دلنوشته/ علامت سوال؟…

سحر5

علامت سوال…؟
خدای من هرکس نداند تو خوب از ته ته دل من خبر داری آن قدر که این نوشته معنای شک و تردید و ناشکری ندهد برایت. بگذار به حساب دلتنگی، دل گرفتگی، دل مچالگی، بگذار به حساب… این روزها بیشتر از هر چیزی این سوال در ذهنم چرخ می خورد که: می گویند تو بی نیازی که هستی، تو قادر مطلقی و در سایه ی عظمتت من هست شده ام و هیچ چیزی برایم بالاتر از تو نیست و نخواهد بود. اما این قادر بی همتای بی نیاز چرا این همه آزمون و امتحان و گذرگاه سخت ترتیب می دهد برای عبور برخی بنده گانش؟ مگر خودش نیافریده؟ مگر خودش ازنیست هست نکرده؟ مگر خودش عیار تک تک ما را نمی داند و حتی نتیجه آزمون را؟ مگر خودش خوب خوب نمی داند چه کسی مَرد ره است و چه کسی کم خواهد آورد؟ پس چرا این همه آزمون؟ چرا این همه سختگیری به بندگانی که از همه بیشتر عاشق اویند؟ آن ها که از تو دورترند و غافل تر و منکر تر در آرامشند و خوشبختی و بی نیازی از هر چه درد و خستگی و آنان که سرشان از سجده بر نمی خیزد و مدام صدایت می کنند صبح تا شب در درد و زجر و بلا؟ یعنی واقعا تو این گونه می پسندی؟ این مصلحت و حکمت و مشیت چیست که من سر در نمی آورم؟ محبوب بی همتای من! تو عاشقی! خودت هزاران بار گفته ای، خودت گفته ای جواب خوبانت را نمی دهی تا مدام صدایت کنند و آن هایی که نمی خواهی صدایشان به عرشت برسد را زود جواب می دهی تا نشنوی صدایشان را! اما خودت هم حتما می دانی بعضی بندگانت چقدر در عسرت و سختی هستند و تو باز هم می آزمایی؟ خدایا! من کوچکتر از آنم که درک کنم اسرار ازلی را اما آن قدر عاشقت هستم که گاهی بخواهم چونان کودکی بی حوصله برایت گلایه کنم حتی غُر بزنم. این روزهایم با یک علامت سوال بزرگ که هر روز بزرگتر می شود می گذرد و من هر روز حیران تر می شوم که چرا؟
شما چه فکر می کنید؟ بگویید حرف های دلتان را…

عکس از: سحر…

همه بافنده ایم…

تجارت فرش دست باف

همه بافنده ایم…
فرشته ها گریه می کنند و قالی آدم را می تکانند
و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می کنند.
رنگ در رنگ، گره در گره، نقش در نقش…
قالی بزرگی است زندگی!
که تو می بافی و من می بافم و او می بافد.
همه بافنده ایم…
می بافیم و نقش می زنیم
می بافیم و رج به رج بالا می بریم
می بافیم و می گستریم
دار این جهان را خدا به پا کرد.
و خدا بود که فرمود: ببافید و
آدم نخستین گره را بر پود زندگی زد!
هر که آمد گره ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت.
چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد…

عکس از گروه تجارت فرش دستباف

نایین/ توقف ۶ ساعته اتوبوس گردشگران به دلیل کنار هم نشستن زن و مرد…

oto1

توقف ۶ ساعته اتوبوس گردشگران به دلیل کنار هم نشستن زن و مرد…
«پلیس راهنمایی و رانندگی»، ۳۲ گردشگر را ابتدای نائین متوقف کرد و به آنها اجازه ورود به شهر را نداد، تنها به این جرم که زن و مرد کنار هم در اتوبوس نشسته بودند. مجری این تور، رفتار برخی ماموران پلیس را با این مسافران توهین‌آمیز دانست و گفت: برخی ماموران حتی نماز خواندن مسافران این تور را مورد تمسخر قرار دادند، چون باور نمی‌کردند شخصی که هنگام رحلت و شهادت سفر می‌کند، اهل نماز خواندن باشد! شادفر درباه این تور که سرانجام با مداخله پلیس امنیت اخلاقی ناکام ماند، گفت: ما خسارت این تور را کامل به مسافران پرداخت کردیم که البته معتقدم این ضرر را می‌توان جبران کرد، ولی دیگر تحمل رفتارهای توهین‌آمیز با گردشگران را نداریم. وی که پس از این اتفاق نامه‌ی سرگشاده‌ای را برای عذرخواهی از مسافران‌اش که تحت تاثیر چنین برخوردهای سلیقه‌ای دچار آسیب روحی شده‌اند، منتشر کرده است، به خبرنگار ایسنا گفت: سال گذشته پلیس نایین یک اتوبوس حامل گردشگران آمریکایی را ۴ ساعت متوقف کرد، چون راننده یک ربع با تاخیر کارت ساعت زده بود. معلوم نیست ما تا چه زمانی قرار است شاهد چنین برخوردهای سلیقه‌ای و رفتارهای ملوک‌الطوایفی باشیم.
در بخشی از نامه‌ی سرگشاده‌ی این مدیر دفتر خدمات مسافرتی که بیشترین تمرکز آن بر اجرای تورهای داخلی و طبیعت است، آمده: «خسته‌ایم از ناسازگاری سازمان‌های مربوط و نامربوط! خسته‌ایم از ارگان‌هایی که براحتی و هر زمان که خواسته‌اند قانون تصویب کرده‌اند و هر زمان خواسته‌اند آن را لغو کرده‌اند و هر زمان خواسته‌اند گردشگران را مجرم خطاب کرده‌اند!… کجای دنیا با گردشگر مثل مجرم برخورد می‌کنند؟…چرا باید در یک منطقه از این مملکت مسؤولان از ورود گردشگر استقبال کنند و در منطقه دیگر، گردشگر را در بازداشتگاه به جرم گردشگری نگه دارند!… شاید ما اشتباه کرده‌ایم…»

عکس: سید مهدی موسی کاظمی محمدی

خبرگزاری ایسنا، کانال خبری صابط