شب اول…

شب اول

شب اول…
یک پیره زن فقط به سفیرت پناه داد. ماندم چه شد تعارف و اصرارهایشان؟ اینجا سر برادر تو شرط بسته اند. غوغا شده میان کماندارهایشان. مسلم تو را فریاد میزند، دارالاماره آخرین مقصد سفیر توست و آخرین بی حرمتیِ حرمت شکنان در حق من. مسلم، تنها پریشانِ شهر، نفسش برید از بی وفایی این کوفیان، پریشانیم! نه از برای خودم و نه از ترس جانم، بلکه در غم گرد و غباری ست که کوفه برایت به راه انداخته. غمِ وحدتِ این کوفیان، برای کشتنت؛ کشت مرا و مچاله کرد قلبم را. هراسانم، از رونق گرفتن بازار شمشیرها، رقابت کماندارها و اینانی که بر دامانشان پراست از سنگ ریزه ها؛ سر نیزه های کوفه تشنه ی پیکر توست، عطشِ غارتِ اینان، آن قدری هست که پیرهنت را بر تنشان اندازه کنند! آن قدری هست که برای غارت خلخال و روسری، خرجین ها بخرند و برای اسارت اهل حرمت، ریسمان ها ببافند! افسوس که کیسه های زر، ریخت زهرش را… افسوس…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>