شب دهم…

شب دهم

شب دهم…
شب عاشوراست. حسين يک امشبي را مهلت خواسته است تا ناگفته ها را با خدايش به نجوا بنشيند تا سر بر خاک بسايد و غبار غم از دل بشويد که فردا، روز وصل است و بايد آماده بود. نمي دانم امشب چه بر زينب گذشته است؟ نمي دانم زينب چند بار با هر بهانه، سري به خيمه ی حسين زده است؟ فردا کودکان، سرگردان و پريشان بر خاک گرم و سوخته ی کربلا مي دوند. فردا، سراغ پاهاي برهنه را از خارهاي صحرا بايد گرفت. امشب همان شب است که تاريخ، چشم به راه آن بوده، همان شبي که تمام قبيله ی انسان رو در روي تمام قبيله ی شيطان صف کشيده اند؛ همان شبي که فرشتگان، بزرگ ترين آزمون فرزندان آدم رابه محک تجربه نشسته اند؛ همان شبي که جبهه ی حق در کشاکش نبردي سرخ در برابر جبهه ی باطل قد علم کرده است. فردا اين دشت، شاهد به خاک و خون غلتيدن بهترين فرزندان آدم خواهد بود. فردا در کنار شريعه ی فرات، دست هايي به خاک مي افتند که بوسه گاه آفتاب بوده اند؛ دست هايي که دل هاي بسياري در پاي آن دخيل بسته اند؛ فردا آفتاب از شرم، سرخ تر از هر زمان به غروب مي نشيند. فردا هفتاد و دو ستاره در آسمان کربلا به خاک مي افتند و زمين را رشک آسمان مي سازند و کهکشاني از حماسه مي آفرينند. فردا خواهری بر تلي از اندوه، شاهد ذبح عظيم تاريخ خواهد بود؛ شاهد بزرگ ترين حماسه ای که چشمي آن را نديده و گوشي نشنيده است…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>