منا/ بی تفاوت های دو چهره…

بی تفاوت های دو چهره

منا/ بی تفاوت های دو چهره…
یه متن بلند بالا نوشتم ولی پاک کردم… فقط میخوام بگم اگه من و مایی نوعی که از ماجرای کشته شدن زائران خانه ی خدا در منا جوک ساختیم و خندیدیم، اگه متن هایی در نکوهش حج رفتن و «تا فقیر هست حج چرا» برای هم ارسال کردیم، هر چی مدرک دانشگاهی و غیر دانشگاهی داریم ، هرچی کتاب که ردیف به ردیف توی کتابخونه هامون چیدیم و هرچیزی که ما رو به عنوان یه انسان به دنیای مدرن پیوند میده بریزیم دور. ادا و اصول روشنفکری و تمدن رو هم فراموش کنیم. عدم توانایی برای احترام قائل شدن به عقاید و باور های همدیگه و طرز تفکرِ «همه باید مثل من باشن» سال هاست در بین انسان های متمدن منقرض شده و جای خودش رو به احترام داده…
روح تمام فوت شدگان در حادثه منا شاد، امید است که مفقود شدگان این حادثه ی تلخ صحیح و سالم به کاروان های خودشون مراجعه کنن.

دوستان ماندگار…

دوستان ماندگار

دوستان ماندگار…
باور دارم که دوست یکی از بزرگترین و ارزشمند ترین موهبت های زندگی آدمه که بعد از خانواده و گاهی حتی در کنار خانواده میتونه از مهمترین و اثرگزارترین افراد زندگیت باشه. دوست خوب یه نعمته همونطور که سلامتی نعمته، که امنیت و آرامش نعمته، مهم نیست که دوستان زیادی دور و برت باشن مهم اینه که هر چند تا دوست داری، حتی انگشت شمار همونا حالتو خوب کنن. از بودنشون لذت ببری و از بودنت لذت ببرن… به اقتضای برهه های مختلف زندگیم دوستان مختلفی نصیبم شدن دوستان کودکی، مدرسه، محل کار، هم محله ای ها، دوستان فامیل و حتی دوستان مجازی! هر کدومشون هم شرایط و مقتضیات و روابط خاص خودشون رو دارند. با هر کدوم یه جور و با یه ادبیاتی باید حرف زد با هر کدوم یه مدلی باید رفتار کرد با هر کدوم تا یه حدی میشه صمیمی شد و در نهایت از هزار تا صافی که رد بشن یه تعداد اندک میمونن که توی همه چیزت شریک میشن و میشن محرم خانه دل… اینا دوستانی اند که انگار بخشی از وجودتن. خود خودت، نزدیک و محرم و همراه همیشگی… من باور دارم که دوست فقط مال روزهای خوشی و شاد زندگی نیست. دوست یه همراه و همدله برای همه ی ایام زندگیت. برای وقتی که بغض داری، وقتایی که دلتنگی، وقتایی که شادی و پر از انرژی و وقتایی که دلت فقط یه جفت گوش میخواد یا یه آغوش برای آرامش… دوست گاهی از افراد هم خونت هم بهت نزدیک تر میشه گاهی باهات یکی میشه و میشه انیس و همراه… با وجود اینکه راحت ارتباط برقرار می کنم و حرف می زنم اما سخت اعتماد می کنم… دیر نزدیک می شم دیر اجازه صمیمت میدم، سخت نفوذ می کنند آدم ها به خلوتم و کلا طول میکشه تا یکی بشه دوست، محرم، رفیق، همراه و حتی اون قدر نزدیک که به اسم کوچیک صداش کنم! گاهی حتی سال ها طول میکشه. برای خودمم عجیبه ولی وقتی کسی این مراحل رو طی کرد دیگه میشه جزئی از من، خود من، عین من. دوستانم رو با همه اختلاف های فکری و اعتقادی و ارزشی و حتی ظاهری و سن و سالشون دوست دارم. برام فرقی نداره سنش کمتره یا بیشتر، پولداره یا بی پول، بی کاره یا کارمند، خوشگله یا زشت و… مهم اینه که همفکر و همدل باشه. باهاش حس خوب داشته باشم و در کنارش خودم باشم با همه ی خوبی ها و بدی هام، مهم اینه که بهشون اعتماد کنم! گاهی خیلی تو این حس جلو میرم و دوست برام یه موجود خاص و منحصر به فرد میشه و دیگه ازش انتظار هر رفتار و هر برخوردی رو ندارم، انتظار نارو زدن، از پشت خنجر زدن، تغییر چهره دادن، یکی دیگه شدن، نقاب زدن، ظاهر و باطن متفاوت داشتن رو نمی تونم بپذیرم از دوستام. دوست دارم باور کنم و اعتماد کنم. وقتی اعتماد کردم اگه یه روز یه چیزی خلاف باورم ببینم سخت می شکنم! وقتی بشکنه اون اعتماد دیگه ترمیم شدنی نیست. مثل چینی بند زده میمونه که هر کاریشم کنی باز بند زده است. وقتی یکی شد دوست، اون قدر که بخشی از قلب و ذهنم رو در اختیارش گذاشتم اون وقت منم انتظار دارم که درکم کنه، بفهمه حرفام، ببینه بغضام، بخونه نگفتنی ها رو از چشم هام و هم پا باشه، رفیق راه باشه، همسفر باشه، جا نزنه، کم نیاره، از وسط راه برنگرده، سختی های زندگی و وجود آدم های جدید عوضش نکنه، چون خودم این جوری مایه میذارم همین جوری هم توقع دارم! اما همیشه دنیا به کام من نیست، گاهی خلافش ثابت میشه، گاهی یه دوست کاری میکنه که هیچ جوری نمی تونم هضمش کنم، حرفی میزنه که باورهامو به هم میریزه، رفتاری میکنه که انتظارشو ندارم و…. اون وقته که صدای شکستن یه جسم توی وجودم چنان مهیب به گوش میرسه که خودم ازش میترسم. اون وفته که دیگه نمی تونم همون آدم قبلی بشم، دیگه نمی تونم باهاش همون رفتاری رو داشته باشم که قبلا داشتم، دیگه نمیتونم باورش کنم. همیشه همه ی تلاشمو می کنم که این اتفاق توی زندگیم نیفته که دوستان خاص زندگیم کم باشن، که خیلی عمیق نشه دوستی هام، اما خب همیشه نمیشه و گاهی هم میشکنن دلتو اما اینا همه درس های زندگی اند. روانشناسی میگه: لزومی نداره آدم های بی شماری کنارت باشن بهتره تعداد آدم های دور و برت به حداقل برسن ولی کیفیت بودنشون بالا باشه یه دوست خوب و موندگار و همراه بهتر از ده ها دوست نیمه راه و ناموندگار و گسستنیه! حالا دیگه باور دارم روابط دوستی نمیتونن یک طرفه باشن، اینکه همش من برم جلو همش من حال و احوال کنم همش من ابراز احساسات کنم فایده نداره، دوستی باید دوجانبه باشه باید دل تو هم برای من تنگ باشه باید تو هم مثل من برای حست و رابطه ت ارزش قائل بشی باید تو هم مثل من دوستی رو یه اتفاق مقدس بدونی! باید تو هم قد من بها بدی برای دوستیت و حالا تصمیم دارم از کمیت بکاهم و به کیفیت بیفزایم میخوام دوستانی که کنارم میمونن همونایی باشن که از کنارشون بودن حس خوشایندی دارم که وفتی اسمشونو می شنوم عکسشونو می بینم لبخند عمیق و از ته دل به لبم بیاد نه اینکه یه حس ناخوشایند عمق دلمو با ناخن بخراشه. سخته دل کندن اما گاهی باید دل کند، گاهی باید چشماتو ببندی و از روی دوستات رد بشی تا بدونی اونی که به هر قیمتی حاضره کنارت باشه کیه؟ اونی که حالتو می فهمه و با رفتارش و حرفاش آزارت نمیده کیه؟ اونی که وقتی حالت بده به جای سوال و جواب برای ارضای کنجکاویش فقط یه آغوش امن میشه برات کیه؟ اونی که منافع و مصالح خودشو به تو ترجیح نمیده کیه؟ و در نهایت اونی که حتی اگه بگی برو محکم تر از قبل کنارت میمونه کیه؟ اگه حتی قد انگشت های یک دست، حتی نصف انگشت های یک دست هم از این دوست ها داشته باشم برام اندازه همه ی دنیا می ارزه!
خدایا دوستان اینگونه ام را افزون کن…