شب چهارم…

شب چهارم

شب چهارم…
این بار نوبت عشق بازی زینب(سلام الله علیها) شد… دو دسته گلش را سپید پوش کرد، سپید پوش کرد تا با سرخی خونشان سپید رویش کنند! دسته گل هایش را به میدان می فرستد تا نبینند، تا نبینند بی کس شدن مادر را، کوفه را، شام را، بازار یهودی ها را. تا نبینند آنچه حسن(علیه السلام) سال ها پیش دیده! «عونم، محمدم! مبادا صدایم کنید… نمی توانم شرمندگی برادر را ببینم…» دید پرپر شدند، اما باز جز تب بندگی عشق نداشت، پای از خیمه ها برون ننهاد، تاب شرمندگی عشق نداشت! آری، رسم این خانواده این چنین است: زینب شرمنده حسین، حسین شرمنده زینب، عباس شرمنده… برای آنـــکه نبینیم شــرم مـادرتان! میان این همه لبخند دست و پا نزنید…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>