قصه های ولایت/ مسلخ فرهنگ…

مسلخ فرهنگ

مسلخ فرهنگ…

اینقده غرولند نکن مرد! همه چی که به درس خوندن نیست. قربون اون خدا برم که اگه فقط یه سرسوزن به بچه‌ام شانس بده همه چی تمومه. درسش هم می خونه! اون قدری که به دردش بخوره می خونه. مطمئن باش! زیادی‌اش به چه‌کارش میاد؟! می خوای بچه‌ام خل‌وچل شه! در بدر شه! دوروبرت رو نیگاه کن! مگه نوه عمه‌اش که مثلاً با سواده و نمی دونم فرهنگی و دانشگاهی و کوفت و زهر ماره، چه گلی به سرخودش و طایفتون زده که پسرمن نتونه بزنه؟! چقدر سرکوفتش رو زدی سر بچه‌ام؛ صدسال سیاه نمی خوام بچه‌ام مثل اون بشه. حسرت چی اونو بخورم. به چی چی رسیده؟! همه زندگی‌اش یه آپارتمانه اندازه سوراخ موش. ماشینش که چی بگم! قربون فرقون! بیچاره فریده زنش آرزوبه‌دل مونده که دوتا پولکی طلا بندازه تو گردنش بلکه جلو دروهمسایه آبرو ش نره.

اینم شد زندگی! از وقتی هم ازدواج‌کرده دیگه بدتر! همه‌اش کاسه چه کنم چه کنم دستشه. زن و بچه‌اش رو هم که دیدی، رنگ به رو ندارن! حالا هزاری هم که بگن درس خونده اس؛ براش نون و آب می شه؟ اگه راست میگه مدرکش رو ببره دم نونوایی ببینیم یه کف دست نون مجانی بهش میدن! دور و برمون رو خوب نیگاه کن! یکی دیگه اش طفلک مادرمرده، سعیده که خودت بیشتر از من خبرش رو داری! بچه به اون خوش بر و رویی، دیدی چه به حال و روزش اومده؟! کچل و زردنبو؛ از بس درس خوند. یادته تو کنکور چه رتبه‌ای آورد؟ رتبه دورقمی! خواهرم چه اشک شوقی که نریخت! هی – هی! مژگان زنش هم از خودش بدتر. عاقبتشون رو نیگاه کن. طفلک‌ها صب تا شب دارن جون می کنن، هیچی به هیچی. دو تا کارمند نمی دونم چی چی! خواهر بیچارم از بس بالاسر این بچه نیشست که درس‌ومشقش رو بخونه، کورو کچل شد. چه فایده!
اول و آخرش اینه که پیشونی نوشت آدم باید بالابلند باشه؛ درس‌ومشق چی چیه! پسر کج‌وکوله رباب خانوم رو که یادته! حتماً هم یادته! محله از دستش آروم وقرار نداشت! یا بالا پشت بوم بود، یا تو کوچه از درودیوار مردم بالا می‌رفت. چقدر دروهمسایه رو چزوند؛ نه ادب حالیش بود و نه سواد داشت. داشت؟ به خدا تا همین چی چیه – دوره راهنمایی‌اش را هم با عز و چز مادرش خوند. خدا شانس بده! یه چند وقتی رفت دوره دید و حالا بیاوببین چه کیاوبیایی داره تن لش. تا چند سال پیش با سرآستین هاش دماغش رو پاک می‌کرد؛ یادته؟! ریختش هم که مرده‌شور نبرده عینهو گر و گوری‌های تو کوه بود؛ حالا چی! شده چاق‌وچله و سرخ و سفید. ماشاالله یه خانوم هم گرفته عینهو پنجه آفتاب. خونه زندگی‌اش هم که نگو و نپرس. چند تا چند تا خونه و ملک و املاک و ماشین‌های جورواجور و بریزوبپاش و خلاصه هرچی فکر کنی. با کله‌گنده‌ها هم که می آد و میره. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد هم در اختیار شه. سُر و مُر و گنده هم که هست. درس خونده های شهر هم که براش دولا و راست می شن. غیر اینه؟ نه بگو غیر اینه؟ اون وقت تو هر شب همین‌جور از سر شب غر بزن و اخم و تخم کن که بچه امون درس نمی خونه. سرش تو کتاب نیست. آینده نداره و زبونم لال آخرش هیچ‌کاره می شه و بیکارالدوله. به‌جای این غرغرها دعا کن بچه امون اقبالش بلند باشه، دعا کن بچه امون…
بله – این نوع نگاه به دانش‌اندوزی و کسب علم و معرفت، متأسفانه سال‌هاست که آرام‌آرام خود را به بسیاری از خانواده‌ها تحمیل کرده است. آن‌چنان‌که گویی در این رخداد فاجعه‌آمیز درس خواندن و به‌تبع آن صاحب فهم شدن، دیگر جزو اولویت‌های اصلی و اول خانواده‌ها محسوب نمی‌شود و اگر هم می‌شود، بیشتر مواقع در حد فیگور و پُزهای اجتماعی باقی‌مانده است. البته این اتفاق نامیمون به‌هیچ‌وجه، بدون دلیل نیست. عوامل زیادی در بروز و ظهور آن دخیل بوده‌اند. بدیهی است که کار، کارشناسی آن، در این مقال نمی‌گنجد و نگارنده نیز سر آن ندارم؛ اما یک‌چیز کاملاً محرز است، اینکه بسیاری از ما دانسته و نادانسته هویت و فرهنگ ملی امان را قربانی تظاهر به رفتارهایی عوام گرایانه و بی‌اساس کرده ایم. پس بیش از این هم انتظاری نیست و حاصل این خبط فرهنگی هم نمی‌تواند بیش از باشد. کافی است در شهر و محله خودمان، نیم‌نگاهی به دوروبرمان بیندازیم و ببینیم در این خصوص چه فاجعه هولناکی رخ‌داده. حرمت‌ها چگونه فروریخته. هرکدام از ما چند نفر تحصیل‌کرده و فهیم را می‌شناسیم که ناچار حاضرشده‌اند زیرمجموعه آدم‌هایی قرار گیرند که اگر سرمایه و موقعیت بادآورده‌شان نباشد در پست‌ترین مشاغل اجتماعی هم جایگاهی برایشان متصور نیست. از دیگر سو طی این سال‌های اضمحلال فرهنگی، چند نفر صاحب قدرت و ثروت می‌شناسیم که با دیدن شاعر و نویسنده و ادیب و هنرمند نایینی به‌رسم ادب هم که شده سر تعظیم فرود آورده باشد و یا حداقل کلاه از سر برگرفته باشد. گویی شأن انسانی یکسره ازمیان‌رفته و جایش را چاپلوسی و پلشتی گرفته است. اتفاقاً بال و پر گرفتن این قشر انگل دقیقاً به خاطر سهل‌انگاری و محافظه‌کاری ماست. ببینید احترامی که در ایام ماضی خاص اهل ادب و فرهنگ بود، چگونه نثار مشتی آدم بی‌هویت و متظاهر می‌شود؛ و یا دقت کنید تن‌پوشی که تا دیروز لزوماً درخور اهل علم و هنر و کمال بود چگونه بر تن نوکیسه‌های بی‌فرهنگ شده است. ساده نگیریم! می‌دانید پیآمد این جابجایی آدم‌ها و حرمت‌شکنی‌ها در بلندمدت چگونه دامن‌گیر یک اجتماع می‌شود و عواقب آنچه خواهد بود؟ اندیشیدن در این خصوص مو بر تن هر انسان وارسته و عاقبت‌اندیشی راست می‌کند. به یاد دارید سال‌ها قبل هنگام عصر، آنگاه‌که فرهنگیان شهرمان در میدان بالا، گرد هم می‌آمدند، چگونه از طرف هر رهگذری مورد تحسین و احترام واقع می‌شدند؟ به یاد دارید در کوی و برزن چگونه مردم برای این قشر ابراز احساسات می‌کردند؟ از آن‌همه عزت و شوکت چه برجای‌مانده است؟! یادمان باشد که هویت فرهنگی و تاریخی یک شهر، جامعه و درنهایت یک ملت، به‌شدت به میزان دانش و تعداد فرهیختگان آن بستگی دارد. ریزش باران رحمتی که زمین‌های عزت و سربلندی یک اجتماع را حاصلخیز و بارور می‌سازد از برکت زنده نگاه‌داشتن فرهنگ ملی و راستینی است که جز با حضور اهل فرهنگ و اندیشه و دانش میسور نخواهد بود.
تاریخ دائم در حال تکرار است و نیک می‌دانیم ادب و دانش، ماندگارترین و اثرگذارترین بخش از یک اجتماع است؛ بنابراین ضرورت تفهیم این مهم به کودکانمان اهمیت ویژه‌ای دارد. غفلت بزرگی که نتایج منفی آن حیرت‌آور است و درعین‌حال هشداری جدی؛ امیدوارم قبل از آنکه دیر شود به خود آییم و به کودکان امان یادآوری کنیم بالاخره روزی سره از ناسره جدا خواهد شد. جامعه پایدار بایستی در همه حال، به‌خصوص در سال‌های طوفان و آشوب، ادیبان اندیشمندان و فرهنگیان خود را قدر و ارج نهد و بزرگ دارد؛ بیایید یاد بنیان‌گذاران و رهروان راستین عرصه‌های مختلف فرهنگ شهرمان را زنده نگهداریم و به کودکانمان نیز معرفی‌شان کنیم. عزیزان فرهیخته و شهره‌ای که اینک روی در نقاب خاک کشیده‌اند چون: عبرت نایینی، استاد بقایی، رادی، فخرالدین پیشوایی، مجید منوچهری، محمد میرزای فخر، برهانی، محمد حاج باقری، نشاط، محترم قاضی نوری، سکینه ابطحی، قدر الزمان اشتری، میمنت بقایی، مهوش علوی، مهناز افضلی و دیگرانی که خدایشان رحمت کناد و یادشان به خیر باد. همچنین عزیزان حاضری چون: محمدعلی عالمی، رضا سلیمانی، برادران علیزاده، رزاقی، حسن صحت، گرامی زاده، گرگان محمدی، حسنی، برادران سلطانی، احمدی، حقیقی، واعظ، فروتن‌ها، اختر جعفری، سکینه یحیوی، لقا برهانی، پری ابدی و دیگرانی که عمرشان دراز باد و یاد و نام اشان پرآوازه وماندگار. بیایید با معرفی افراد صاحب فهم واندیشه، شان بزرگی و بزرگواری را برای فرزندانمان بازتعریف کنیم.
امروزه گرچه ادبیات فرم کلاسیک خود را با توجه به حضور ادبیات سایبری وا‌گذاشته و یا حداقل ضرب‌آهنگ شتاب‌زده زندگی قرن بیست و یکمی، چنانکه بایسته خود می‌داند آن را مورداستفاده قرار نمی‌دهد؛ اما یادمان باشد در هیچ برهه‌ای از زمان، انسان جستجوگر نه‌تنها از آن پیش و پس نرفته، بلکه هویت خود را نیز در ادبیات فرهنگی، قومی خویش بازیافته است؛ و در این طیف وسیع انسانی، کودکان لزوماً در جوامع پیش رفته، اولویت اصلی را به خود اختصاص داده‌اند. ما چه کرده‌ایم؟ خوب به خلوت فرزندانمان نگاه کنیم! ببینید چگونه همه‌شان تبدیل به تیپ شده‌اند و عاری از شخصیت! ببینید چگونه به آنچه نیستند و یا آنچه می‌خواهند باشند تظاهر می‌کنند! این‌ها را از که آموخته‌اند؟ یادتان هست بچه‌های آن زمان برای سیراب کردن عطش دانستن، با چه مشقتی به کتاب و مجله‌ای دسترسی پیدا می‌کردند؟ ساختمان سعیدی میدان بالای شهر محل توزیع روزنامه کیهان و اطلاعات و… مجله جوانان و اطلاعات جوان و… را یادتان هست؟ جوانان پرشور و جستجوگر حاضر در کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را چه؟ چه بر سرمان آمده و یا چه بر سرمان آورده‌اند! بهتر است خیلی دور نرویم، تعارف هم نکنیم. از خودمان بپرسیم! در طاقچه و یا کتابخانه چند نفرمان شاهنامه فردوسی، بوستان و گلستان، مولوی و یا حتی فرهنگ لغت فارسی عمید، معین و یا دهخدا قرار دارد؟! درسال چند رمان و یا کتاب بدرد بخور می‌خوانیم و یا خواندنش را به فرزندانمان توصیه می‌کنیم؟ پاسخ به همین چند سؤال ساده شاید ما را به خود آورد که آتشی را که در خرمن فرهنگمان افروخته‌ایم جز به دست خودمان نمی‌توانیم فرونشانیم.
پرواضح است که آینده در دست جوامع کتاب‌خوان است. کدام جوامع؟ جوامعی که نقش و تأثیر مستقیم و غیرمستقیم ادبیات ملی را بر فرزندان خود به‌درستی شناخته‌اند و هم و غم خود را معطوف آن ساخته‌اند؛ جایی که شناخت قدم‌به‌قدم ادبیات تاریخی، اجتماعی و سیاسی یک ملت از همان دوران کودکی، بدون هیچ‌گونه حُب و بُغضی تدریس می‌شود. جایی که اعتماد و افتخار به پیشینه تاریخی و فرهنگی‌شان را باصداقت به کودکانشان می‌آموزند و بدین روش نسل‌هایی آگاه و سرشار از اعتمادبه‌نفس و شایسته به اجتماع بشری تحویل می‌دهند. جایی که منطق گفتگو برای دانستن حاکم است، اندیشه و اندیشیدن هیچ‌گاه فدای برخی ناملایمات و شرایط اضطراری و لحظه‌ای نخواهد شد. از دیگر سو کودکانی که چنین رفتار بزرگوارانه‌ای را از والدین خود ببینند و در چنین شرایطی رشد و نمو کنند، قطعاً در شرایط اضطرار عکس‌العمل مناسب و فهیمانه تری از خود بروز خواهند داد و فردایی بهتر را برای جامعه‌شان رقم خواهند زد. کافی است نیم‌نگاهی به کشورهایی که نقش ادبیات و فرهنگ ملی را بر کودکان خود جدی گرفته‌اند داشته باشیم تا اثبات این مدعا باشد.
شأن، منزلت و رفتارهای سالم و انسانی یک ملت را در ادوار مختلف، کودکان دیروز و جوانان امروز به شیوه‌ای که می‌آموزند پی می‌گذارند و سپس آن را وامی‌گذارند به نسل‌های بعد. شاید عمده‌ترین تأثیر ادبیات بر کودک در همین پیآمد هایش خلاصه شود؛ یعنی اگر ادبیات یک کشور به شکلی حساب‌شده و باتدبیر و قدرت به خدمت کودکانش درآید، بی‌شک ثبات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی آن کشور را نیز از هر لحاظ تضمین می‌کند و همچنین با تأثیر مثبتی که ادبیات بر بنیاد فکری کودکان می‌گذارد، بدون اغراق اجتماعی زنده و با هویت را زیرساخت آینده می‌سازد که هیچ عاملی نخواهد توانست به آن خللی وارد کند. البته این مهم زاییده شرایط فرهنگی یک جامعه است و شرایط فرهنگی را اندیشمندان و ادیبان وارسته آن اجتماع یا کشور بنا می‌گذارند؛ بنابراین هیچ عزت و ارزش و اخلاق و فرهنگ قدرتمندی بدون پشتوانه ادبیات تأثیرگذار آن‌هم با بنیادهایی که از کودکی شکل‌گرفته باشد به وجود نخواهد آمد. پس به کودکانمان بیاموزیم قبل از هر چیز ایرانی باشند و به ایرانی بودن خود افتخار کنند. تردیدها و تزلزل‌هایشان را چاره کنیم و پاسخ دهیم. راست‌گویی و راست‌کرداری را حرمت نهیم و به آن‌ها نیز بیاموزیم. باورهایمان را نه با زور و تحکم، بلکه با رفتار و ابزاری امروزی و آن‌هم بی‌ریا به آن‌ها انتقال دهیم. گرچه فرهنگ و ادبیات یک ملت را نه بدین گونه پایه می‌گذارند و نه بدین گونه ریشه‌کن می‌کنند اما بی‌اثر هم نخواهد بود. چرا برای اشاعه باورهای دینی و مناسبتی، فرهنگ ملی‌مان را یکسره نفی می‌کنیم و به مسلخ می‌بریم؟! خوب به نوشته‌ها و تبلیغات مذهبی/ آئینی نصب‌شده بر درودیوار شهر دقت کنید! آیا این‌همه بی‌اعتنایی نسبت به زبان مادری رواست؟! همه آنچه می‌بینیم شده واژگان و جملات و سخنان عربی. می‌دانید تبعات چنین رویکردی علاوه بر بی‌هویتی فرزندانمان چه تأثیر معکوس و چه لطمات جبران‌ناپذیر دیگری بر جای خواهد گذاشت؟! آیا این مهم هشداری نیست برای برخی فرهنگیان عزیز که متأسفانه در چنبره روزمرگی گرفتارشده‌اند و غافل از احوال فردایی که دور نیست با ترغیب دانش آموزان به رفتارهایی عوامانه و خرافه گرایی تیشه بر پیکر نیمه‌جان ملیت پارسی‌زبانمان می‌زنند. یادمان باشد، همین دانش آموزان، فردا روزی بر ما قضاوت خواهند کرد. همین‌هایی که قرار است افتخار شهرمان باشند و نام‌آور مملکتمان. پس‌دست به دامان چه کسی می‌توان شد جز شما فرهنگی، ادیب، هنرمند، اندیشمند و دلسوز عزیز که دقت و وقت بیشتری در این خصوص روا دارید! قبل از آنی که سیل آب‌های ویرانگر ناشی از تفکر نابخردان بی‌هویت، بنیاد هر آنچه را که ادبیات ملی است و علم‌آموزی و کسب دانش و منزلت قومی ایرانی از ریشه برکند.

ناصر طالبی نژاد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>