عکسنوشته/ آدم ها و محمدیه…

غلامرضا قیومی محمدی

آدم ها و محمدیه…. پدرم: غلامرضا قیومی محمدی: پدرم متولد ۱۳۱۲ است. دو سال از پرویز دوایی نازنین (نویسنده و منتقد سینمایی محبوبم) بزرگ‌تر است. البته ربطی ندارد ولی نمی‌دانم چرا از وقتی آقای دوایی را شناختم و دانستم متولد ۱۳۱۴ است، هر وقت به سن‌وسال پدرم فکر می‌کنم یاد او می‌افتم و این‌که هم‌نسل‌اند و به خودم امیدواری می‌دهم که پدر من هم هنوز پیر نشده است! و دیگر این‌که پدرم در کودکی، پدرش را از دست می‌دهد و بعدها عنفوان جوانی و بخشی از جوانی‌اش را در تهران می‌گذراند. در تهران شاگرد نانوایی بوده. پدرم سواد مکتبی دارد. در مکتب‌خانه‌ای در محمدیه‌ی نایین الفبا آموخته و خواندن. از آن لوح‌هایی داشتند که با جوهر روی آن می‌نوشتند و بعد در جوی آب بیرون مکتب‌خانه می‌شستندَش برای سرمشق بعدی که مُلا می‌داد به‌شان. خلاصه پدرم سواد آقای دوایی را نداشته ولی احتمالاً یک‌بار که آقای دوایی در ایستگاه آبشار سوار اتوبوس شده، پدر من هم توی همان اتوبوس بوده یا پدرم پشت سر آقای دوایی توی صف بلیط فیلم بلای جان نازی در سینما ستاره ایستاده بوده! کسی چه می‌داند. به هر حال پدرم در همان مکتب‌خانه شعرهای شاهنامه‌ی فردوسی را از بر می‌کرده. بعدها که با مادرم ازدواج می‌کند و به ناچار و به حکم پدربزرگم تهران را برای همیشه به مقصد نایین ترک می‌کند. مدتی در جایگاه پمپ بنزین نائین به کار فروش بنزین مشغول می شود و نیمه شبی نیز از ضربه ی چاقوی ولگردی زخم خورده به خانه باز می گردد و بعد همزمان با احداث بیمارستان نائین با توصیه ی دایی مادرم- مرحوم حبیبیان- که از متمولین و متنفذین شهر است به عنوان نگهبان بیمارستان کارش را شروع می کند. نگهبانی مسئولیت شناس و جدی در کار خویش که اکنون در روزگار بازنشستگی خانه نشینی میراثش از آن زمان، پاهایی هستند که ساعتهای متمادی را ایستاده و مقاوم سپری کردند و اکنون به سختی همراهی اش می کنند و این پاهای ناتوان یادگاری اند از روزگار محترم و سپری شده ی مردمان سالخورده و پدرم هم ….. پدرم دیگر هیچ‌وقت مجال ادامه تحصیل نمی‌یابد. و این است که هر وقت به پدرم فکر می‌کنم، صدایش در گوشم می‌پیچد که مثلاً مشغول خُرد کردن کله‌قندهاست و هم‌زمان دارد اشعار شاهنامه را با صدای بلند می خوانَد. و گاهی هم خطاب به ما فرزندانش و با عتاب که یعنی پندی در این شعر است که به کارتان می‌آید. ولی من فقط می‌شنیدم و شاید قدرت درکی را که پدر انتظار داشت، نداشتم. باید زمان می‌گذشت تا بفهم‌ام پدر چه می‌‌سراید. این است که امروز توی مدرسه، با مناسبتی پدرم و صدایش آمد به یادم و لحظه‌ای بعد اس‌ام اسی برایش فرستادم:
« چو گویی که وام خرد توختم * همه هر چه بایستم آموختم * یکی نغز بازی کند روزگار* که بنشاندَت پیش آموزگار»
عقیل قیومی محمدی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>