پایگاه ممتی، نایین/ خاطرات ماه مبارک رمضان، شله زرد با طعم ربنا…

خاطرات ماه مبارک رمضان

خاطرات ماه مبارک رمضان، شله زرد با طعم ربنا…

ماه رمضان هم داره از راه می رسه! فرقی نمیکنه اکثریت بهش اعتقاد داشته باشن یا نداشته باشن، میاد، همونجوری که بقیه ماه ها اومدن و رفتن، مثل بهار، مثل تابستان، مثل محرم و صفر، درسته که توی سال های اخیر به دلایل مختلف باورهای مذهبی و اعتقادی خیلی از مردم کمرنگ شده و دیگه روزه خواری مثل قدیما خلاف عرف نیست. دیگه کسی که میخواد روزه شو به هر دلیلی بخوره نمیره توی هفت تا سوراخ قایم بشه که نکنه کسی ببیندش  و اون گناه کرده باشه، دیگه توی کوی و بزرن به راحتی بوی کباب بلند میشه، یکی سیگار میکشه، یکی نوشابه میخوره و… نمی خوام اینجا کلاس روضه راه بندازم و از چیزی که خودم بدم میاد( نصیحت کردن) در مورد دیگران انجامش بدم، من فکر می کنم دینداری قبل از اینکه بُعد اجتماعی داشته باشه یه امر شخصیه، یه حس درونی که تا وقتی بهش باور نداشته باشی هزار سال هم که به اسم نماز خم و راست بشی و به اسم روزه معده تو سوراخ کنی و به اسم حجاب چیزی سرت کنی بهت دیندار گفته نمیشه! نمیدونم شاید اشتباه باشه اما باور من اینه که اگه دین از سیاست جدا می موند مردم بیشتری جذبش میشدن، اونجوری دیگه اگه کسی از حکومتی بدش میومد به خاطر اونها لامذهب نمی شد .و فکر نمیکرد حکومت هرچی گفت حرف دینه و برعکس. من فکر میکنم اگه همه چیز رو باهم قاطی نمیکردن وضعیت بهتری داشتیم، حداقل اگه اجباری در کار نبود و اگه اجازه میدادیم بچه هامون همه چیز دینشون رو خوب بشناسن و با چشم باز و اعتقاد قلبی انتخاب کنن اونوقت هم نمازخوندن های ما رنگ سمبل کاری نداشت و هم روزه هامون تاثیر معنوی بیشتری داشت، هم مساجد ما محل تجمع مردان و زنان مسن نمیشد، هم همه واسه رسیدن ماه رمضان روزشماری می کردند نه اینکه روزه خواری افتخار بشه و نشانه روشنفکری! یادش بخیر کلاس سوم بودم که اولین روزه مو گرفتم، مامان و بابا هیچوقت اجباری به انجام فرائض نداشتن نماز رو یادم دادن و دیگه خودم دلم خواست بخونم روزه رو هم خوشم میومد چون موقع افطار یه حال خوبی بهم دست میداد و حس میکردم سبک شدم. ابتدایی که بودم به شوق کارتون زهره و زهرا که هر سال ماه رمضون توی برنامه کودک پخش میشد دلم میخواست روزه بگیرم. کلاس پنجم از اینکه سرماخوردم و دکتر اجازه نداد روزه بگیرم و دو روزش رو خوردم کلی گریه کردم! اما قشنگ ترین خاطرات مربوط به سحرها بود که مامان زودتر بیدار میشد سحری رو گرم میکرد و بعدشم رادیو رو روشن میکرد و ما رو بیدار میکرد. بابام زخم معده داشت و هیچوقت نمیتونست روزه بگیره اما من و مامان و آبجی کوچیکه همیشه همراه بودیم با دعای اللهم انی اسئلک رادیو… غروب هم صدای ربنای شجریان که خونه رو پُر میکرد در حال چیدن سفره بودیم… شله زرد و حلوای خوشمزه مامان و زولبیا بامیه خوشمزه ای که بابا هر روز می خرید بعدشم که همه به هم میگفتیم قبول باشه، راستش از وقتی پای سفره می نشستیم تا وقتی اذون تموم میشد به جای مامان که لبش دعا میخوند چشممون به سفره و خوراکی هاش بود من و آبجی کوچیکه! و دعای مادربزرگ که هر وقت می دیدمون می گفت:‌ طاعاتت قبول باشه، هنوزم از زبونش نیفتاده، هنوزم این چاق سلامتی ماه رمضونشه… ماه رمضان های دوره دانشجویی توی خوابگاه حال و هوای خاصی داشت… بچه ها اکثرا غذای خوابگاه رو میخوردن و معدود کسانی مثل من که بیزار بودن از غذای اونجا باید توی عالم گشنگی روزه واسه خودشون سحری می پختن، اما افطارها یه حال دیگه داشت که همه بچه های اطاق دور هم چای و خرما و نون پنیر میخوردیم… یا توی بوفه دانشکده آش رشته ها و شله زردهای آقا مرتضی رو نوش جان میکردیم… یاد همه روزهای خوش بخیر

لحظه لحظه ماه رمضون خاطره است… شما هم از خاطره هاتون بگید. با تشکر…

توسط: …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>