ما چه کردیم؟…

ما چه کردیم

ما چه کردیم؟…
خدایا! گاهی شک می کنم که ما آدم ها ساخته ی دست تو باشیم! از تویی به اون بزرگی بنده هایی به این حقارت و پستی بعیده! هر چقدرکه تو بزرگ و کریم و رحیمی ما کوچک و بخیل و نامهربانیم، هرچقدر که تو ستاری ما کاشف العیوبیم، هرچقدرکه تو تواب و غفاری ما انگشت روی عیب ها و گناهان همدیگه می گذاریم، انگار خودمون منزه و مقدس و زلالیم! هرچقدر که تو مهربان و مهرپرور و مهرگستری، ما خشن و خشمناک و غضبناکیم. خدایا! ما که ساخته ی ید بیضای تو بودیم ، چرا اینجوری از آب دراومدیم؟! تو که هزار بار، گناهکار توبه کار رو می بخشی، تو که تا واپسین دم حیات فرصت بازگشت و توبه میدی، چرا یه سر سوزن از این همه مهرت، تو دل بنده هات نیست؟ هر روزمون با تهمت و بهتان و بُخل و حسد، شروع میشه، با کینه و دشمنی و زیرآب زنی و شرارت به ظهر می رسه، با دل شکنی و آزار و خیانت و گناه شب میشه و نمی دونم چرا سقف آسمون فرو نمی افته از دیدن این همه بدی؟! خودمون بدترین آدم های دنیاییم، بعد به جای دیدن خباثت خودمون، کله مبارک رو فرو می کنیم تو سوراخ زندگی مردم و دنبال نقطه ضعف و کمبود و عیب می گردیم که پیراهن عثمان کنیم و آبروی مردم را بریزیم… و چقدر آبرو بردن این روزها رسم شده! چقدر تهمت زدن به دیگران و خود را مقدس پنداشتن رسم زندگی های امروزمان شده؟! سال ها پیش وقتی دیو طمع دشمن روی سر شهر سایه انداخته بود «مردان» واقعی دیارمان از زن و زندگی و خانه و پدر و مادر گذشتند، تا کور کنند آن چشمی را که به طمع خیره شود به وجبی از خاک پاک وطن، و رفتند با دست خالی و یکی یکی به خاک افتادند تا خاکمان از دست نرود، رفتند با همه ی آرزوهایشان با همه ی رویاهای جوانانه شان با همه ی انتظار مادران و غصه های پدرانشان، رفتند و برنگشتند، تا دخترکانشان همیشه یتیم بمانند و پسرانشان غمگین، رفتند تا «انتظار» تلخ ترین واژه ی زندگی خانواده هایشان شود، رفتند تا ما بمانیم، اما ما نفهمیدیم… و آنان که برگشتند، یا معلول بودند و یا مجروح، زخمی بودند. یا دستشان یا دلشان یا روحشان… آنان که رفتند آسمانی شدند و آنان که برگشتند، قرار بود ولی نعمت باشند و حرمت ببینند! موقع تقسیم غنائم که رسید، به بعضی از کبوتران پرشکسته «میز» رسید و به بعضی «درد»! بعضی ها که در بیرون گود هم نبودند به عرش رسیدند و آنان که به اذعان همه ی شاهدان، سینه جلوی توپ و گلوله سپر کرده بودند، طرد شدند، فراموش شدند، از یاد رفتند! ویادمان رفت همه ی جانبازی هایشان را، یادمان رفت که اگر نبودند حالا دخترکان ما زبان عربی را تمرین می کردند و پسران ما زیر پرچم بیگانه خدمت می کردند! اگر نبودند، که زیر بار آن همه شکنجه در اردوگاه های بعث تاب بیاورند و بعد از هر شکنجه ای باز هم درود بر سرزمینشان بفرستند و اعلام انزجار کنند از دشمن، حالا هراستانمان یک ایالت شده بود و معلوم نبود بچه هایمان چه ملیتی داشتند؟!
و ما چه کردیم؟ به بهانه ی مشکلاتی که حاصل همه ی آن شکنجه ها و دردهایشان بود چنان از ذهن و زندگیمان پاکشان کردیم، که انگار هیچ وقت نبوده اند! انگار هیچ وقت قلبشان آماج گلوله نبوده است انگار روح و روانشان به خاطر آن همه بمباران آسیب ندیده است! وای بر ما، وای بر همه ی نمک نشناسی هایمان، وای بر فراموش کاریمان، وای بر قدرنشناسی مان. خدایا می خواهم این بار ما را به خاطر همه ی جفاهایی که بر برخی دلاوران سرزمینمان روا داشته ایم، نبخشی! می خواهم خشمت را بر همه کسانی فرو ریزی که پهلوانان زنده را از یاد بردند و برسنگ های سرد مزار، زاری کردند!
این متن و همه ی حس نابش تقدیم به قهرمان زنده ی سال های خون و خمپاره ی کشور عزیزمان ایران.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>