گفتار، اندیشه و کردار…

A sunflower field is seen in stormy weather near Donzere

گفتار، اندیشه وکردار…
نمی دونم قدیم ها چطور بود؟ رفتارها، حرفها و برخوردها، ولی یکی از مشکلات جامعه ی کنونی و آدم هایش ادبیات آن هاست. نوع حرف زدن آدم ها، نوع برخوردشون با یکدیگر، فرقی نمی کنه دوست، فامیل، همکار یا حتی یک عابر پیاده که اصلا نمی شناسید… یا یک همسایه که ممکنه هر از گاهی در کوچه وخیابان باهاش مواجه بشید… خیلی از ما هنوز درست حرف زدن را بلد نیستیم! خیلی از ما توی حرف زدن های عادی هم با همدیگر دعوا داریم انگار، از هم طلب کاریم! حوصله همدیگر را نداریم. خسته ایم، کلافه ایم، مشکل داریم و نتیجه ی همه مسائلی را که ربطی به مخاطب هامون نداره سر آن ها خالی می کنیم! آقای همکار توی خونه مشکل داره میاد سر شما داد می زنه، خانم همکار با مادر شوهرش دعوا کرده میاد تو اداره سر ارباب رجوع خالی می کنه، آقای رئیس نتونسته فلان مشکلش را با بالا دستی خودش حل کنه میاد به اولین نفری که می رسه گیر می ده و یه جوری خودش را خالی می کنه، آقای کارمند بانک اجاره خونه ش عقب افتاده یا با صاحب خونه ش دعوایش شده اولین مشتری را که می بینه هر چی حرص داره می ریزه سر اون و خودش را تخلیه می کنه! خلاصه هر کس به طریقی زورش به هر کی برسه سعی می کنه مشکلات و کاستی ها و ناراحتی هایش را جبران کند.
اکثر ما حتی از یک لبخند تصنعی از یک حسن خلق ظاهری و دروغکی عاجزیم! خیلی هامون حتی نمی تونیم جواب منفی و نه را درست و مودبانه به مخاطبمون بدیم.. فکر می کنیم طلبکار بودن و رک بودن و بد حرف زدن یک هنره که فقط ما ازش بهره مندیم و اگه نداشته باشیم جا می مونیم توی جامعه… فکر می کنیم مخالفت کردن با عالم و آدم یک نوع هنره یا یک سلاح که اگر به آن مسلح نباشی کلاهت پس معرکه است و این، خوب نیست.
آداب اخلاق و انسانیت را اکثر ما از یاد برده ایم، حتی بلد نیستیم به بزرگترمون احترام بگذاریم، به هم نوع کمک کنیم، به کوچیکترا چیزی یاد بدیم، تهی شده ایم از اخلاق و ادب و معرفت… آنقدر به تلخی و کلام سرد و بی ادبی عادت کردیم که اگر یک روز یک نفر جواب سلام ما را با احترام بدهد و مودبانه و با روی خوش با ما رفتار کند تعجب می کنیم! که حتما ریگی به کفش داره! چقدر تلخه این زندگی خالی از اخلاقیات؟!
و بچه های ما و نسل فردای ما دارند در شرایطی بزرگ می شوند که از توی خونه تا خیابون و مدرسه همش رفتارهای تلخ و بی احترامی می بینند و مهربانی برای آن ها انگار یک واژه ی محجوره!
این بچه ها چطور می خواهند محبت کردن را یاد بگیرند؟ چطور می خواهند ادب و احترام را تجربه کنند؟ چطور می خواهند با اخلاق و مروت و انسانیت آشنا شوند و یک فرد مفید برای جامعه باشند؟!
ای کاش توی درسهای ریز و درشت و جورواجور مدرسه ها، توی کتاب هایی که هر سال عوض می شوند! کمی هم از اخلاق، مهربانی، مروت، انصاف، احترام به هم نوع، کمک به دیگران و… می نوشتند؛ آنوقت دیگر کسی توی خیابون از صحنه یک دعوا یا… فیلم نمی گرفت به جای کمک کردن! دیگر جمعیت برای دیدن یک صحنه تصادف ازدحام نمی کرد به جای یاری رساندن و دیگر خیابان های ما شنوای حرفهای رکیک راننده های خسته و عجول نبود…
کاش می شد جور دیگری زندگی کرد… کاش می شد مهربانی را بیاموزیم!…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>