پایگاه ممتی، نایین/ پدر! نامت، اعتبار زندگی است…

پدر

پدر! نامت، اعتبار زندگی است…

بعضی از نعمت های خدا را حس می کنیم. بعضی را می بینیم. بعضی را درک می کنیم و بعضی را زندگی می کنیم. چشم را، گوش را، لامسه و چشایی را، دست و پا و عقل و درک و هوش را، همه را لمس و درک و حس می کنیم. اما بعضی نعمت ها خود خود خود زندگیند. آن ها را از محوترین خاطرات تا شفاف ترین لحظه های همین نزدیکی هایت هر ثانیه زندگی میکنی و حتی اگر بخواهی هم فراموشت نمی شود که داریشان. اصلا چرا باید فراموشت شوند؟ مگر می شود فراموش کرد خود خود زندگی را؟ از محوترین خاطرات ایام خردسالی که قدم کوتاه بود و روی شانه های بزرگت جا میشدم و تا زمین فوتبال خاکی ولایت همراهت میشدم تا شفاف ترین خاطره همین روزهایم که حتی شنیدن صدایت پشت سیم تلفن آرامم می کند که تا تو با منی زمانه با من است شاید به ظاهر چندین و چند بهار گذشته باشد اما برای من انگار چشم بر هم زدنی است به قد پلک زدن های هنگام دیدنت که سعی می کنم کمتر باشد تا چشمانم محروم نشود از دیدن برق چشمانت موقع دیدار. این روزها برای تو و از تو و در وصف تو بسیار می نویسند اما برای من همه روزهایی که با خیال تو آغاز شود همه روزهایی که صدای گرمت توی خطوط سیم تلفن چونان چهچهه قناری های عاشق بهاری گوش دل را مست عشق کند همه روزهایی که لبخندت همه جانم را سرشار از شور زندگی میکند روز از تو گفتن است.

 تو برای من همان قدر حیاتی هستی که نفس کشیدن برای حیات. تو برای من همان قدر مهمی که چشم برای دیدن. تو برای من همان قدر بزرگی که اقیانوس برای دیدن و کوه برای صعود و دشت برای دویدن. تو برای من همان قدر عزیزی که کودک برای مادر، که معشوق برای عاشق که آب برای تداوم زندگی! تو تنها یک نفر نیستی که بودنش مایه ی بودنم باشد و مهرش بسته به جانم، تو معنای بودن منی، دلیل هستی ام، انگیزه تنفسم، امید بالیدنم، قدرت انگشتانم، نای راه رفتنم، مایه نشاطم و تسلای همه خستگی هایم! تو که هستی انگار پشتم را زاگرس تکیه گاه است و سرم را آسمان پرستاره سایه بان، تو که هستی ملالی نیست از رعد و برق تند بهاری و باران بی امان پاییزی، تو که هستی انگار چتر خدا رو سرم ایمنم میکند از هر تگرگ و بورانی، تو که لبخند میزنی انگار خدا در امنیت چشمانت نظاره گر است و کبوتر در آرامش نگاهت آشیان بنا می کند، تو که هستی، چنان اعتمادی از حضورت در قلب لحظه هایم جاری می شود که می توانم تا صعب ترین قله ها را یک تنه و یک نفس صعود کنم و حتی دم برنیاورم از سختی سنگهای راه، تو که هستی انگار تیر محکمی به تنه ی نهال نو رسته ای تکیه داده باشی، محکمم و آسوده خاطر و فارغ البال و دنیا در دستانم انگار غنچه نو رسته زیبایی است خوش عطر و خوش سیما نامت، غرور می آفریند و اعتماد به نفس می بخشد وقتی در پاسخ سوال معروف نام پدر: به زبان می رانمت و انگار خون گرمی به رگ هایم می دود از نام آرامش بخشت! بودنت، صدایت، لبخندت، حضورگرمت، اعتماد به نفسی که بزرگترین هدیه تو بوده به من و قلمی که هرگاه در لابه لای انگشتانم می چرخانمش میراث نیکویت را شکر میکنم همه موهبت های کم نظیری است که حضرت معبود به من کمترین ارزانی کرده تا باورم شود که دنیا هنوز خالی نشده از مهر و عشق و انسانیت و انسانهای آسمانی. « پدر » روزهای خوش کودکی، « رفیق » شیطنت های نوجوانی. « پدر » جان، همه ی عمرم، می دانم که واژه هایم چه کوچک و ناچیزند برای کلمه ای از مهرگستری هایت گفتن، می دانم که در برابر اقیانوس بیکران عظمت دلت و برای همه دلواپسی ها و حمایت های پدرانه ات حتی اگر همه ی بودنم را نثار کنم هیچ نکرده ام که اگر بودنی هم هست زیر چتر بلند دل دریایی ات میسر است و اگر منی هست از تو بودن توست که قدر همه دنیا وسیعی و بی انتها، اما دلم می خواهد با همان اندک کلماتی که هنوز به یاد دستانم مانده بنویسم که تو بی همتاترین موجود آفرینشی! از همان ها که خدا وقت خلقتش مشتاقانه « فتبارک الله احسن الخالقینی » نثار خود کرده و هنوز هم که هنوز است کیفور است از چنین خلقت بی مثالی، دلم می خواهد با همان واژه های بی قدر، بنویسم تا باورم کنی که دنیای من و ما و همه بی حضور تو سیاهی سرد و کسالت باری است که بوی روزمره گی میدهد و خسته مان می کند از تکرار. می خواهم بنویسم تا در انعکاس کلماتم روی کاغذ بی جان دلم آرام گیرد به جام جهانگیر جانت، می خواهم بنویسم تا باور کنم که چون تو هستی زندگی با همه سختی هایش هنوز ارزش زیستن دارد و صعب ترین کوه ها با همه سختی هایش  به پشتوانه حضور دستان پینه دار اما پر عظمتت پیمودنی می شود و دلچسب. به نام پدر مسرورم و به اعتماد حضورش دلگرم و به جرات اعتمادش سرمست، هستم از هستی بی دریغ توست و امیدم به فروغ چشمانت، خوشحالم که تو برایم تفسیر دیگری از زندگی بودی و انسانیت را در چشمانت تمام نشدنی یافتم و هنوز و تا همیشه شادم از داشتنت و مفتخرم به نامت که در پس نامم اعتبار می بخشد به بودنم. امروز و هر روز و همیشه مبارک است از بودن تو، ایام با یُمن حضور تو مبارک می شود، حضورت بر روزهایمان مهر زیبایی می زند…

تقدیم به تمام پدران سرزمین من.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>