قصه های ولایت/ محمدیه و آدم ها:…

محمدیه و آدم ها

محمدیه و آدم ها:

 شعاع عمودِ آفتاب درخشانِ دلپذیرِ میانه ی صبح از لابلای کاج های بلند تابیده بر گسترده ی حیاط بزرگ دبستان عبرت محمدیه در چشمان کودکی ما. آقای صحت در فاصله ای که ما بچه ها داریم می نشینیم روی آسفالتِ گرمِ آفتابیِ حیاط پشتیِ دبستان تا برای امتحان املا آماده شویم، دوباره سیگاری می گیراند و دودِ نخستین پُکش به سیگار را به همراه نخستین واژه رها می کند توی هوای تمیز، خاص و خواستنی محمدیه تا ما بنویسیمش. آهنگ وزین سکوتِ دبستان را به جز قارقار هر از گاهِ کلاغی سرگردان در آن حوالی، ریتم موزون صدای بلند دستگاهِ گندم خُرد کُنِ آسیابانِ محل که همسایه ی دبستان است، می شکند.صدای بلند آهنگینی از درون آسیاب با یک درِ پهن و بلندبالای چوبی در چشمان کودکی هامان خودش را می رساند به حیاط بزرگ دبستان و ما بچه ها به شکل غریبی خو گرفته ایم به آن صدا. صدایی که خبر از برکتِ گندمزاران محمدیه می دهد و تصویری از انبوه کیسه های آرد که مرد آسیابان روی دوش می گذارد و جا به جاشان می کند تا به همت او بوی نان تازه بپیچد توی خانه ها، کوچه ها و گذرهای محمدیه. ما کودکان ِ دهه یِ پنجاه خورشیدی هستیم و بچه دبستانی هایِ پیش از ما هم به یقین در گوشه ای دنج از ذهن تصویر مردِ کاریِ ریزاندامی را به یادگار دارند که موها و ابروانش را به سپیدی ناب آردها سپرده است و بوی مطبوع آرد تازه را در هوای حضورش به درون می کشی. او این روزها همچنان نماد کار و برکت است در محمدیه  در همه ی این سالهایی که بر ما گذشت. بی وقفه و خستگی ناپذیر. او حتی بازتابی از معصومیت ما بچه های دبستان عبرت محمدیه است. ما او را و آن صدای موزون بلند در حوالی دبستان را جا گذاشتیم و رفتیم ولی او ماند و به گندمکاران ملک معاش وفادار. و بسیار عجیب است که همچنان پس از چند دهه از یادهای ما، او با آن شمایل محترم همیشگی اش ولی با قامتی به ناگزیر خمیده تر که نشان از گذر عمر دارد دل در گروِ برکتِ هستی دارد و چشم دوخته به آسمان و زمین محمدیه که هیچگاه رحمت و برکت از آن رخت برنبسته است. او مردِ فراموش ناشدنیِ یادهایِ ما میرزا عبدالرضا مصاحبی محمدی است. این بار که به دیدارش می رویم، پیش از آنکه او را در کادرهای دوربین هامان جا دهیم، دوربینها را خاموش می کنیم، آرام و با احترام به او نزدیک می شویم و دستهایش را در دست می گیریم و گرم می فشاریم و دعوتش می کنیم تا به اتفاق چایِ تازه را تیار کنیم و در این فاصله روبرویش می نشینیم و خوب نگاهش می کنیم، چرا که او به اندازه ی تمام روزهای معصومِ مضطربِ کودکی های ما و چند نسل از کودکان محمدیه که با آن چند کتاب و دفتر با کِش بسته شده در زیر بغل، کوچه های خاکی محمدیه را می پیمودند تا به مدرسه برسند، زیسته است. عمرش دراز باد……عقیل قیومی محمدی؛ بهار ۱۳۹۵

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>