شب سوم…

حضرت رقیه

شب سوم…
شب سوم، اما امشب، انگار ماجرا فرق می کند. این گریه با گریه همیشه متفاوت است، این گریه، گریه ای نیست که به سادگی آرام بگیرد و به زودی پایان پذیرد. انگار نه خرابه که شهر شام را بر سرش گذاشته است این دختر سه ساله. فقط خودش که گریه نمی کند، با مویه های ( گریه و زاری کردن ) کودکانه اش همه را به گریه می اندازد و ضجه همه را بلند می کند. تو هنوز بر سر سجاده ای، که از سر بریده حسین علیه السلام می شنوی که: خواهرم دخترم را آرام کن! تو ناگهان از سجاده کنده میشوی و به سمت سجاد علیه السلام می دوی، او رقیه سلام الله علیها را در آغوش گرفته و به سینه چسبانده، مدام بر سر و روی او بوسه میزند و تلاش می کند که با لحن شیرین پدرانه و برادرانه او را آرام کند، اما موفق نمی شود. تو بچه را از آغوشش می گیری و به سینه می چسبانی و از داغی سوزنده ی تن کودک وحشت میکنی: رقیه جان! دخترم، نور چشمم، به من بگو چه شده عزیز دلم، بگو که در خواب چه دیده ای، تو را به جان بابا حرف بزن! رقیه علیها سلام بریده بریده می گوید: بابا، سر بابا را دیدم که در طشت بود و یزید لعنه الله بر لب و دندان او چوب میزد! بابا خودش به من گفت که بیا! گریه او، بی تابی او و ضجه های او همه کودکان و زنان خرابه نشین را و سجاد علیه السلام را چنان به گریه می اندازد که خرابه یک پارچه گریه و ضجه میشود، و صدا به کاخ یزید لعنه الله میرسد. یزید که می شنود دختر سه ساله حسین علیه السلام به دنبال پدر است، دستور می دهد سر پدر را به خرابه بیاورند. ورود سر بریده امام به خرابه انگار تازه اول مصیبت است و…
و رقیه سلام الله علیها آرام می گیرد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>