موش…

موش

موش
حرف موش که می شه من یک راست یاد همون دیواری می افتم که گوش داره و، ولاغیر!
یاد همون موش دووندن های توی دوستی ها، توی شادی ها.
حرف موش که می شه فکرم دربست می گیره و میره سروقت موش هایی که جارو به دمها شون می بندند
و اتفاقاخوب و خوش هم توی لونه های کوچک دلها جا می شند.
نمی دونم این همه حرفی که پشت سرموش ها می زنند از کجا اومده؟
نمی دونم چرا این بی آزارهای کوچولو را مثال می زنیم؟
اماخوب می دونم این حکایت، حکایت موش ها نیست!
حکایت زیرزمین دل خودمونه که از بس بی آب و جارو مونده یک چیزی افتاده به جونش و ما خیال می کنیم
کار، کار موش هاست. نگو هر چی که هست کار خودمونه و دندونه هایی از تنهایی که دوست دارند وقت های
بیکاری بشینند و طناب رابطه ها را آروم، آروم بجوند…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>