کاسه ی، یادگار مادر بزرگ

کاسه ی، یادگار مادر بزرگ

کاسه مادربزرگ
زانوهایم را بغل کرده بودم و از ترس نفس نفس می زدم،
تکه های شکسته شده ی کاسه، روی زمین جلوی پایم ریخته بود!
در گوشه ی اطاق نشسته بودم و آرزو می کردم ای کاش زمان فقط چند دقیقه به عقب بر می گشت.
آنوقت کاسه ی یادگار مادر بزرگ هنوز لبه ی طاقچه بود و، من هم دنبال شیطنت کودکانه ی خودم!
به خود آمدم، با دلهرِه و ترس بلند شدم و تمام تکه های کاسه را جمع کردم و
وسط باغچه چالشون کردم. آن روز تمام تکه های کاسه را به خیال کودکانه خودم جمع کرده بودم
وغافل بودم از پروانه ای که انگار از روی کاسه پر کشیده بود و،
داخل کفش های جفت شده ی پدر پناه گرفته بود…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>