منا/ پروردگارا! چرا؟…

پروردگارا چرا؟

منا/ پروردگارا! چرا؟…
وقتی دلت با دیدن گنبد خضرای رسول مهربانی حتی از توی تلویزیون هم پر بکشد می فهمی چه حس بی همتایی دارد انتظار دیدار صحن و سرای رسول رحمت و کعبه ی عشق. و وقتی جواز حضور می گیری و می روی و محرم حریم امن الهی می شوی انگار دیگر خودت نیستی انگار پایت روی زمین بند نیست انگار پروانه ای هستی که مشتاقانه گرد خانه ی عشق می گردی و در صحن مسجد الحرام معشوق را بو می کشی و شمیم معطر حضورش را استشمام می کنی، انگار از پشت درهای بسته ی قبرستان بقیع عطر حضور ائمه مدفون در بقیع را حس می کنی و سرمست حضور گمنام فاطمه زهرا می شوی. به قولی باید رفته باشی و دیده باشی تا درک کنی این حس بی همتا را، و خوب می شود درک کرد عاشقانی را که بعد از سال ها انتظار درحالی که  برخی حتی رمقی در پا و جانی در تن ندارند برای طواف، اما مشتاقانه زاد و توشه بر می دارند و عازم زیارت عشق می شوند. با چه شوقی گرداگرد کعبه می چرخند و پشت مقام ابراهیم نماز عشق می گذارند و راهی صفا و مروه می شوند تا حس اضطراب هاجر را هنگام هروله درک کنند و سپس سرزمین منا، سرزمینی که شب هایش می شود سر برشانه ی امن خدا نهاد و مناجات کرد و روزهایش به تعداد همه ی بغض هایت سنگ برداشت و روانه جمرات کرد تا یادت بماند هیچ چیز نمی تواند تو را از یاد معشوق و وصول به درگاهش باز دارد. منا هر سال تماشاگر عشاق معبود ازلی بود که سیاه و سفید پیر و جوان و زن و مرد می آمدند حتی لنگ لنگان، حتی خسته اما لبیک گویان، تا لعنت کنند شیطان نفس را به سنگ هایی کوچک اما پر از تنفر از ابلیس. اما منا امسال چه دید؟ منا امسال خیل عشاقی را دید که زیر دست و پا ماندند و غلطیدند به خون و جمعیت و نفس های برنیامده و تن های رنجوری که زیر سنگینی دیگران ماند و دیگر رمقی برای لعن ابلیس نداشت. منا امسال شاهد قربانی شدن تک تک زائران عاشق بیت الله الحرام بود به پای معبود، به جرم عاشقی… منا امسال خون به دیده آورد و دم برنیاورد و دید چگونه یکی یکی عاشقان و زائرانش به خاک افتادند به سبب بی تدبیری، به سبب آنچه سیاست کثیف کشور میزبان می نامندش به سبب آنچه جز وحشی گری و قساوت نام ندارد. منا امسال شاهد عروج آسمانی زوار خانه ی عشق بود و نتوانست حتی به نجاتشان برخیزد، منا امسال چه اشک خونی ریخت! و امروز و این روزها خدا هم سیاه پوش فرزندانش، عزیزانش، بندگان داغدارش و شیفتگان صحن و سرایش است… خدایا! هنوز بغض جان باختن مسلمانان و هموطنانمان زیر جرثقیل در مسجد الحرام به دلمان تازه بود که داغ جان باختن عده ی بی شمار دیگری انسان مسلمان و هموطن را به دلمان گذاشتی! خدایا همه ی آنها که آمدند به پابوس و مهمانی خانه ات سال های سال انتظار کشیده بودند و هر سال به دیدن زوار سفید پوش خانه ات از صفحه ی تلویزیون بغض کرده و اشک ریخته و آه حسرت کشیده بودند و امسال سراپا شوق آمده بودند تا سجده ی شکر به جا بیاورند و جان و تن در چشمه ی زمزم عشقت بشویند! اما چه شد؟ چه کردند با آنها؟ خدایا کاش ابابیلت را بار دیگر می فرستادی تا جلوی این وحشی گری این قساوت و این بی تدبیری را بگیرند. کاش خودت آغوشِ گشوده ای می شدی برای نجات بندگان بی گناهت. خدایا بغض در گلو و اشک به چشم داریم و حرفمان نمی آید از دیدن صحنه های دلخراش این روزهای سرزمینی که خانه ات در آن است! خدایا کاش چون ابراهیم بت بشکنی و خانه ای را که در چنگال نا مردان اسیر است باز پس گیری و به همه ی عاشقانت بیاموزی که تو در دل های تک تکشان خانه داری و نیازی نیست جان ببازند تا تو را در بر گیرند! خدایا دلم آغوش امنت را می خواهد بیا و تسلای دل های خسته و داغدار مردم مسلمان دنیا باش، بیا و بگو جواب آن فرزندان منتظری که چشم به راه بازگشت والدین از سرزمین وحی هستند و حالا باید تابوت در آغوش بگیرند را چه بدهیم؟
خدایا تو سخنی بگو…

پروردگارا چرا؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>