شب هفتم…

شب هفتم

شب هفتم…
شب هفتم محرم الحرام، علی اصغر من! کودک زیبای من! ای که با وجود کوچکیت حجت بزرگی بودی بر بی دینی یزیدیان و برهان قاطعی بودی بر بی وجدانی و قساوت قلب آنان. در واقع تو خود حجت اکبر بودی هرچند نامت علی اصغر بود… تو قیامت کبری بودی، تو محشر بر پا کردی با کوچکیت. کربلا بدون تو، بدون خون گلوی نازنینت، تا قیامت تشنه می ماند و در حسرت! عاشورا بدون تو ناتمام بود، تو حجت را بر یزیدیان تمام کردی… ای علی اصغرم! بنازم استقامتت را! زمانی که حرمله ی ملعون به طرفت نشانه رفت، چه حالی داشتی؟ ای عزیز مادر! چه نجوا می کردی؟ چه خوب دست و پایت را گم نکردی و به روی خود هم نیاوردی!؟ زمانی که تیر آن ملعون گلوی نازنینت را شکافت، فریاد نزدی تا دشمن شاد شود، گریه هم نکردی تا دل بابا به درد آید؛ یعنی فرصت نشد، مگر گلوی بچه ی شش ماهه چقدر تحمل تیر به این بزرگی را دارد! من در صحنه ی نبرد نبودم ولی می گویند آن ملعون دردمنشانه با تیر سه شعبه گلوی کوچکت را درید! اما توفقط لبخند زدی، لبخندی که دل فرشتگان را آب کرد وهمه ی آنان را آماده کرد تا خون گلوی نازنینت را که پدر به آسمان پاشید بگیرند و در این کار از هم سبقت گرفتند تا در قیامت شاهد باشند و شهادت دهند که تو در رکاب امام زمانت جان فشانی کردی و مقاومت کردی و با جرعه ای آب اسیر این دنیا نشدی…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>