قصه های ولایت : اینجا ایران، رادیو تهران…

OLYMPUS DIGITAL CAMERA

اینجا ایران، رادیو تهران…      قصه ای از : ناصر طالبی نژاد
الهی که جزِجیگر بگیری مادر، الهی خیر نبینی؛ ببین چطوری آبروم رو جلو در و همسایه بردی. ببین چطور سکه یه پول شدم! ببین چطور خونه نشینم کردی! چقدر گفتم حواست باشه شیطون گمراهت نکنه؟ نگفتم؟! خیالت شیطون از در و دیوار میاد سراغ آدم یا از پیش خبر می کنه؟ نه! از تو همین جعبه ها میاد بیرون. فکر می کنی در و همسایه سر و صدای زن های نا محرم و رقاّصی را که معلوم نیست از کجای این بی صاحب در میآد نمی فهمند؟ هه! خوب هم می فهمند. همه می دونن اینا صدای شیطونه؛ شیطون که شاخ و دم نداره! کاش سر زات رفته بودم و این روز ها رو نمی دیدم؛ پسر بزرگ کردم قاتق نونم باشه، شده قاتل جونم. همه هم دوره ای هات سر و سامون گرفتن، صاحب خونه و زندگی و زن و بچه و کرور کرور مال و ثروت شدن؛ تو چی؟! با خدا باش و پادشاهی کن، بی خدا باش و هرچه خواهی کن. به جای روضه و منبر و مسجد، دلت رو دادی به صدای جهنمی این جعبه بی صاحب؛ از خدا و پیغمبر دور شدی مادر! خدا نیا مرزه اونی که ترا توی کج راه انداخت. چقدر آیت الکرسی خوندم و سر نماز دعا کردم تا عموت دستت رو گرفت و برد ت شهر؛ دلم خوش بود پسرم می ره اونجا و صاحب کسب و کار می شه و کمک دست من و این پیر مرد آفتاب لب بوم. چه می دونستم سر سال نشده با این جعبه مطربی بر می گرده و انگشت نمای خلقم می کنه. ما را چه به رادیون و گرام پون و اینجور چیز ها. نا سلامتی پدر بزرگت قرآن خون بوده کافر! حیا نمی کنی؟ این جعبه کوفتی برات نون و آب می شه؟ زن و بچه و کار و کسب می شه؟ ای خدا به خودت پناه می برم از دست این اولاد ناقص العقل! (ادامه صفحه بعد)بی تردید این نوع نگاه و ناله و نفرین، دامن همه پیشگامانی را که نخستین گامها را برای استفاده و یا ترویج (رادیو) این پدیده قرن بیستمی بر داشته اند، گرفته است؛ شیوه برخوردی که چه از طرف خانواده، اجتماع و یا واپسگرایان؛ گویی عادت فرهنگی امان شده و با آمدن هر پدیده نوی در هر زمان، باز آفرینی می شود. اما آنچه می خوانید، فارغ از صحت و سقم تاریخی اش، قصه گونه ای است بر گرفته از شنیده هایم، مربوط به دوران سپری شده ورود و حضور این پدیده جادوئی در شهرمان.
نمی دانم در چه ساعتی و در چه روزی از روزهای هفته، اما چهارم اردیبهشت سال ۱۳۱۹ اولین ایستگاه رادیویی ایران به نام رادیو تهران، با سخنرانی پهلوی دوم و با حضور جمعیت پر شور، سرا پا هیجان زده و بیشمار تهرانی ها یی که در منازل، قهوه خانه ها، برخی دوائر دولتی، میادین اصلی و هر کجای دیگری که توانسته بودند گرد این جعبه سخنگو جمع شوند، افتتاح شد.
رادیو تهران در ابتدای راه اندازی اش، شبانه روز هشت ساعت برنامه شامل- اخبار، موسیقی، ترانه و برنامه های فرهنگی و مذهبی پخش می کرد. البته این بدان معنا نیست که پیش از افتتاح رادیو تهران، رادیو وجود نداشت و یا ایستگاههای رادیویی دیگر قابل در یافت نبودند؛ خیر! اول آنکه رادیو بیست سال پیش از آن یعنی حدود سال ۱۲۹۹ موجودیت یافته بود و حدود ده سال بعد از آن نیز در ایران، میان تحصیل کرده ها، متمولین، اهل سیاست، نو اندیشان و برخی قشر های دیگر، دلباخته گان و مخاطبان خود را یافته بود.
اما در ولایت ما این پدیده از کی و چگونه وارد شد!؟ ظاهرأ هیچ سند مکتوبی در دست نیست و یا حداقل نگارنده به آن دسترسی نیافتم. دلایل مختلفی هم بر این پنهان کاری مترتب است؛ یادمان باشد علاوه بر مسائل سیاسی، در آن ایام داشتن رادیو به خودی خود از نظر عامه مردم نوعی گناه محسوب می شد، ضمن آنکه نصب آنتن رادیو نیز منوط به اجازه وزارت پست و تلگراف بود. چیزی مشابه وضعیت ماهواره در این زمان. پس پُر بیراه نیست، تصور کنیم اگر هم رادیویی بوده، مخفیانه مورد استفاده قرار می گرفته و صاحب آن نیز سعی می کرده هیچ ردی از خود به جا ی نگذارد.
برخی روایت ها حاکی از آن است که چهار پنج سالی قبل از جنگ جهانی دوم، آلمانی های شاغل در معادن نخلک با خود جعبه بزرگی آورده بودند که به جر یکی دو نفر از هم ولایتی ها، کسی دیگری از وجودش اطلاع نداشت؛ این جعبه مرموز همان رادیو بود؛ همان جعبه جادویی که طی چند دهه بعد، خودش را در خانه دل تک تک انسانها ی کره خاکی جا کرد و صدالبته مردم ایران و ایضأ ولایت ما هم مستثنی نبودند.
آن یکی دونفری هم که از وجود این جعبه پر سر و صدا و مرموز خبر داشتند کسی نبودند جز برادران سالکی که در آن سالها به اقتضای شغل شان که گاراژ داری و اتومبیل داری بود، در ارتباط تنگاتنگی با گروه آلمانی شاغل در معادن بودند. بی شک آنها نخستین کسانی بودند که با این پدیده از نزدیک آشنا شدند. و در همان زمان، یعنی سال ۱۳۱۴ نیز به دلیل اشتیاق بیش از حد شان نسبت به این وسیله عجیب و غریب ،دل به دریا زده و با صرف هزینه ای سنگین و شجاعتی بی نظیر، از گروه آلمانی خواستند تا برایشان یک دستگاه رادیو وارد کنند؛ البته اگر بخواهیم وجه تاریخی به آن بدهیم این سفارش شاید اولین تقاضای خرید رادیو هم در ولایت ما محسوب شود.
اما این جعبه جادو قبل از افتتاح و مقبولیت رسمی اش در ایران چه پخش می کرد که اینچنین آدمها را مسحور و شیفته خود می ساخت و دلهایشان را می ربود؟! گفته می شود اگر پوشش جوی، شامل تراکم ابرها، غلظت هوا و… آشفتگی و تداخل نمی داشت و معتدل می بود، و از همه مهمتر، آنتن استانداردی هم شامل سیم مرغوب و مقره و صلیب افقی و پایه چوبی سه چهار متری مهیا می شد، آنوقت ایستگاههای دهلی، آلمان، بی بی سی ،پاکستان و چند ایستگاه انگلیسی زبان دیگر قابل دریافت بودند. این ایستگاهها عمدتأ ترانه های هندی، ایرانی، عربی، موسیقی های محلی، خبر و گزارش های اجتماعی و سیاسی پخش می کردند. در آن زمان تا افتتاح رادیویی ایرانی (رادیو تهران ) هنوز چند سالی باقی مانده بود.
بهرحال شاید همزمان و یا اندکی بعد از سالکی ها، رحیم خان، مصاحبی ها، سلطانی و چند نفری از خوانین و متنفذین شهر نیز به جمع دارندگان این جعبه جادو افزوده شدند. شاید باورش سخت باشد اما جمع صاحبان این جعبه محیر العقول چه قبل و چه پس از افتتاح رادیو تهران و حتی تا دو سه سال بعد از جنگ جهانی دوم ، یعنی سال ۱۳۲۵ نهایتأ از تعداد انگشتان دو دست تجاوز نمی کرد.
سال ۱۳۲۷ حسین سلطانی (حسین چرخی ) در ابتدای بازار ، مغازه ای دائر می کند و به کار تعمیر و کرایه و حتی صدور تصدیق دوچرخه می پردازد! در کنارش با توجه به کنجکاوی بیش از حد و البته تجربه چند سال زندگی اش در تهران، ابتدا در حد تعویض باطری و سپس تعمیرات جزئی، کلی، تخصصی و حتی بسیار فراتر از آن، مونتاژ رادیو وارد عرصه می شود. بطوریکه از آن پس، گسترش زود هنگام رادیو در شهرمان را بایستی به تمامی مدیون حضور عاشفانه او بدانیم. او که خود نیز در آن سالها ، جسورانه و مخفیانه، به اتکاء هوش فوق العاده اش و با صرف هزینه ای بسیار بالا، توانست با ساخت فرستنده ای قوی (رادیو نایین) موسیقی های دل انگیز را تا شعاعی چند صد کیلو متر ی و با وضوحی حیرت انگیز و به صورت بیست و چهار ساعته از مغازه اش (رادیو سرویس سلطانی ) پخش کند.
حدود سال ۱۳۲۸ رسول کسایی بعنوان نخستین فروشنده رسمی رادیو با مارک هایی چون: آندریا، توپاز، فادا، فیلیپس، زیمنس، رگال، و… با میانگین قیمتی بین سیصد تا سیصد و پنجاه تومان برای هر دستگاه، شروع به کار می کند. می خواهید بدانید سیصد و پنجاه تومان آنوقت ها چقدر ارزش داشته؟! سیصد و پنجاه تومان در آن سال ها یعنی حدود دو سال حقوق یک کارمند و یا یک سال و اندی گارگری از نوع سخت آن و یا برابر با قیمت یک قطعه زمین سیصد چهار صد متری در بهترین نقطه نایین. و یا یکصد راس گوسفند و یا… حیرت انگیز است، نه! ببینید هم ولایتی های ما آنوقتها بابت دانستن و حظ بردن و آگاه شدن چه هزینه ای می کرده اند! تازه این بخشی از آن بوده؛ نگهداری رادیو هم خودش کلی خرج داشته؛ چرا که همین رادیو ها به نسبت مصرف اشان، به طور میانگین هر پنج شش ماه یکبار، نیاز به یکدست باتری شامل سه تکه باتری ۴۵ ولتی داشتند که قیمت هر دست آن حدود پنجاه تومان می شده، تقریبأ برابر چهار ماه حقوق یک کارمند رده بالا. البته یکی دوتایی هم رادیو نفتی وجود داشته که با شارژ باتری، به عمر مفید آن می افزوده، اما آن هم به دلیل بهای نفت زیادی که مصرف می کرده و دردسر های جانبی دیگرش، خیلی مقرون به صرفه نبوده است.
سالهای ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۸ رادیو عمومیت بیشتری می یابد. تنوع مارک ها، دسترسی آسان و از همه مهمتر، کاهش قیمت آن و همچنین بهبود نسبی اوضاع اقتصادی کشور و مردم، باعث می شود تا طیف های وسیع تری بتوانند از آن بهره بگیرند. ایستگاههای داخلی و استانی بیشتر شده بودند و کیفیت در یافت امواج بهتر. رادیو ایران، رادیو تهران، رادیو ارتش و رادیو دریا و ایستگاههای مشهور استانی و… به گونه ای که از آن پس همه مخاطبان در طیف های مختلف راضی می شدند. بعد از ظهر ها پس از اخبار، مومنین و مومناتی را پای خود میخکوب می کرد که تا دیروز مخالف این پدیده بودند و امروز سخت به سخنرانی و روضه خوانی وعاظ مشهور، فلسفی و راشد عادت کرده بودند؛ سر شب ها نیز عشاق و علاقه مندان ترانه و بزم و نمایش و سرگرمی را و اواخر شب نیز، هنر مندان و روشنفکران اهل فرهنگ و ادبیات و موسیقی را. حالا همان جَعبه ای که روزگاری لعن و نفرین عده ای را بدنبال داشت، شده بود عضو لایتجزای اکثر خانواده ها و اسباب آگاهی و شادی و البته بهانه شب نشینی ها.
درآن سالها کسانی که به اصطلاح دستشان به دهانشان می رسید و خرج و دخل شان اجازه می داد و یا آنهایی که از سر علاقه، با قرض و قوله رادیویی دست وپا کرده بودند، میان مردم ارج و قربی داشتند و احترامی ویژه؛ چرا که هر قوم و خویش و همسایه فاقد رادیو حاضر بود مهمانی شاهانه ای بپا کند تا مهمان و بخصوص رادیو اش را میز بانی کند. علی الخصوص در روزهای پایانی سال که هنوز شب ها بلند بود و قصه های دراز می طلبید و شور و شوق آمدن نوروز هم حس و حالی ویژه بدان می داد. سالها یی که برف تا نیمه های فروردین بر زمین می ماند و گاه هم می بارید.
در آن ایام بخصوص شب سال تحویل،کسی که میزبان می شد با لذت تمام، از صبح تنور را می گیراند و دیزی های پرو پیمان آش و آب گوشت و شلغم و زرد ک را در میانه آن می نهاد؛ سیب زمینی ها ی ورقه شده و پر ادویه را برای برشته شدن بر شکم تنور می چسباند. ظرف شیره توت و شیره خرما را از زیر زمین با لا می آورد، گلیم های کنار تنور را می گستراند، لحاف تنور را می تکاند، کرسی را در سوی دیگر مهیا می ساخت و منقل آتش را در آن قرار می داد و لحاف کرسی را رویش می گستراند، سینی بزرگ هفت سین نوروزی را روی کرسی می گذاشت و چراغ لامپای نواش را در میانه سینی قرار می داد. اطراف را آب جارو می کرد و سماور زغالی را در سینی چهار گوش برنجی اش می نشاند.
هنگام غروب مهمانان با لباسهای تاز از صندوق بدر آمده و عطر وگلاب زده اشان، هر کدام با توشه ای و پیش کشی چون: انواع نان برنجی های تازه از فر در آمده، کلوچه های زعفرانی، حاج بادامهای لطیف، نان برشته آغشته به روغن دنبه، تخم مرغ رنگ شده، نقل و نبات، پسته و بادام و تخمه بوداده، انار های قرمز آبدار، انگور های درکیسه نگه داشته شده، تربچه و ریحان و ترشی لیته جا افتاده و… یک یک از راه می رسیدند. مهمان اصلی هم که همان رادیو و صاحبش بود با سلام و صلوات در صدر مجلس می نشست. همگی خرد و کلان در حالی که گوششان به رادیو بود، چای می نوشیدند و تنقلات می خوردند وگپ می زدند. ایستگاه ها ی رادیو هم ساعتی یکبار به در خواست مستمعین عوض می شد و هیجانی تازه و گپی نو می آفرید. اخبار، ترانه های درخواستی، دنیای سیاست، مسابقه بیست سئوالی، کار آگاه جانی دالر و… بچه ها مسرور از این جشن و شب زنده داری، سر از پای نمی شناختند .
پاسی از شب مانده بود که سفره گسترده می شد و شام که آب گوشت خوش آب و رنگ و جا افتاده ای بود از تنور بدر می آمد و در میان همهمه و صدای امواج گریزان رادیو صرف می شد. پس از شام پاها به تنور و یا زیر کرسی می رفت. اکثر بچه ها در رخوت موسیقی دلنشین رادیو، اینجا و آنجا به خواب خوش و عمیقی فرو می رفتند. بزرگتر ها نیز با شکم های سیر و پاهای تب کرده در تنور، گوش جانشان به رادیو بود. شب به نیمه نزدیک می شد که میز بان از حیاط، ظرفی پر برف می آورد و در کاسه ها می ریخت و شیره بر آن می افزود و میان میهمانان توزیع می کرد. از رادیو ترانه (عید اومد بهار اومد به دشت و صحرا… ) پخش می شد. مهمان ها خوش و بش کنان برف و شیره می خوردند. پشت پنجره بخار گرفته، برف می بارید و شب از نیمه گذشته بود. خیال همه راحت بود؛ فردا سال تحویل می شد و عید می آمد. هنوز تا صبح کلی راه مانده بود. مجری خوش صدای رادیو برای چندمین بار عید را پیشاپیش تبریک می گفت و هر دم بر وجد جمعیت می افزود. همه این لحظات پر شور و پرنشاط نبود، مگر از برکت جعبه جادویی که برای آمدنش خیلی ها مورد لعن و نفرین و آزار، واقع شده بودند.
رادیو سال ها ی سال با وجود حضور دو پدیده پیش از خود، یعنی گرامافون و سینما، که اولی در سال ۱۲۷۰ و دومی در سال ۱۲۹۵ به عرصه آمده بودند، همچنان یکه تاز میدان بود و دردانه جمع ؛ تا آنگاه که جعبه جادوی دیگری به نام تلویزیون، در سال ۱۳۳۹ پا به میدان نهاد، اما این پدیده هم نتوانست با همه قدرتش، طومار رادیو را در هم پیچید. پدیده ای که برای آمدنش پیشگامان و شیفتگانی داشت و تا فراگیر شدنش قصه هایی بس دراز!
ناصر طالبی نژاد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>