عکسنوشته/ آدم ها و محمدیه… پستچی!

خلیل.ع

آدم ها و محمدیه… پستچی!
آقا خلیل پُستچی محمدیه بود. نامه‌ها را می‌‌ریخت توی خورجین موتورسیکلت یاماهایی که صداش می‌پیچید توی کوچه ‌پس‌کوچه‌های کاهگلی و ساباط‌های تو در تو. نامه‌های همه‌ی رزمندگان و همه‌ی شهدای محمدیه را قبل از شهادتشان آقا خلیل آورده بود برای خانواده‌هاشان. مردی باریک‌اندام، عبوس و دوست‌داشتنی. از آن مردان سنجیده و کم‌حرف کمیابی که هیچ چیز جهان شگفت‌زده‌‌اش نمی‌کرد؛ انگار، بیش از آن ژرفنای تلخ عمیق ابدی در چهره‌ و آن سیگار همیشگی بر گوشه‌ی لب هیچ نمی‌دانستم از او، و آن سال‌های دور هیچ نمی‌دانستم که همین نگاه کفایت می‌کند تا سال‌ها نیز بر من بگذرد و حکمت « زیر این آفتاب درخشان هیچ چیز تازه نیست!» بر من نیز مکشوف شود. وقتی زنگ در خانه به صدا در آمد و نامه‌ را به دستم داد و خنده‌های بلند خوش‌حالی‌ام تمام کوچه را برداشت، همان نگاه تلخ عمیقش را به جانم ریخت و دور شد. و امروز غروب که پس از نوزده سال این نامه را خیلی اتفاقی لابلای خرت و پرت‌های انباری خانه یافتم. نمی‌دانم چرا به جای خوش‌حال شدن از بازیافتن نامه‌ای که دیگر هیچ خبر از نگارنده‌اش ندارم، عجیب یاد آن نگاه تلخ عمیق هم افتادم!
« ترانه‌ای به رنگ غربت تمام فصول در من به خواب رفته است و هر روز در افق رستاخیز امیدی ضعیف دست در دست غروب می‌نهد…….»
نویسنده: عقیل قومی محمدی
تصویر دریافتی از: مهدی کاشفیان محمدی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>