پایگاه ممتی، نایین/ قصه های ولایت: خدا بیامرزدت مش رضا قسمت پنجم(آخر)…

مش رضا

#قصه_ولایت

قصه های ولایت… به قلم احمد طالبی نژد.

خدا بیامرزدت مش رضا…

قسمت ۵ (آخر)

…مش رضا از آن روز به بعد، شد شبحی آرام که کوچه صدمتری را در یک ساعت طی میکرد و از هر صدایی گریزان بود. از موتوسوارهایی که به سرعت از مقابلش می گذشتند، نفرت داشت. چون پس از عبور آن ها، دوساعت درد در دلش می پیچید. پایش را تنها دو سانتیمتر از زمین بلند می کرد. اگر بیشتر بلند می کرد، نفسش بند می آمد. اما هنوز هم چیزی از ذوق ژنتیک در وجودش مانده بود. به آسمان نگاه می کرد و می گفت: فردا هوا مثلا ابری است ویا برف می بارد و محال بود جز این بشود. به دیوار نگاه می کرد و ساعت دقیق را می گفت. بچه ها در راه مدرسه، از او ساعت می پرسیدند و همیشه دقیق جواب می داد. موذن مسجد که حالا پشت بلندگو اذان می گفت، تنها به مش رضا اعتماد داشت نه به ساعت سیکوی دیواری. اما مش رضا، روز به روز باد کرد، چندین مرض دیگر هم به سراغش آمد. یرقان، قند، سیاتیک، دیسک کمر وخلاصه که روز بیست وچهارم بهمن امسال( منظور نویسنده: ۱۳۷۲) مصادف با دوم ماه مبارک رمضان ۱۴۱۴ مش رضا پس از بیست سال زندگی آرام و دردمندانه، به همراه اولین برفی که در ولایت ما به زمین نشست، تمام کرد و بخشی از خوشترین خاطرات دوران نوجوانی مرا به همراه خود به خاک سپرد. اما یادش همیشه در دلم زنده خواهد ماند. آه مش رضا، اگر بدانی چقدر دلم برای آواز حزینت تنگ شده است. راستی مش رضا، طبلت را به که سپردی و رفتی؟… احمد طالبی نژاد محمدی. زمستان ۷۲٫

به قلم: احمد طالبی نژاد، اوایل دهه ۷۰ مجله شماره ۲۹ سروش.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>