پایگاه ممتی،نایین/ خاطره نویسی: خاطرات بچگی…

خاطرات بچگی

خاطرات بچگی…

نویسنده ی نوشته من نیستم. محمدرضا خاطره نویسی کرده و منم گفتم شاید بد نباشه بذارمش تو سایت. این شما و این هم خاطرات بچگی…

توی بچگیات دوچرخه داشتی؟ من از روی خوش شانسی و برخی جریانات دیگه تو دوران زندگیم، از این قسم وسایل (دوچرخه و موتورسیکلت و ماشین و اینا ) زیاد داشتم. اولین دوچرخه ام رو توی دوران حدودا دوسالگی و اسم خریدن که سه چرخه بود و چیزی از سوار شدنش یادم نیست، فقط بعدها که بزرگتر شدم و یه چیزایی حالیم شد بهم گفتن این سه چرخه ی اون دورانت بوده. خلاصه این سه چرخه به دوچرخه تبدیل شد و هی من بزرگتر شدم و دوچرخه هم بزرگتر شد تا اینکه رسیدم به دوران اول راهنمایی. این دوره دوچرخه من مجهز به یک دینام برقی بود که می تونستم باهاش یه لامپ روی دوچرخه ام روشن کنم. روزها و شبها و مخصوصا شبها من با عشق روشن شدن این لامپ هی زور می زدم و پا می زدم آخه وقتی دینام رو کار می ندازی باید سفت تر و… تر پا بزنی. تا اینکه یکی از دوستام گفت من یه دوچرخه دیدم که لامپش بجای اینکه رنگ سفید باشه زرد رنگه و خیلی قشنگه، تو هم اگه می تونستی یه لامپ رنگی گیر بیاری و بزاری جای این لامپ فعلی، دوچرخه ات خیلی قشنگ تر می شد. خلاصه گفتن این رفیق همانا و افتادن عشق لامپ رنگی در دل ما همان. درست روز بعد از گفتمانمان بود که لامپ سفید  رو از روی دوچرخه برداشتم و دینام رو هم دیگه بکار ننداختم و سخت به فکر خرید لامپ رنگی افتادم. چندتا مغازه اطرافمون که حدس میزدم داشته باشن رفتم و هیچکدوم نداشتن. به بابام گفتم، روزای اول هی گفت نمی فهمم چی میخوای و بعد هم هی قول داد و نخرید تا اینکه ماجرا همانی شد که هومنز میگه و ما از بس از داشتن یک لامپ رنگی محروم شدیم به داشتنتش مشتاق و مشتاقتر و مشتاقتر شدیم. خلاصه روزها و شبها در آرزوی داشتن یک لامپ رنگی حسرت به دل به سر بردیم و دیگه آروم آروم از دوچرخه هم سیر شده بودیم تا اینکه روزی یک اتفاق، ماجرا را به سمت و سویی نو کشاند. همسایه ما دوستی داشت که پسر جوانی بود موتوردار، و یک روز با موتورسیکلتش به خانه همسایه آمده بود. من هم که طبق معمول عشق موتور بودم و هی دور و بر موتور کذایی می پلکیدم که ناگهان چشمم به لامپ زردی به همان شکل و قواره ای که دنبالش بودم افتاد. آره خودش بود.کاور چراغ ترمز موتورسیکلت شکسته بود و لامپش پیدا بود از قضا لامپ زرد بود. درست همونی بود که می خواستم. تمام بدنم داغ شده بود و سرم می چرخید می دونید که چه چیزی توی ذهنم می گشت. باید اون لامپ رو حتما برمی داشتم ولی چطور؟ اسمش می شد دزدی؟ نه من اینکاره نبودم. وای. راه افتادم و سعی کردم هرچی می تونم از موتور دور بشم.

عکس مربوط به دهه ۲۰ محمدیه نایین. ارسالی توسط سیدهاشم قریشی محمدی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>