سقف …

من که چیز زیادی نمی خوام، باغ های سرسبز و ویلا های بزرگ مال شما!

خانه های بالای شهر واستخر های عمیق مال شما!

سایه سار درختان بلند قامت و جاهای ندیده ارزانی خودتان …

برای من یک سقف کوتاه هم بس است، سقفی که مال خودم باشه. سقفی که به فراز آن سایه حضور آدم  د یگری نباشد. که تکه کاغذی در دست دارد که مدرک نیاز من است وهرلحظه آن کاغذ مثل یک قاب عکس از گورستان آمده مرا بترساند، روزهایم رابه شماره اندازد؛ درانتظار آخرماه ونفس هایم را به شماره اندازد در کابوس بی خانگی! مرا چند متر سقف کافیست که زیرش رختخواب آرامشی برای کودکم پهن کنم، اجاقی داشته باشد که بشود غذای اندکی در آن پخت!

  همین … من که چیز زیادی نمی خواهم، ازجان این شهر!

نقاشی های کودکی ام همیشه خانه ای بود که کنارش گل روییده بود وخورشیدش ازپشت یک ابر پنبه ای سرک می کشید!

حالا دختر من همان خانه را می کشد: بی گل، بی خورشید، بی ابر و بی درخت …

  در کنار خانه عکس مردی را می کشد که بلند تر از خانه است. همیشه می گوید این صاحب خانه است مامان!

می شود دخترم در کنار خانه زنبوری بکشد که برگلی نشسته است؟!

چه آرزوی کوچکی وچه دست نیافتنی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>