پایگاه ممتی، نایین/ مصاحبه با محمد علي رزاقی از فرهنگيان نايين از سال۱۳۲۲ سخن مي گويد…

محمدعلی رزاقی نایینی

مصاحبه با محمد علي رزاقی از فرهنگيان نايين از سال۱۳۲۲ سخن مي گويد…

از ده فرسنگ پياده روي- از منش میرزا جلال خان بقايی، رشوه بگیر نبود رشوه هم نداد و…  افق نايين : جناب آقای رزاقی لطفاً مختصري دربارۀ خودتان برای ما تعریف کنید؟ رزاقی: عرض کنم که پدر ما میرزا محمدرضای حاج عبدالرزاق معروف بودند من سه ساله بودم که پدرم فوت کرده است. افق نايين: پدر شغلشان چه بوده؟ رزاقی: کشاورزی، املاک و ملک و رعیت هم داشتند که برایشان کار می کردند. افق نايين : چند خواهر و برادر بودید آن ها چه می‌کنند؟ رزاقی: پدر ما دو تا زن داشته یعنی زن اولش که فوت كرده است با مادر ما ازدواج کرده بود واز زن اولی دو تا اولاد داشته یک دختر و یک پسر و از مادر ما، سه اولاد داشتند. افق نايين: از دوران تحصيلات خودتان براي ما بگوييد: رزاقی: تا کلاس ششم نایین درس خواندم در سال ۱۳۲۲ کلاس ششم تصدیق گرفتم و چون نایین دبیرستان نداشت که من ادامه تحصیل بدهم و بزرگتری هم نداشتیم که راهنماییمان کند برای این که زندگی را اداره کند تصمیم گرفتم بروم توی یک کاری که کمک زندگیمان باشد. از شش ماه مرحوم جلال بقایی عمه زاده ما  خدا رحمتشان کند ایشان رئیس دارایی اردکان بودند به بنده نامه نوشتند که بیا اردکان برایت شغلی در نظر گرفتم و بنده رفتم اردکان؛ و سر نگهبان راه آهن که از نزدیکی نایین رد می شد. در نایین بودم و حقوقم ماهی هفتاد و پنج تومان بود باید از این جا پیاده مي رفتم جاده راه آهن انارك كه فاصله اش تا نايين دور بود؛ آن سال ها وسیله ای نداشتیم حتی دوچرخه هم نداشتم و پیاده می‌رفتم این طرف انارک سر ایستگاه که ببینم نگهبان ها مشغول كار هستند یا نه  همینطور از این جا پیاده می‌رفتم روستای سهیل سپرو و سه فرسخ هم زیر سهیل حدود ده فرسخ پیاده راه می رفتم. افق نايين: جاده هم خاکی؟ رزاقی: بله افق نايين: چگونه معلم شديد؟ رزاقی: در سال ۱۳۲۷ آقای بقایی رئیس دارایی اردکان بودند و برادرشان يعني پسر عمۀ دیگر ما در تالمسی انارک معلم بودند، آقای جلال بقایی مرتب به آقای معصوم خانی خدا رحمتش کند که رئیس فرهنگ یزد بود نامه می‌نوشتند که برادرشان را به نایین منتقل کنند چرا که زن و بچه اش بی سر پرست هستند. آقای معصوم خانی عصبانی شده بود و به آقای بقایی نوشته بود در حوزۀ فرهنگ یزد کسی كه به تالمسي برود نیست؟! اگر یک تصدیقی(کسی که مدرک ششم ابتدایی داشته باشد) را پیداکنید ما به عنوان معلم استخدامش مي کنیم و مي فرستیمش تالمسی و برادرتان به نایین منتقل مي شود و آن تصدیقی که به عنوان معلم استخدام شد بنده بودم بنده رفتم تالمسی و پسر عمۀ ام به نایین آمد. افق نايين: آيا دورۀ آموزشی هم برایتان مي گذاشتند؟ رزاقی: البته این اواخر در سال ۱۳۴۲ یک کلاس۲۴۰ ساعته  بود كه به اصفهان رفتیم یک کلاس دوره اي ديگر هم دیدیم دو ماه بود كه بعضی از دوستانمان نیامدند آن روز بنده پایۀ چهار کمک آموزگاری بودم وقتی رفتم این کلاس را دیدم به سه آموزگاری تبدیل شدم. پایۀ چهار کمک آموزگاری حقوقش ۳۵۰ تومان بود ولي سه آموزگاری ۷۰۰ تومان بود. افق نايين:رؤسای آموزش و پرورش یادتان می‌آید چه کسی بود؟ رزاقی: رئیس فرهنگ نایین  درسال ۱۳۲۹-۱۳۳۰ محمد تقی بهبهانی بود . آقایان: طهوری، شهریاری، مزینی،  رادي و ايرج هم رئیس بودند که تاریخش را نمی دانم. افق نايين: از نظر شما بهترین این ها از نظر خدمت چه کسی بود؟ رزاقی: بهترین کسی که به نایین خدمت کرده است مرحوم رادی است که رئیس دبیرستان بود و نمایندۀ فرهنگ هم بود. افق نايين: ايشان چه فعالیتی می‌کردند كه چشمگير بود؟ رزاقی: كوشش مي كردکه محصلان درس بخوانند؛ رادی به قول یکی از دوستان آچار فرانسه فرهنگ بود؛ خودش دیپلم پنجم علمی بودولی کلاس دوازده را هم درس می‌داد. رادی چندين سال رئیس دبیرستان طبا (شهيد چمران) بود یک وقتی هم که تازه نایین شهرستان شده بود و هنوز رئیس فرهنگ نداشت آقای رادی کفیل بود یعنی در واقع رئیس آموزش و پرورش بود. افق نايين: در زمان رادي نایین چند تا دبیرستان داشت؟ رزاقی: دو تا دبیرستان. یکی دبیرستان طبا که فقط يك رشته طبیعی داشت و آقای رادی رئیس بود و یکی هم دبیرستان عطار.

سالی که بنده به عنوان دفتردار دبیرستان به آنجا منتقل شدم آقای بزمی رئیس بود و بعد آقای نقیب زاده رئيس دبيرستان شدند و تا آخر باقي ماندند. افق نايين: دبيرستان طبا ( شهيد چمران فعلي) را چه كسي بنا كرد؟ رزاقی: دبیرستان طبا در سال ۱۳۲۷ که آقای دکتر طبا خدایش بیامرزد وکیل نایین شدندمردم دبیرستان طبا را به پاس خدمات ایشان آنرا به ياد نام ايشان ساختند. افق نايين:  آيا تا اين تاريخ نایین دبیرستان دخترانه اي داشت؟ رزاقی:  خير.  دبیرستان  وجود نداشت، دبیرستان دخترانه این اواخر ساخته شد فقط در آن زمان دبستان دخترانه ای داشت که مختلط بود و پسر و دختر با هم درس مي خواندند. افق نايين: مديران آن مدرسه چه كساني بودند؟ رزاقی: زمانی که بنده بچه بودم و ابتدایی درس می‌خواندم مرحوم خانم بقایی همسر میرزا جلال خان بقایی( شاعر معروف) مدیر مدرسه بودند.قبل از ایشان یادم هست که یک خانم اصفهانی به نام آگهی مدیر مدرسۀ ابتدایی بودند وبعدش خانم طاهره پریشان مدیر شد. افق نايين: چه سالي دبيرستان دخترانه تأسيس شد؟  رزاقی: سال ۱۳۵۰ اولین دبیرستان  دخترانه تأسیس شد؟ افق: نامش چه بود؟ رزاقی: دبیرستان شاهدخت افق نايين: خانم فروتن رئیسش بودند؟ رزاقی: پیش از خانم فروتن هم شاید كسي بوده بنده یادم نیست. افق نايين: دبیرهای دبیرستان ها یادتان می‌آید؟ رزاقی: آقای بزمی که اصفهانی بودندایشان لیسانس زبان داشتند و زبان انگليسي درس مي داد، آقای شیرانیان بدیع و قافیه درس می‌دادند،آقای طریقتی هم دبیر فيزيك بودندوحاج باقر انارکی ( آن سال بنده امتحان می‌دادم کلاس هفت و هشت بودم). افق نايين: امتحان می‌دادید که درستان را ادامه بدهید؟ رزاقی: بله خوب من تصدیق(ششم ابتدايي)  داشتم که معلم شدم؛ بعد وقتی که دفتردار دبیرستان طبا شدم سال اول، کلاس هفتم را متفرقه امتحان دادم و قبول شدم،سال بعد کلاس هشتم را متفرقه امتحان دادم و قبول شدم، سال دیگه کلاس نهم را امتحان دادم و قبول شدم، سال بعد به دبیرستان عطار که منتقل شدم چون رشته ام ادبی بود بنده هم چهارم ادبی را امتحان دادم و قبول شدم. افق نايين: پس بالاخره دیپلم را گرفتید؟ رزاقی: بله دیپلم دانش سرا، دیپلم پنجم علمی را گرفتم افق نايين: چند سالتان بود که دیپلم گرفتید آيا چهل سالتان بود؟ رزاقی: بیشتر بود بله بیشتر بود. افق نايين: دفتر دارهای این دو تا دبیرستان ها چه کسانی بودند؟ رزاقی: دبیرستان طبا آقای فارغ که الآن هم اصفهان هستند و دبیرستان عطار هم که بنده بودم. افق نايين: شما معاون هم بودید؟ رزاقی: دردبیرستان معاون نبودم اما بنده اين اواخر معاون دبستان پانزده بهمن(دکتر شریعتی فعلی) بودم. افق نايين: مرحوم ملت هم همشهری آقاي رادي بودند؟ رزاقی: مرحوم ملت اردکانی بود و مرحوم رادی میبدی بود. حاج محمد حسین که قبرش هم میبد است. افق نايين: مرحوم ملت چه درس می‌دادند؟ رزاقی: تاریخ و جغرافی و عربی و همه چیز. مرحوم جامع هم عربی دبیرستان درس می‌داد. افق نايين: از منش و رفتار میرزا جلال خان بقايی بگوييد؟ رزاقی: چون پسر عمه مان است اگر تعریفشان را بکنیم شاید درست نباشد؛ ولی آن چه مسلم است مرحوم بقایی مرد خوبی بود و رئیس دارایی نایین هم که شد با مردم خوش رفتار بود، رشوه بگیر نبودند رشوه هم نداد و اگر رشوه می‌داد خیلی ترقی می‌کرد، مرد خویش و قوم دوست بود به همه کمک می‌کرد، راهنماییمان می‌کرد به اصطلاح حمایت معنوي می‌کرد.آقای بقایی دو تا کتاب منتشر کردند یکی پرتو اندیشه یکی هم سخنوران نایین. افق نايين : خاطره ای  از ايشان توی ذهنتان هست؟ رزاقی: عرض کنم سال ۱۳۳۹ که آقای بقایی ساکن نایین بودند بنده بعد از ظهر ها از مدرسه که می‌آمدم به منزل ایشان می‌رفتم یک روز عصر که رفتم دیدم  مرحوم ملت و مرحوم جامع و مرحوم میرزا حسین مصاحبی آنجا هستند و به اصطلاح انجمن ادبی می‌خواستند تشکیل بدهند. آقای بقایی شروع به صحبت کردند و بعد یک قافیه دادند و گفتند که روی این قافیه برای دفعۀ بعدشعر بگوییدکه قافیه این بود؛”من اعتنا به شاه وگدا نخواهم کرد” من هم از آن روز شاید به فکر شعر گفتن افتاده باشم، نماز می خواندم شعر می‌گفتم؛ غذامی‌خوردم؛ شعر می‌گفتم. و روی قافیه «من اعتنا به شاه و گدا نخواهم کرد» یک قطعه ای ساختم و آن را نشان آقای بقایی دادم ايشان گفتند خوب است و البته انجمنی تشکیل نشد و تعطیل شد. افق نايين: چرا خود افراد همت نکردند یا مانع دولتی بود؟ رزاقی: نه خود افراد همت نکردند مانع نبود. افق نايين: آن شعر را الآن توی حافظه دارید؟ رزاقی: عرض کنم که مطلعش این است که

بگو به دوست که ترک وفا نخواهم کرد * به جز به راه تو سر را فنا نخواهم کرد

به تیر غمزه اگر می‌کشی ندارم باک * به دادن سرو چمان اکتفا نخواهم کرد

من عاشق عزلی بودم ای رقیب برو * گَرَم به تیر زنی جز صفا نخواهم کرد

به دوستی قسم از دشمنان ندارم باک * هر آنچه دوست بخواهد اِبا نخواهم کرد

حدیث عشق به نامحرمان نخواهم گفت * پیام دوست به باد صبا نخواهم کرد

زعشق بر حذرم میکنی تو ای ناصح * ز دست حَلقه ی زلفش رها نخواهم کرد

فریب زُهد و ریا را دگر نخواهم خودرد * به حرف ناکَس و کَس اعتناء نخواهم کرد

خیال ز دُر و زَر، ای خواجه در سرم نبود * گمان باطل و میل هوی نخواهم کرد

زمانه گر چه بکامم نشد بگو نشود * که اعتراض به حکم قضا نخواهم کرد

کنون که چند صباحی ز عمر باقی است * رضای او طلبم ناروا نخواهم کرد

مقربان خداوند گرچه بسیارند * ثنای کس به جز آل عبا  نخواهم  کرد

مباش هیچ به امید خلق رزاقی * من اعتنا به شاه و گدا نخواهم کرد

افق نايين: پس شما شاعر شديد؟ رزاقی: خوب من البته شعر ادبی خوب که نگفته ام بیشتر چرندیات و طنز بوده ( خنده حضار؛  اختيار داريد !!) افق نايين: آيا شما اشعارمرحوم بقایی را جمع آوری کرده اید؟ رزاقی: خیر افق نايين: شعرهای خودتان چطور؟ رزاقی: خودم بله همین چرند هایی است که گفته ام را یادداشت کرده ام. افق نايين: اسمش را گذشته اید چرندیات؟ رزاقی: نخیر هنوز اسمش نگذاشته ام اگر چاپ بکنم گنجینۀ سخن نامگزاری می کنم. بنده یک دفترچۀ خطی دارم که همه جور شعری در آن نوشته ام از خودم، از مردم، از جدمان مرحوم رفعت. افق نايين: از خاطرات نایین قدیم بگویید. رزاقی: زمانی که نایین به اصطلاح شهرداری نداشت و بخشداری داشت شب که می‌شد هفت هشت نفر از این کارگران شهرداری چراغ های نفتی را سر کوچه ها آویزان می‌کردند تا شب  کوچه هاروشن باشد. افق نايين: بعد این چراغ ها خودش خاموش می‌شد یا خاموش می‌کردند؟ رزاقی: طوری برنامه ریزی کرده بودند که نفت کم کم می سوخت تا صبح خودش خاموش شود. صبح هم دوباره می‌آمدند فانوس ها راجمع می‌کردندکه دوباره برای شب نفتش کنند. افق نايين: چرا غ های روشنایی داخل خانه ها چگونه بود؟ رزاقی:اول چراغِ باد بود بعد که منسوخ شد چراغ زنبوری بعدش چراغ توری. ما ها که خودمان را اعیان می‌دانستیم هر وقت مهمان ها می‌رسید چرغ توری روشن می‌کردیم اگر مهمان نداشتیم لامپا روشن می‌کردیم. افق نايين: آقای رزاقی شما در شعرهایتان ردیف و قافیه را خوب رعایت می‌کنید آیا دوره شاعری دیده اید؟ رزاقی: نه، بدیع و قافیه را کلاس چهار ادبی خوانده ایم ولی الآن اگر به من بگویند خودم هم بلد نیستم ذوقی است. افق نايين: آیا میرزا جلال خان بقایی راهنمایتان می کردند؟ رزاقی: خیرمن شعرهای آقای بقایی را از مردم می‌شنیدم مثلاً هفت هشت سال قبل ادارۀ ارشاد اسلامی برای روز معلم توی مصلا جشن گرفتند اداره کننده این جلسه آقای انواری بود شعرایی از خور و اردستان دعوت کرده بودند البته من به عنوان شاعر نرفته بودم ، مستمع بودم مقدمتاً وقتی ایشان می‌خواست که شروع کند یک شعر از آقای بقایی خواند و من نمی‌دانستم از آقای بقایی است آخرش که تخلصش را گفت فهمیدم گفتم این را بنویس و به من بده حالا همه اش را حفظم نیست این شعر را خواند:

مزن آن سلسلۀ موی خود از شانه بهم * تا نریزند هزاران دل دیوانه بهم

پیشه ام زان شده دیوانگی و در به دری * که مرا سوخت ز بیداد تو کاشانه بهم

افق نايين: لطفاً یکی از اشعار دفتر شعرتان را برایمان بخوانید.

رزاقی: این شعر از نیای ما رفعت است:

به سر تا عشق دلدار است ما را * هزاران شیوه در کار است مارا

سری کو عشق جانانش نباشد * به روی دوش آن بار است ما را

کنون عمری است در خمخانۀ عشق * که جام و باده در کار است مارا

بزن ای مطرب آوایی که داری * که دل در نغمۀ تار است ما را

ز کویش چون توانم بار بستن * که اندر پای دل خار است مارا

ز بد عهدی دوران هیچ غم نیست * اگر آن مهربان یار است ما را

کجا از بخت خود باور توان داشت * که دلبر سخت غمخوار است ما را

به هر دردی توانم سر اما * فراغ یار دشوار است ما را

به هجران ساختن وز جان گذشتن * به راه عشق ناچار است مارا

 رقیب بی مروت بین که آن هم * میان بار سر بار است ما را

مشو رفعت ز هجر یار دلتنگ * که نورم در نما نار است ما را

افق نايين: لطفاً یکی از شعر هایتان را  به لهجه نایینی برایمان بخوانید.

سعی و کوشش

اُوشُو رَدی کار شُو وَچَه جون گو بیکاری ننگوتارَه

هِر کی گو کار نَدارهَ تو زندگی هُو بیچاره

هر کی آبروش وَسه هَرگز ویگارهَنا نیگه

هر کی و یگار هنیگه هم تنبل و هم بیکاره

کارا وین چقدر جوهون و مره از شِو تا سِحل

خُو  و چَشمُش نارَسَه شِوا تو اِریِ ریگاره

برای نیم دینَه (تسخ آسیاب) ویِسی منی وِر کول ایگیره

گِندُما اِری بیره آرت از تو اَر بر اوُتاره

شِعر نایینی جوهونو هر کی بلَد بو اوواجه

 دِل وَده ایوین گُو رَزاقی چُو طُوری هِنگاره

افق نايين: و یک شعر فارسی رزاقی: دنیا و آخرت

حاصل این زندگی در خورد و خوابی بیش نیست * درخور شأن و مقام زاهدِ درویش نیست

از چه پنداریم شیرین است دور زندگی * هم در آن نوشی نیابی کز پی آن نیش نیست

گر حیات جاودان جویی بجو در آخرت * نقش این عالم فریبی و سرابی بیش نیست

آن که در دوران عمرش کار نیکو پیشه داشت * در سرای دیگرش رنج و غم و تشویش نیست

در مقام علم کوش و از عمل غافل مشو * کان که دنیا دار باشد عاقبت اندیش نیست

هر چه در دنیا بکاری بدروی در آخرت * تخم نیکی گر نکارد شخص دور اندیش نیست

هان که رزاقی بدین سان ناصح بیگانه است * از چه رو اندر پی اصلاح کار خویش نیست

افق نايين: بسیار خوب اگر امکان دارد از طنز هایتان را هم برایمان بخوانید. رزاقی:

گفتند شبی به دیگ جوشی از چیست هماره در خروشی

در پاسخشان به بی قراری گفتا سخنی به آه و زاری

دیگم که همیشه در خروشم بر روی اجاق چون نجوشم

گویید چرا جونم می‌سوزد آخر چه کنم تنم می‌سوزد

ای کاش من آفتابه بودم در گوشۀ خانه می‌غنودم

سینی نشدم چرا در ایام یا قابلمه یا که تاس حمام

دیگم بنمود مس گر پیر(یعنی دنیای پیر) تا بر شکمم زنند کفگیر

یا کنده نهد زیر پایم (با چوب پلو می‌پختیم) یا تأبی گاز در قفایم

این است که من سکون ندارم من عاقلم و جنون ندارم

 آتش چو گرفت کس در آغوش بی شبهه چو من همی زند جوش

رزاقی اگر تو راست تدبیر لب بند ز حرف دیگ و کفگیر

افق نايين: آقای رزاقی از شغلتان راضی بودید؟ رزاقی: بنده راضی  بودم اما در اداره فرهنگ خیلی اذیت خیلی شدم. افق نايين: چه کسی شما را اذیت می کرد؟ رزاقی: رؤسای وقت و همکاران بنده، گفتم که مرحوم رادی آچار فرانسه بود بنده هم شل کن سفت کن فرهنگ نایین بودم! هر کجا که کار انباشته می شد و کسی نبود انجام بدهد بنده را می فرستادند بنده که نه ماه سال تحصیلی معلم کلاس بودم اول خرداد یا تیر که مدرسه تعطیل می شد؛ به من ابلاغ می دادند که دفتر دار دبیرستان  شوم وکارهای عقب افتاده را انجام بدهم. مثلاً چهارصد تا شاگرد ثلث اول، دوم، سوم امتحان داده بودند اما توی دفتر کارنامه معدل گیری نشده بود بنده با دست، ماشین حساب هم که نبود باید سه ثلث را جمع می کردیم و معدل می گرفتیم و در دفتر کارنامه و رونوشت دفتر کارنامه و کارنامه می نوشتیم. من سالی که کارمند اداره فرهنگ بودم یک رئیس فرهنگ آمد که مثلاً طرفدار یک نماینده بود روی غرض ما رامنتقل کرد به بافران من برای رفتن به بافران دوچرخه هم نداشتم یک سال تحصیلی از نایین تا بافران را هر روز صبح پیاده می رفتم و پیاده بر می گشتم مدیر مدرسه و معلم کلاس چهارم بودم سال دیگرش بنده دوچرخه خریدم و یک سال هم با دوچرخه رفتم. فتح الله عرب که خدمتگزار همان مدرسه بود خودش تعریف کرد وقتی استخدام شده بود رفته بود پیش مرحوم مصباح که یک نوشته ای بستاند که مدیر مدرسه او را اذیت نکند آن وقت مصباح هم گفته بود که اسمش چيست؟ و او هم گفته بود فامیلیش رزاقی است، گفته بود اسم پدرش؟ گفته بود نمی دانم، آن وقت مصباح گفته بود من برای کسی که نمی شناسمش کاغذ نمی نویسم مرحوم میرزا حسین خان کاشفی آن جا بوده و گفته که این پسر قد درازه؟! این آزارش به کسی نیست سفارش نمی خواهد.

سال ۱۳۳۴ من معلم کلاس اول بودم آقای دکتر مهران وزیر فرهنگ بود و قانونی گذاشته بودند که از کلاس یک تا کلاس چهار بدون امتحان به کلاس بالاتربروند. شاگردان کلاس اول که آمده بودند کلاس دوم و من معلمشان بودم  یک کلمه هم بلد نبودند و من شروع کردم در دو ماه کلاس اول را به آنها درس دادم و بعد کلاس دوم را. یادم نیست رئیس فرهنگ آن زمانچه کسی بود که من قافیه ساخته بودم که؛

 من که از دیدگان شرر بارم در کلاس دوم آموزگارم

با چهل و یک نفر صبی هر روز صبح تا شب بود سر و کارم

در کلاس یکم نخوانده دروس همه شاگرد ها که من دارم

حال باید کتاب دوم را بدهم یادشان که ناچارم

گر رئیس معظم فرهنگ نکند چاره یی در این کارم

مثل بعضی معلمین من هم رفتن و آمدن شود طلبکارم

افق نایین: روش تحصیل حدود ۷۰ سال پیش چگونه بود؟ رزاقی: در نایین سابقاً بجای مدرسه  مکتبخانه بود یادم هست زمانیکه مدرسه می رفتم در سال ۱۳۱۶ کلاس اول، سید علی خان نکویی مدیر مدرسه بود معلم کلاس یک، میرزا فتح الله بقایی پدر مصطفی  بود کلاس دوم  آقای میرزا حسین خان صدری بود یادم هست کلاس سوم آقاي جناب زاده از اهالي یزد بود. داستانی در کتاب های ابتدایی آن سال ها از کلیات سعدی نوشته بود -حالا کتاب ها آسان شده- که برزگری با ماری آشنایی داشت روز هایی که می رفت هیزم بکند باقيمانده سفره اش را به این مار می داد يك روز زمستان که رفت هیمه بکند دید که مار از شدت سرما فسرده است یخ کرده آن برزگر نمي دانست مار را برداشت و توی توبره یی که الاغ سرش در آن بود و کاه می خورد انداخت تا از دم گرم الاغ گرم بشود، مار وقتي احساس بکند که می خواهند اذیتش کنند می گزد اگر نه کاري به کسی نداردمار وقتی گرم شد و زنده شد ديد که الاغ دهانش را تكان مي دهد که کاه و یونجه را جدا کند مار احساس كرد كه مي خواهد اذیتش کند و لب خر را گزید، توی کتاب نوشته بر لفچ خر زد، لب خر را لفچ مي گويند آن وقت آقاي جناب زاده می گفت «که بر پفح خر زد» و من چون در خانه قبلاً  آنرا می خواندم گفتم آقای جناب زاده این بر لفچ خر است بر پفح خر نیست او هم جواب داد رزاقی شلاقت می زنم ها!!! کلاس پنجم مرحوم آقای کریم ودعی بود، یکي از معلمان هم زرتشتی بود به نام مزد یسنی. کلاس ششم هم آقای اسفندیاری او هم زرتشتی بود. كلاس ششم که بودیمچون نایین زیر نظر یزد بود از یزد بازرس آمده بود که ببیند معلم درس داده است یا نه؛ کوچکترین مضرب مشترک و بزرگترین مخرج مشترک از راه نردبانی را خوانده بوديم. معلم به بازرس گفت: تا این جا خوانده ایم بازرس از يكي از بچه ها پرسيد او نمي دانست از دیگري پرسيد او هم نمي دانست از پنج شش نفر پرسيدهیچ کدام نمي دانستند آخر گفت: چه کسی مي داند من با این که کمرو هم بودم دست بالا کردم و گفتم من! بازرس گفت: بیا پا تخته،رفتم پای تخته و از راه نردبانی مسأله را حل کردم. آن ها برايم کف زدند و گفت برو بشین وقتي كه بازرس رفت آقای اسفندیاری گفت تو آبروی مارا خریدی اگر تو هم نمي دانستي رئیس فرهنگ می گفت یا من درس ندادم یا نتوانسته ام به بچه ها بفهمانم و تو ثابت کردی که من درس دادم و به بچه ها ياد داده ام بعد بچه ها گفتند ما همه مي دانستيم گفت خاک بر سرتان خوب بود آن وقت بگویید آن وقت به تلافی این که من این کار را کرده بودم از شنبه تا پنجشنبه برای تشویق من بیست گذاشت بدون آن كه سؤال بپرسد!!

برگرفته از: ماهنامه فرهنگی اجتماعی افق نایین

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>