شب ششم…

شب ششم

شب ششم…
فارغ از دنیا و قیل و قالش، حتی فراموش می کنم دردهای خود را، از ششمین شام محرم چشم هایم خیره مانده! به صحنه ای از شب عاشورا…گویی قاسم عهدی می بندد که حلاوتش عسل را از طعم انداخته و عطرش مُشک را از اعتبار. او راهی میدان می شود تا ازرق را به زیر بکشد که بدانند شیر بچه حسن نیز جمل می افکند. اگر گوش هایت را تیز کنی خواهی شنید صدای حسن را که از روضه ی جنان قاسم را صدا می زند: رو سفیدم کردی پدر!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>