برف نوسلام، سلام ای امید سپید

برف نوسلام، سلام ای امید سپید
سفید بود ویکدست وتمیز.اونقدر سفید که چشماتو می زد.
وقتی پرده را کنار می زدی وچشم می دوختی به آسمان .برف می بارید ودانه های برف که سنگین می افتادند به بام خشت وگلی وحیاط خونه، خش خش می کردند زیرپای آدم.
یادش بخیر قدیم ها، چقدربرف می بارید.خسته اما بی وقفه وپر نفس، تمام شهردر خامه ای سرد وسفید می خوابید، یادت هست؟
وتوی این کابوس های سرد وسفید، توتنها همدم من بودی، تنها سر پناه من واین برف یعنی عشق
یعنی زندگی لبریزاز خوشی وعشق یعنی زیستن درکنار یکدیگرمثل ایام قدیم.
چه برف ها که باتو آب شدندوچه سرما ها که با تواز اینجا گریختند ای تمام خاطرات کودکی من…
(یادمان باشد دراین روزهای سردبرای پرندگان هم دانه بریزیم)
محمدیه زمستان۹۲

بیشتر بخوانید

هیچ اهمیتی ندارد

هیچ اهمیتی ندارد
اهمیتی ندارد اهل کدام شهر باشی وخانه ات در کدام خیابانش باشد.
فرقی نمی کند طبقه چندم یک ساختمان زندگی کنی ودور وبرت چند دست مبلمان چیده شده باشد.
حتی اینکه گذران زندگیت چقدر به استفاده ازمظاهر تکنولوژی وابسته شده وساعاتی نداشتن تلویزیون وتلفن همراه و رایانه واینترنت چقدر غیر قابل تصور است هم تفاوتی ندارد بعضی چیزها.
چیزهای ساده وبی جان هستند که همیشه جان تازه ای به زندگیت می دهند ودلت را هوایی می کنند
چیزی به سادگی یک خانه قدیمی وخشت وگلی با یک اتاق ساده که تمام زندگی در آن جریان دارد.
با یک کرسی در وسط آن در یک روز سرد زمستان به همراه طعم چای داغ در قوری گل سرخی واستکان کمر باریک وبوی خاک نم خورده اتاق در غروب وعطر نان تازه در صبح، با همین چیزهای تازه انگار نسیمی می وزد از پنجره خیالت بی اراده لبخند می زنی ودلت پر میکشد برای بودن درآن خانه وآن اتاق وجاگذاشتن تمام نگرانی ها وآشفتگی ها ی زندگی این روزها، روی طاقچه هایش، لا به لای خشت های قدیمی ومهربانش کنار باغچه ولب حوضش، بعضی آدم های ساده ، آدم های خوب در زندگی این روز های ما جایشان خیلی خالیست …
زمستان ۱۳۹۲

بیشتر بخوانید