یکی بود…

یکی بود

یکی بود…
یکی بود یکی نبود داستان زندگی ماست. همیشه همین بوده. چرا در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن؟ با هم ساختن؟ هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود. همه با هم بودند. و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی ، دیگری را نیست می کنیم . از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته ی نبودن دیگریست. هیچ کس نمی داند، جز ما. هیچ کس نمی فهمد جز ما. و آن کس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن. و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.
هنر نبودن دیگری!
به امید روزی که در قصه ها بخوانیم که، یکی بود، دیگری هم بود، همه با هم بودیم!
و چه زیباست با هم بودن…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.


شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>