پاییز…

پاییز

پاییز…
بچه که بودیم آرزوی بزرگ شدنمان را در پوشیدن کفش بزرگ ترها و دکتر بازی و معلم بازی تجسم می بخشیدیم و فکر می کردیم چقدر بچه بودن بد است چون هیچ کس به حسابت نمی آورد و بعد که بزرگ شدیم کودکی رویای دیرینه مان شد و روزهای شاد و بی دغدغه اش آرزوی همه ی ساعاتمان. به خودمان که آمدیم دیدیم که کودکی، فرح بخش ترین و زیباترین سال های زندگی بوده که تو قدرش ندانسته ای و از کف رفته و حالا تا دم مرگ هم در حسرت یک روز از آن روزهای سرخوش می مانیم. هرچه از کودکی دور شدیم خستگی ها، اضطراب ها، دلتنگی ها، دل گرفتگی ها، بغض ها، اشک ها، دل شکستگی ها بیشتر شد و شادی های بی بهانه، آرامش خیال و قهقهه های مستانه کمتر و کمتر و کمتر شد! آن قدر که بعضی وقت ها یادمان می رود آخرین بار کی از ته دل خندیده ایم؟! هرچه از کودکی دور شدیم مهربانی و زلالی روح رنگ باخت و پُر شدیم از دورنگی و ریا و نامهربانی و سنگدلی و خالی شدیم از خدا… هرچه از کودکی دور شدیم صفای چشمانمان رنگ باخت و جایش نفاق نشست و بدی و سیاهی. ولی به عدد روزهای بزرگ شدنمان خدا با ما همراه تر شد، هم نفس تر، هم زبان تر و هم دل تر، خدا همیشه بود، خدا همیشه هست! خدایا امروز که پیمانه عمر به ۲۴ سال رسیده حس می کنم تهی ام از هرچه هست، هیچ ندارم از داشته های دنیا و تنها امید به بودنت زنده ام می دارد. دلم می خواهد دنیا خالی شود از همه ی آدم ها و فقط تو بمانی، و من. خدایا! دلم گواهی می دهد که تو هستی، مگر می توانی نباشی؟ و از آنِ منی، جانِ منی، زندگی منی، و دوستم داری. خدایا به عدد سال های عمر رفته خسته ام، دست هایم، دلم، شانه هایم، درد می کند! روحم، درد می کند، دل تنگم از آدم های دل سنگ، دل شکن و سرشارم از تو! دور شده ام از نشاط و شور سال های خوش کودکی و پُر شده ام از دغدغه های زندگی تکراری با آدم های رنگ به رنگ… شور و شیطنت لی لی بازی و گرگم به هوا را برده اند و بغض های بالش خیس کن شبانه را جایش نشانده اند! من از این آدم ها جز نامردمی جز تلخی ندیده ام. من امروز دلم فقط تو را می خواهد، تویی که نشاط و شور کودکانه ام، تلاش های نوجوانانه ام و امیدهای همیشه ی زندگی ام را از تو دارم. فقط خودت را به جشن امروزم هدیه کن. خدایا! در این نخستین سال های دهه ی سوم زندگی ایمان دارم که جز تو هیچ محبوبی نیست، جز تو هیچ قادری نیست، جز تو هیچ کسی نیست، خودت را به روزها و شب هایم ببخش… خدایا! هر که دلم را شکست، هرکه بغض نشاند بر ثانیه هایم، هرکه بد کرد و سکوت کردم را به تو می سپارم تا آن قدر از نور سر شارش کنی که دیگر بدی نتواند… خدایا! می دانم که می دانی ناگفته های دلم را و می دانم که می توانی برآورده کردن دل گفته های ناگفتنی ام را! بودنم را و همه ی داشته هایم را مدیون توام و پدر و مادری که فرشته های بی تکرار زندگی من هستند؛ که هنوز هم چونان روزهای خوش کودکی ام بی ریا و بی چشم داشت و با همه ی وجود عاشقی می کنند برایم، برایم حفظشان کن و سلامتی شان را افزون کن…
نویسنده: دختر بابا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>