پایگاه ممتی، نایین/ دلنوشته: لطف صاحبخانه…

لطف صاحبخانه

لطف صاحبخانه…

دلم برای در آغوش گرفتنت تنگ شده است خداجان! می شود کمی نزدیکتر بیایی؟ می شود دستت را روی قلبم بکشی تا این قناری مضطرب که در سینه ام آشیان کرده اندکی آرام شود؟ می شود سرم را روی پاهایت بگذاری تا این باران دل که از چشمخانه سر بیرون می زند همه ی زمینت را در بر نگیرد؟ می شود این بار هم مثل همه ی بارهای قبلی وقتی میگویم: یا الله! بشنوم: قالو بلی! می شود این بار هم من بمانم و شرمندگی همه لطف های پنهان ات؟ میدانم که می شود، تو یادم داده ای که می شود. عمری است خجلم از همه ی بدی هایم و همه ی خوبی های بی حدت، خدایا! بازهم مدیون مهر لایزالت شدم، باز هم آمدی جانم به قربانت، باز هم بوسه مهر برچشمان خسته ام زدی، باز هم دستم را گرفتی و گفتی بلند شو، بازهم اجازه دادی نفس بکشم، بازهم خدایی کردی در حق این عاصی ناسپاس. فقط وقت هایی که با تو حرف میزنم آرام می شوم. مخاطب عجیبی هستی! تنها کسی هستی که پیدا و پنهان همه چیز را برایش بیرون میریزم و خالصانه می بارم در دامانش، بی هیچ تردیدی، و هر بار که همه ی واژگانم را از هزار توی دلم از لابه لای قفل های زبانم بیرون می کِشم آرام می گیرم و اشک هایم بی اختیار خشک می شوند و منتظر می مانم تا از تو بشنوم. در همه ی عمری که گذشت هر بار خواندمت بلی شنیده ام. می دانم به پر چانگی هایم عادت داری، می دانم دلت نمی آید چشم انتظار بگذاری ام، می دانم این دست ها خالی برنمی گردند، میدانم که اینجایی، این بار هم بیا…

(مخاطب این واژه ها، نیازی به این حرفها ندارد. ننوشته می خواند و نگفته می شنود… او همه، همه و همه هستی است! بی او کالبد بی ارزشی هم نبودم… با تشکر. توسط: …

تصویر: نمای دورنی گنبد مسجد عمادالدین محمدیه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>