایش بچگی کنیم… یک روزهایی، یک ساعت هایی را برای خودمان بودن اختصاص دهیم، و در آن لحظات اخم و ناراحتی و بغض و قهر و کینه و عصبانیت را برخودمان حرام اعلام کنیم و لبخند را مهمان خانه دلمان کنیم… کاش گاهی هم سری به دلمان بزنیم!
راستی شما چند وقت است به دلتان سر نزده اید؟!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>