پیامی در راه…

پیامی در راه

پیامی در راه… نامه ی یک معتاد رها شده…
نویسنده : گمنام
سلام، می خواهم پیامی در راه باشم و در این مورد مشارکت کنم تا از این طریق ابراز کنم؛
چقدر از لحاظ معنوی و ذهنی رشد کرده ام. این بار نیروی برتری نجاتم داد- لحظه به لحظه، ساعت به ساعت، روز به روز و اگر نبود خواست خداوند واین همه بزرگواری که خانواده و دوستان در حقم روا داشتند هنوز هم در جامعه ای زندگی می کردم که پر بود از آدم هایی که مرا درک نمی کردند. اختیار این طور چیز ها همیشه دست خود آدم است. من شب همه شب به درگاه خداوندی که خود می شناسم دعا می کنم تا میل به مصرف هر چیزی را که همراه آن نوع زندگی است از من بگیرد.
این بار بر خلاف سابق باور کردم که این خواست اوست و در قدرت اوست، تنها اگر من به آن باور داشته باشم. بابت این راه و رسم جدید زندگی از انجمن معتادان گمنام هم متشکرم.
با محبت و دعای خیر.

قصه های ولایت : اینجا ایران، رادیو تهران…

OLYMPUS DIGITAL CAMERA

اینجا ایران، رادیو تهران…      قصه ای از : ناصر طالبی نژاد
الهی که جزِجیگر بگیری مادر، الهی خیر نبینی؛ ببین چطوری آبروم رو جلو در و همسایه بردی. ببین چطور سکه یه پول شدم! ببین چطور خونه نشینم کردی! چقدر گفتم حواست باشه شیطون گمراهت نکنه؟ نگفتم؟! خیالت شیطون از در و دیوار میاد سراغ آدم یا از پیش خبر می کنه؟ نه! از تو همین جعبه ها میاد بیرون. فکر می کنی در و همسایه سر و صدای زن های نا محرم و رقاّصی را که معلوم نیست از کجای این بی صاحب در میآد نمی فهمند؟ هه! خوب هم می فهمند. همه می دونن اینا صدای شیطونه؛ شیطون که شاخ و دم نداره! کاش سر زات رفته بودم و این روز ها رو نمی دیدم؛ پسر بزرگ کردم قاتق نونم باشه، شده قاتل جونم. همه هم دوره ای هات سر و سامون گرفتن، صاحب خونه و زندگی و زن و بچه و کرور کرور مال و ثروت شدن؛ تو چی؟! با خدا باش و پادشاهی کن، بی خدا باش و هرچه خواهی کن. به جای روضه و منبر و مسجد، دلت رو دادی به صدای جهنمی این جعبه بی صاحب؛ از خدا و پیغمبر دور شدی مادر! خدا نیا مرزه اونی که ترا توی کج راه انداخت. چقدر آیت الکرسی خوندم و سر نماز دعا کردم تا عموت دستت رو گرفت و برد ت شهر؛ دلم خوش بود پسرم می ره اونجا و صاحب کسب و کار می شه و کمک دست من و این پیر مرد آفتاب لب بوم. چه می دونستم سر سال نشده با این جعبه مطربی بر می گرده و انگشت نمای خلقم می کنه. ما را چه به رادیون و گرام پون و اینجور چیز ها. نا سلامتی پدر بزرگت قرآن خون بوده کافر! حیا نمی کنی؟ این جعبه کوفتی برات نون و آب می شه؟ زن و بچه و کار و کسب می شه؟ ای خدا به خودت پناه می برم از دست این اولاد ناقص العقل! (ادامه صفحه بعد) بیشتر بخوانید

پدربزرگ ها…

پدربزرگ ها

پدربزرگ ها…
پدربزرگ ها واقعاً نخبه بودند در زمان خودشان! تحمل بار گذران زندگی بر دوش، نشان دادن روی خوش به زندگی، تبسم همیشگی و، تابی که با دستان پر مهر و پینه بسته پدر بزرگ ها بر درخت عناب گوشه ی باغچه ها بسته شده بود و … آرام بخش تمام بی تابی های افراد خانواده…
کودکان امروز را که با زمان خودمان مقایسه می کنیم، متوجه می شویم بچه های دیروز به مراتب شاد تر بودند؟!… نه معنی آدم آهنی و عروسک های آن چنانی رو می دونستیم و نه مثل بچه های امروز ( به قول بزرگ ترها : تا بند قنداق شون باز میشه موبایل، تبلت ولپ تاپ به دست هستند )
معنی موبایل، تبلت و لپ تاپ را هم که؟!…
بازی ما با بچه های امروزی زمین تا آسمان متفاوت بود. با بره ها، بزغاله ها، مرغ و خروس و جوجه هاسر گرم می شدیم ودر عین حال وظیفه ی نگهداری از آن هارا عهده دار بودیم. و خود را در جمع دوستان از طریق بازی های جمعی مثل الک دولک، هفت سنگ، یه قل دوقل، عمو زنجیرباف،خرگلمه، و… سرگرم می کردیم. ولی امروز بچه ها فقط به دیدن عکس و شنیدن خاطراتشون بسنده می کنند.
از این ها که بگذریم، امروز پدر بزرگ ها مثل قدیم باغچه بان خانه نیستند!…پدر بزرگ های امروزی نیز چشم به نیلوفر های لب دیوار دوخته اند!… مادر بزرگ های امروز نیز مثل قدیم نمی توانند تخم مرغ های، خانگی را تازه به تازه آب پز و رنگ آمیزی کرده و به نوه های خود هدیه دهند!…دیگر بچه های امروز به قصه های شیرین مادر بزرگ ها گوش نمی دهند و سر بر موبایل دارند و خود را با وسایل الکترونیکی سرگرم می کنند. دلم برای پدر بزرگ و مادر بزرگ های امروزی می سوزد که نمی توانند قصه های در ذهن سپرده ی قدیمی را به نوه های خود انتقال دهند!… دلم برای خودم و شما هم می سوزد که الان پدر یا مادریم و یا قراراست بعد از این پدر و مادر شویم!…
این ها قصه نیست! رنج نامه ای است که کودکان امروزمان به آن گرفتار هستند و بزرگترها نیز هم!…
ای کاش پدربزرگ ها امروز هم مثل گذشته جایی داشتند تا کودکان شان را هفته ای یک بار بر روی خاک نشانده و با بیل هایشان خاک را زیر و رو کنند و تخم گیاهی در آن بکارند، هر چند که رشد نکند!… زیرا لمس خاک آرامش بخش است و بوی مهربانی می دهد!..
به یاد همه ی پدر بزرگ، مادربزرگ ها!