عکسنوشته/ آدم ها و محمدیه…

حسین باقری

آدم ها و محمدیه
آدم ها و محمدیه،،،،،،،،،، وقتی نم مطبوع خاک آبپاشی شده ی کوچه با بوی دم پختک همساده در هم می آمیخت و می زد زیر دماغت و ستاره های سوسو زن به تدریج در آسمان شب های وهمناک محمدیه پدیدار می شدند و پازل دلشوره ای مبهم از غروب های کویر که به شب گره میخورد را کامل می کرد، صدایی می پیچید توی سکوت کوچه، صدایی که هر شب از خانه ای دیرسال با حیاط و صفه ی خشت و گلی و اتاق هایی با رف های بلند و در چوبی کلون دار به گوش می رسید؛ از خانه ای که خانه ی راوی رنجور هدایت را در یادهای نوجوانی ات زنده می کرد: « در یک محل ساکت و آرام دور از آشوب و جنجال زندگی مردم، اطراف آن کاملاً مجزا و دورش خرابه….. » از خانه ای که انگار همان جایی ست که یک بغلی شراب باید بر بلندای رف اتاقش خوش نشسته باشد و راوی رنجور را سوی خود بکشد. انگار که لطفعلی خُنجی اهلیِ همین خانه است وقتی آن یاهووووووو را آزاد می کند از آن حنجره ی بی همتا. خانه، خانه ی مردی بود تنها که پیشه اش خرید و فروش عتیقه جات بود،،،، هر آنچه از تهِ تاریخ می آمد و بوی کهنگیِ خواستنی می داد؛ مرد یادهای ما نامش حسین باقری بود و چه خوب که همچنان هست. مرد سفر و حضر اما هراسان از اُتول. مسافتهای طولانی را از این روستا به آن روستا برای شکار عتیقه پیاده می پیمود. انبوهی از رادیوهای قدیمی توی بساطش بود و همه را به شوق آن یاهوووی جاودان، محترم می شمرد…. انبوهی از بلیط های ترانسپورت داشت از سفرهای برون شهری اش. به لطف شاعر نامدار- امیری فیروزکوهی- چندصباحی هم با انیرانیان محشور شده بود. آشپز ویژه ی امیری فیروز کوهی بودن را افتخار خود می دانست. شبی علی مصفا که برای نمایش فیلم مستندی درباره پدربزرگش- امیری فیروزکوهی- به اصفهان آمده بود با آوردن نام حسین باقری در تیتراژ فیلمش به او ادای احترام کرده بود. به علی مصفا گفتم من حسین را می شناسم و مصفا چنان ذوقی کرد که حیرت کردم:” حالا کجاست؟ سال هاست ازش بی خبرم. کاش می شد ببینمش” باید بنویسمش باید بیشتر بنویسمش….. یاهووووووو
نویسنده: عقیل قیومی محمدی

تصویر دریافتی از: احمد مصاحبی محمدی

دلنوشته/ زندگی با طعم خدا!…

OLYMPUS DIGITAL CAMERA
زندگی با طعم خدا!…
روزی که تصمیم گرفتی آدم و حوا را به زمین بفرستی میدانستی زمینت سختی های بسیار دارد و شیرینی های دلفریب که شاید حواس آدم هایت را از تو پرت کند. می دانستی که آنجا ممکن است چنان جذبشان کند که فراموشت کنند و فقط وقت سختی هایشان یادت بیفتند اما تو تصمیم گرفته بودی، تصمیم گرفته بودی که فرصت دانستن و شناختن و انتخاب را به بنده هایت بدهی، تصمیم گرفته بودی اختیار را و عقل را به عنوان بهترین هدیه همراهشان کنی تا خوب را از بد بشناسند و راه را از چاه تشخیص بدهند و بازهم به سوی تو بازگردند. بازگشتی گاه خوب و سربلند و گاه بد و سرشکسته!
و یکی پس از دیگری پدران ما آمدند و زیستند و توشه اندوختند ورفتند؛ خیلی هایشان قدرنشناس شدند و عده ای سپاسگزار و مشکور! اما تو از آفریدن خسته نشدی و باز هم آدم های زیادی خلق کردی، آدم هایی که همه خوب و پاک به زمین فرستاده شدند و فرصت های زیادی برای خوب بودن پیدا کردند. بعضی خوب تر و خوب تر شدند و بعضی سیاه تر و سیاه تر…
و یکی از همین روزها قرعه به نام من افتاد که به زمین فرستاده شوم. روزی مثل امروز، آمدم تا تجربه کنم، زمین بخورم، بلند شوم، بخندم، اشک بریزم، موفق شوم، شکست بخورم، شاد باشم، غصه دار شوم، خوبی کنم، بد باشم و آمدم تا از تک تک ثانیه های زندگیم بهره و تجربه ای بیاموزم و در این راه پر تلاطم، تو! نزدیک ترین و همراه ترین و مهربانترین همراه و رفیق و همسفر بودی، تویی که ناسپاسی و نامهربانی و تلخی هایم را به مهر خودت آغشته کردی و هر بار ناسپاسی کردم تو محکم تر از قبل در آغوشم گرفتی، هر بار سرکشی کردم تو چونان پدری بزرگوار در کنف حمایتت قرارم دادی، هر بار تلخی و نامهربانی کردم تو از مادر مهربانتر محبت بی دریغت را نثارم کردی و من بزرگ و بزرگ تر شدم…
می دانم خیلی وقت ها آنی نبودم که تو می خواستی. خیلی وقت ها فراموشت کردم، خیلی وقت ها نامهربان و ناسپاس و سیاه شدم، خیلی وقت ها دلت را شکستم! خیلی وقت ها کم صبر و بی توکل شدم. اما تو همیشه بودی! همیشه خوب بودی، همیشه مهربان بودی، همیشه همراه بودی، همیشه تکیه گاه بودی!
از رگ گردن نزدیک تر…
هر بار زندگی پشتم را لرزاند تو را چون سرو کنارم حس کردم که منتظر بودی تا پیچک شوم!
هر بار تلخی های راه کام دلم را آزرد تو شیرین تر از عسل دست هایت را به سویم دراز کردی و نگذاشتی کامم تلخ بماند. هر بار دلم شکست و خسته و بی طاقت شدم تو آغوش گشودی و گفتی: بیا و آرام گیر… تو بهترین ها را از دستگاه خلقتت به من هدیه کردی؛ خانواده و عزیزان و دوستانی به وسعت دریا، به سخاوت باران. تو شرایط خوب زیستن را یکی بعد از دیگری برایم فراهم کردی تا یادم نرود حتی اگر من ناسپاس باشم تو بزرگی و وسیع و همیشگی. تو بعد از هر سختی دری از رحمت و گشایش را به رویم باز کردی و ذره ذره یادم دادی که: ان مع العسر یسرا….
و حالا در آغاز ایستگاه پنجاه و یکمین زندگی وقتی به گذشته و تک تک روزهایش می نگرم می بینم که حتی مهربان تر از مادر، تکیه گاه تر از پدر و عاشق تر از هر عاشقی کنارم ایستاده ای و خیالم را راحت می کنی که تا تو هستی بیمی از غم زمانه نیست، تا تو هستی ترس و ناراحتی و بغض نمی تواند راه پیدا کند به خانه دل، تا تو با منی زمانه با من است، بخت و کام جاودانه با من است…
معبودم! عزیزم! خدای مهربانم!
امروزم را و همه سال های رفته و نامده را به تو و محبت و عشق و عطوفت بی حدت مدیونم؛ همیشه عاشقم بدار و همیشه کنارم باش…

 نویسنده: … تصویر سابات ساره در محمدیه نایین خ عبرت

دلنوشته/ این بار تنها به محمدیه خواهم رفت…

سحر7

این بار تنها به محمدیه خواهم رفت… به قلم عقیل قیومی محمدی
پیشکش به آن بخش از اهالی محمدیه که همچنان مقیم کوچه های دلنشین یادهای ما هستند. « این بار تنها به محمدیه خواهم رفت» شخصی مطلب مفصلی برایم فرستاده و گفته مطلبم با عنوان « و دیگر ساکن کوچه‌ی کودکی‌هامان نیستیم » که نوشته‌ای بود بر فیلم « مدرسه‌ای که می‌رفتیم » درباره‌ی دبستان عبرت در محمدیه‌ی نایین او را که متولد تهران است برده به سال‌های خوش یاد و خاطره. نوشته درست است که در تهران به دنیا آمده ولی اجدادش همه اهل محمدیه‌اند. برایم نوشته که پیش از این در پاسخ دوستانش می‌گفته که تهرانی است ولی حالا می‌گوید که اهل محمدیه است. بسیار نوشته برایم از حس و حالش و از محمدیه و خاطره‌ی نخستین دیدارش از محمدیه یا به قول خودش ممتی: « ………همینطور گذشت. نمی دونم کِی ولی حتما همون موقع هایی که من بشدت علاقه داشتم از خودم شخصیت مستقلی نشون بدم و تنها راهی هم که بلد بودم این بود که با همه، مخصوصا برادر – خواهرهای بزرگترم مخالفت بکنم تصمیم گرفتم که این بار با پدر مادرم برم محمدی.
نصف شب رسیدیم داخل شهر. از اتوبوس پیاده شدیم و فکر میکنم با یه ماشین یا تاکسی که در عرض دو ثانیه راننده اش با پدرم شجره نامه هاشون را مبادله کردند و معلوم شد راننده «پورِ» نمیدونم؟ کی، هست رفتیم محمدی. ( پور یعنی پسر، خودمون)
آن موقع اینکه راننده آشنا در اومده و حتما پدر و مادرم هم بابت همین قضیه اونقدر به ذوق اومدن و صداشون از هیجان میلرزه برام جالب بود ولی بعد دیدم این چندان اتفاق نادری نیست و بارها تا آخر سفر مرتباً تکرار میشد و این اشتیاق و لرزش صداها که انگار جلوی خودشون را می گرفتند تا از شادی قهقه نزنند تا آخر سفر ادامه داشت و مربوط به اون آقای راننده نبود.
خلاصه تا یه جایی دورتر از خونه ها رسیدیم و نمی دونم چرا اونجا پیاده شدیم؟ حتما ماشین نمی تونست جلوتر بره! یه سری تیرهای چوبی برق با چراغ های کم نور زرد رنگ را پشت سر گذاشتیم. ( تصور کنید چه هیجان‌انگیز! اولین بار در زندگی‌اش شب‌های وهمناک محمدیه را دیده! )
از دور صدای سگ می اومد و یه صدای زوزه، فکر کنم از اینکه اون موقع نصف شب توی یه جای غریبه و یه کم تاریک که تازه صدای سگ هم ازش میومد داشتم راه میرفتم یه کم ترسیده بودم ولی پدرم آن چنان با گام های محکم و مطمئن و تند تر از همیشه داشت جلو می رفت که انگار هیج جای دنیا را بهتر از اینجا نمی شناسه! رسیدیم به یک کوچه جلوی یه در چوبی و بابا با همون لبخندی که از موقع پیاده شدن از توی صورتش جمع نمیشد جوری که توی اون تاریکی هم دیده میشد کوبه در رو محکم بصدا درآورد و همزمان مادرم با گفتن اینکه « خوابه محکمتر بزن »شروع کرد با دست به در کوبیدن… اینا چرا این جوری شدن؟ تو تهران هر جایی که می رفتیم که خونه شون زنگ هم داشت اول آروم به در میزدن با ذکر اینکه صدای زنگشون خیلی بلنده و یا این که لازم نیست دستت رو روی رنگ فشار بدی یه کوچولو بزن. حالا این جا این در را از ذوق داشتن از پاشنه در می آوردن!
اینجا خونه ی بی بی بود! همون بی بی که چند بار تهران هم اومده بود………….»
بعد نوشته که حالا پدر و مادرش دیگر در این دنیا نیستند ولی قصد دارد تنها به محمدیه برود…
عقیل قیومی محمدی

عکس از: سحر…

نایین/ موسسه خیریه محمّد رسول الله(ص) محمدیه: ولادت حضرت محمد(ص) و امام جعفر صادق(ع) بر عموم شیعیان مبارک باد…

مسجدعمادالدین محمدیه نایین2

موسسه خیریه محمّد رسول الله(ص) محمدیه ، مؤسسه غیر دولتی و غیر انتفاعی و غیر سیاسی ، با هدف حمایت از بیماران محروم و ارائه کمک هزینه جهیزیه به خانواده های مستمند در سال ۱۳۸۳ توسط هیئت امنا تأسیس شد و فعالیتهای خود را با کمک هزینه مراکز پزشکی و خدمات پزشکی و درمانی افراد و کمک هزینه خرید جهیزیه از طریق این خیریه و افراد خیّر خداجوی به خانواده های واجد شرایط پرداخت گردیده که اسناد مربوط موجود و به طور محرمانه نگهداری می شود . این خیریه منتظر یاری از جانب افراد خیّر و سازمان ها و شرکت ها جهت رساندن یاری بیشتر به بیماران بی بضاعت و مستمندان و ایتام مزدوج می باشد .
شماره حساب های ۰۲۰۵۹۴۵۴۵۵۰۰۵ و ۰۱۰۳۰۰۸۸۴۶۰۰۲ نزد بانک صادرات جهت دریافت کمک های نقدی افراد نیکوکار و مددکاران اعلام می گردد .
آدرس : نایین – محمّدیه – میدان کبیر – تلفن تماس ۰۹۱۳۲۲۳۰۱۶۸

نایین/ یادداشت های من…

نارنج قلعه

یادداشت های من
اما ماندن و بودن این مردم و زندگی کردنشان در این شهر کوچک و خسته دلیل بر رضایتشان نیست بسیاری از آن ها چاره ای جز این کار ندارند! و ای کاش اینگونه نبود، ای کاش برای تحصیل کردگانمان در جای جای این سرزمین کار و شغل مناسبی میسر بود که تن به غربت و دل به دلتنگی نمی سپردند و در خاک و بوم پدری خود ماندگار می شدند و نه آن ها خسته و دلزده بودند و نه این شهر کهنسال اینگونه…

عکس از: ساعد علیزاده نایینی