پایگاه ممتی، نایین/ قصه های ولایت، خدا بیامرزدت مش رضا… به قلم احمد طالبی نژاد…

مش رضا

قصه های ولایت… به قلم احمد طالبی نژد.

خدا بیامرزدت مش رضا…

قسمت ۱

مش رضا، ماه رمضان که می شد، علاوه بر وظیفه ایجاد سرگرمی، وظیفه طبالی و خبر رسانی را هم بر عهده داشت. طبلی داشت از پوست آهو که صدایش زنگ پُر طنینی داشت. آن وقت ها ولایت ما برق نداشت و در نتیجه از بلند گو خبری نبود. صدای مؤذن پیر و خسته مسجد هم تنها در محدوده مسجد قابل شنیدن بود. اما صدای طبل مش رضا به همه جا می رسید. وقت سحر، با صدای طبل او اهالی از خواب بر می خواستند و با همین صدا، دهانشان را می شستند و روانه مسجد می شدند. نزدیک اذان مغرب که می شد، همه گوش به صدای طبل مش رضا داشتند تا افطار کنند. صدای این طبل چنان زنگدار و دلنشین بود که صدای رادیو ما را هم تحت اشعاع قرار می داد. اصلا پدرم اذان رادیو را قبول نداشت. ملاکش طبل مش رضا بود. روز آخر ماه رمضان که می شد، یکی دو ساعت مانده به غروب می رفت روی پشت بام خانه اش و چشم به آسمان می دوخت، پیر و جوان در کوچه ها یا روی بامها همراه او به آسمان نظاره می کردند، تا اینکه مش رضا هلال ماه نو را در افق می دید و بر طبلش می کوفت. زیباتر و زنگدارتر و طولانی تر از همیشه، و همان شب طبل را در انباری خانه اش به قلاب می آویخت تا سال دیگر. اینجوری بود که مش رضا برای ولایت ما تنها یک آدم معمولی نبود. او یک وسیله ارتباط جکعی ذیشعور بود که نبض زندگی را در آن ولایت حاشیه کویری بر عهده داشت… احمد طالبی نژاد، اوایل دهه ۷۰ مجله شماره ۲۹ سروش.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>