پایگاه ممتی، نایین/ قصه های ولایت: خدا بیامرزدت مش رضا قسمت چهارم…

مش رضا

قصه های ولایت… به قلم احمد طالبی نژد.

خدا بیامرزدت مش رضا…

قسمت ۴

مش رضا در عین حال یک کارگر زحمتکش و جدی هم بود. صبح قبل از طلوع آفتاب، سوار بر دوچرخه سه تفنگش راهی معدن های گِل سفید در فاصله ده کیلومتری ولایت می شد و عصر یک گونی گِل سفید پاک نکرده بر تَرک دوچرخه اش بود که به دفتر شرکت تحویل می داد و روزهای جمعه مثل دیگران می رفت پولش را می گرفت و در کبابی شهر یک پُرس کباب می خورد و قبراق می آمد روی سکو می نشست و تا غروب مضمون کوک می کرد.

اما یک روز، خبر بدی در آبادی پیچید. معدن ریزش کرده و بر سر مش رضا و همکارش صفرعلی هوار شده بود. صفرعلی در دم جان داده اما مش رضا خودش را از لای آوار بیرون کشیده و پای پیاده تا ولایت دویده بود تا خبر بدهد. صفرعلی فردایش دفن شد اما مش رضا دیگر به حال اول برنگشت. برای مداوا به همه جا بردندش. حتی مدتی در تهران بستری بود اما هیچ کس نفهمید او چه دردی دارد. مادربزرگ من دردش را فهمیده بود. او می گفت: «بند دلش پاره شده است». و ما نمی فهمیدیم یعنی چه. مش رضا از آن روز به بعد، شد شبحی آرام که کوچه صدمتری را در یک ساعت طی میکرد و از هر صدایی گریزان بود… ادامه دارد.

به قلم: احمد طالبی نژاد، اوایل دهه ۷۰ مجله شماره ۲۹ سروش.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>