بیا توکل کنیم…

tavakol

بیا توکل کنیم…
می دانم روزهای سختی را می گذرانی. این امتحان الهی زیادی دارد طولانی می شود می بینم، می فهمم، لمس می کنم اما من هم کمتر از تو سختی نمی کشم، خندیدنم دلیل بر نفهمیدن نیست! می خندم تا تو آرام باشی. باور دارم که روزی در همین نزدیکی ها لبان تو هم خواهند خندید. ایمان دارم که روزی که دور نیست تو هم به همه ی آرزوهایت خواهی رسید. سختی هایی که کشیده ای بیش از لیاقتت بوده؛ ولی بلاخره من و تو هم سهمی از مهربانی خداوند خواهیم داشت، همان گونه که تا به حال داشته ایم.
بلاخره من و تو هم به آرامش خواهیم رسید…
تو فقط کمی بیشتر باورش کن. بیا توکل کنیم، بیا همه چیز را به کسی بسپاریم که هیچ وقت تنهایمان نگذاشته.
از قلب مهربانتان فقط یک «امن یجیب» می خواهم به نیت گشایش مشکلات!
و رفع همه دلتنگی های همه مان….
امن یجیب المضطر اذا دعاه ویکشف السوء
نویسنده: دختر بابا

تو که هستی…

تو که هستی

تو که هستی…

بیست و چهار بهار از اون روزی که تو پدر شدی میگذره ولی هنوز همون قدر ذوق دیدنمو داری که اون روز سرد پاییزی داشتی. هنوز همون جوری چشمات برق می زنه هنوز همون جوری با شوق بغلم می کنی هنوز همون جوری مهربونی هنوز همون جوری عاشقی! تو پدر شدی و من خوشبخت ترین دختر روی زمین به خاطر داشتنت! تو پدر شدی و یکپارچه مهر و شوق و فداکاری و ایثار و من امنیت و آرامش و خوشبختی رو زیر سایه ی تو و با بودن تو و با مهر تو تجربه کردم، تو پدر شدی با همه ی مسئولیت های سخت پدری و مثل کوه وایسادی تا من مثل یک غنچه ی لطیف و نازک رشد کنم در سایه سار بودنت! تو پدر شدی تا یادم بدی انسان بودن رو، سخاوت رو، محبت رو، صفا و سادگی و ایمان رو. و من رشد کردم با همه ی خوبی هایی که  تو از دنیا یادم داده  بودی. دنیای بچگیم زیر سایه ی محبت تو و مامان بی نظیر و شاد و خوشحال گذشت و دوره ی نوجوانی و جوانیم با اعتماد به نفس و قدرتی که از شخصیت بی نظیر تو گرفته بودم به پیدا کردن مسیر آینده و زندگی گذشت. دنیای آدم بزرگ ها زیاد قشنگ نبود، ساده نبود، سختی داشت، پستی و بلندی داشت، غصه داشت، بغض داشت، تلخی و شیرینی داشت و من دیگه باید روزهای جدیدی را  تجربه می کردم گاهی تنها! اما هر جا که دلم لرزید هر جا که دستم یخ کرد هر جا که قدمم سست شد سرمو که گردوندم دیدم محکم وایسادی و میگی: برو بابایی من پشت سرتم! عین همون روزایی که داشتم تاتی تاتی راه رفتن را تمرین می کردم و تو با شوق و اطمینان یادم دادی که از افتادن نترسم. آدم بزرگ ها همه شون خوب نبودن، دل می شکستن، بغض می دادن به گلوی آدم، زندگی سختی  داشت، غصه داشت، اضطراب داشت اما با بودنت خیالم راحت بود که اگه کم بیارم یکی هست که نذاره بیفتم! و تونستم، و وایسادم، و رفتم و رسیدم! حالا اینجام، در نیمه راه زندگی، در اوایل دهه سوم زندگی، باورم نمی شه این قدر زود گذشته باشه! حالا اون موهای پر پشت مشکیت سیاه سفید شده، حالا دور چشمای درشت قشنگت چروک افتاده، حالا گاهی برای خوندن روزنامه باید عینک بزنی، حالا گاهی پات درد می گیره، گاهی چربیت بالا میزنه، گاهی خسته میشی، ولی هنوزم محکمی و  پر غرور و سخت و مطمین و تکیه گاه! هنوز هم امن ترین تکیه گاه زندگیمی. بزرگترین افتخار زندگیم اینه که وقتی ازم میخوان خودمو معرفی کنم بگم: دختر بابا… هستم! و وقتی ازم میپرسن آقای فلانی چه نسبتی باهاتون داره با غرور بگم: بابامه! بابا جون نازنینم، مرد محبوب اول وآخر زندگیم: هستیمو، هویتمو، داشته هامو، نفس کشیدنمو، موفقیت هامو، اعتماد به نفسمو، تحمل سختیامو، غرورمو، هر چی دارم از خوبی های دنیا مدیون قامت سرو و اندیشه بلند و وسعت دید و روشنفکری بی نظیر و اعتمادیه که بهم دادی!
تو که هستی خدا همسایه ی دیوار به دیوار دلمه…
ممنون خدام بابت بودنت، بابت داشتنت، بابت اینکه این سعادت نصیب من شد که دختر تو باشم. تا ابد سجده می کنم به پای بزرگیت و دستتو می بوسم. می دونم نمی تونم جبران کنم حتی یک روز از نگرانیات، بغضات و زحماتت را. ولی دعات می کنم که همیشه همین جور محکم و پر غرور کنارم باشی و بی نیازم کنی از همه ی دنیا…
نویسنده: دختر بابا

پاییز…

پاییز

پاییز…
بچه که بودیم آرزوی بزرگ شدنمان را در پوشیدن کفش بزرگ ترها و دکتر بازی و معلم بازی تجسم می بخشیدیم و فکر می کردیم چقدر بچه بودن بد است چون هیچ کس به حسابت نمی آورد و بعد که بزرگ شدیم کودکی رویای دیرینه مان شد و روزهای شاد و بی دغدغه اش آرزوی همه ی ساعاتمان. به خودمان که آمدیم دیدیم که کودکی، فرح بخش ترین و زیباترین سال های زندگی بوده که تو قدرش ندانسته ای و از کف رفته و حالا تا دم مرگ هم در حسرت یک روز از آن روزهای سرخوش می مانیم. هرچه از کودکی دور شدیم خستگی ها، اضطراب ها، دلتنگی ها، دل گرفتگی ها، بغض ها، اشک ها، دل شکستگی ها بیشتر شد و شادی های بی بهانه، آرامش خیال و قهقهه های مستانه کمتر و کمتر و کمتر شد! آن قدر که بعضی وقت ها یادمان می رود آخرین بار کی از ته دل خندیده ایم؟! هرچه از کودکی دور شدیم مهربانی و زلالی روح رنگ باخت و پُر شدیم از دورنگی و ریا و نامهربانی و سنگدلی و خالی شدیم از خدا… هرچه از کودکی دور شدیم صفای چشمانمان رنگ باخت و جایش نفاق نشست و بدی و سیاهی. ولی به عدد روزهای بزرگ شدنمان خدا با ما همراه تر شد، هم نفس تر، هم زبان تر و هم دل تر، خدا همیشه بود، خدا همیشه هست! خدایا امروز که پیمانه عمر به ۲۴ سال رسیده حس می کنم تهی ام از هرچه هست، هیچ ندارم از داشته های دنیا و تنها امید به بودنت زنده ام می دارد. دلم می خواهد دنیا خالی شود از همه ی آدم ها و فقط تو بمانی، و من. خدایا! دلم گواهی می دهد که تو هستی، مگر می توانی نباشی؟ و از آنِ منی، جانِ منی، زندگی منی، و دوستم داری. خدایا به عدد سال های عمر رفته خسته ام، دست هایم، دلم، شانه هایم، درد می کند! روحم، درد می کند، دل تنگم از آدم های دل سنگ، دل شکن و سرشارم از تو! دور شده ام از نشاط و شور سال های خوش کودکی و پُر شده ام از دغدغه های زندگی تکراری با آدم های رنگ به رنگ… شور و شیطنت لی لی بازی و گرگم به هوا را برده اند و بغض های بالش خیس کن شبانه را جایش نشانده اند! من از این آدم ها جز نامردمی جز تلخی ندیده ام. من امروز دلم فقط تو را می خواهد، تویی که نشاط و شور کودکانه ام، تلاش های نوجوانانه ام و امیدهای همیشه ی زندگی ام را از تو دارم. فقط خودت را به جشن امروزم هدیه کن. خدایا! در این نخستین سال های دهه ی سوم زندگی ایمان دارم که جز تو هیچ محبوبی نیست، جز تو هیچ قادری نیست، جز تو هیچ کسی نیست، خودت را به روزها و شب هایم ببخش… خدایا! هر که دلم را شکست، هرکه بغض نشاند بر ثانیه هایم، هرکه بد کرد و سکوت کردم را به تو می سپارم تا آن قدر از نور سر شارش کنی که دیگر بدی نتواند… خدایا! می دانم که می دانی ناگفته های دلم را و می دانم که می توانی برآورده کردن دل گفته های ناگفتنی ام را! بودنم را و همه ی داشته هایم را مدیون توام و پدر و مادری که فرشته های بی تکرار زندگی من هستند؛ که هنوز هم چونان روزهای خوش کودکی ام بی ریا و بی چشم داشت و با همه ی وجود عاشقی می کنند برایم، برایم حفظشان کن و سلامتی شان را افزون کن…
نویسنده: دختر بابا

دلم برای خودم تنگ شده…

برای خودم تنگ شده است

دلم برای خودم تنگ شده…
بی قراری سن و سال نمی شناسد. فرقی نمی کند چند ساله باشی. دل که در سینه به تکاپو بیافتد بی قرار می شوی. بی قراری ها گاهی به بهانه های دست یافتنی اند، گاهی به هوای دل تنگی برای یک دوست یا یک عزیز و گاهی خودت هم نمی دانی دلیل بی قراری ات را! فقط حس میکنی در قالب تنت جا نمی شوی! حس میکنی دلت می خواهد تیشه برداری و ریشه ات را از خاک تن در بیاوری و بزنی به دل یک بیابان بی بازگشت. آن قدر بروی که گم بشی، تمام بشی، راحت بشی. آن قدر بروی که دیگر راه برگشت را پیدا نکنی…. خیلی وقت ها حسرت می خورم به زندگی کسانی که بی دغدغه، از لحظه هایشان لذت می برند. خونسردی مرامشان است و بی خیالی ذات لاینفکشان؛ دنیا هم که زیر و رو شود آنها زندگی شان سرجایش است و لذت هایشان هم. سخت نمی گیرند و سختی نمی بینند. ولی ما از سر سوزن تحولی، حرفی، اتفاقی ، برای خودمان چنان دغدغه ی بزرگی می سازیم که آرام و قرارمان را می ستاند و تمام زندگی مان می شود فکر و فکر و فکر! بی قراری می تواند به بهانه ی یک تغییر باشد یا به بهانه ی یک دل گیری ساده یا به بهانه ی نگرانی از فردا یا هر بهانه ی دیگری؛ مهم این است که وقتی دلت توی سینه جا نشود هیچ چیز سرجای خودش نیست. سی سالگی را که رد می کنی انگار کرختی خاصی به ذهن و زندگیت رسوخ می کند. انگار دلت می خواهد دست از سر خودت برداری و مثل دوچرخه توی سرازیری خودت را ول کنی و بگذاری برود و برود و برود. سی سالگی شاید برای مادر و پدرهای ما سن کمی بود حتی برای مادربزرگ هایمان که تا ۴۰-۵۰ سالگی هم انگار اول چل چلیشان بود و تازه داشتند بچه های رنگ وارنگ تحویل جامعه می دادند و آن قدر سرشان گرم بچه بزرگ کردن بود که وقت نمی کردند فکر کنند به دغدغه هایشان، به دلتنگی هایشان، به غصه هایشان، اما برای ما انگار ته ته راه است. شروع یک خستگی عمیق و یک بی حسی کلافه کننده! دلم برای ۱۸ سالگی ام تنگ شده، برای روزهای شاد ۱۵ سالگی، برای بی خیالی های ۱۰ سالگی، برای وقتی که هیچ چیز دل مشغولم نمی کرد و یکپارچه شور بودم! دلم برای خود ۸ سالگی ام تنگ شده، برای خود ۵ سالگی که مهم ترین دل مشغولی ام خواندن کتاب قصه تازه ای بود که… دلم برای خود خود خودم تنگ شده. دلم یک خود بی مسئولیت و بی دغدغه می خواهد، خودی که مجبور نباشد ملاحظه ی هیچ کس را بکند، خودی که بغض نداشته باشد، دلتنگ نباشد، خسته نباشد، نگران نباشد، نخواهد به فردا فکر کند. مجبور به هیچ چیز نباشد. خودی که فقط خودش باشد و همه آرزوهایش! حتی برآورده نشده، دلم خودی را می خواهد که به هیچ کس وابسته نباشد. که مجبور نشود به آدم های دوست نداشتنی لبخند بزند. که مجبور نباشد جوری رفتار کند که دوست ندارد، که حرفی را بزند که دوست ندارد، دلم برای خود ۵ سالگی ام برای خود ده سالگی ام تنگ شده! یک خود بی مسئولیت، یک خود آزاد و بی تکلف، خودی که خیالش راحت است یکی دستش را هنگام عبور از خیابان گرفته و مجبور نیست مدام دو طرفش را نگاه کند که مبادا زیر چرخ های یک ماشین له شود! دلم برای خودی که مجبور به حساب و کتاب نبود تنگ شده، برای خودی که نگران هیچ کس و هیچ چیز نبود تنگ شده، برای خودی که دغدغه آینده نداشت تنگ شده، دلم خودی را که هیچ حسرتی به دل نداشت می خواهد! دلم برای خودم تنگ شده. این روزها که بی قرارم، نوشتنم هم بوی بی قراری می دهد! کاشکی فردا روز بهتری باشد….
نویسنده: دختر بابا

 

مامان گُلم…

مامان گلم

مامان گُلم…

شاید دوستان زیادی داشته باشم شاید روابط اجتماعی ام خوب باشه شاید آدم موفقی باشم ولی با همه داشته هام وقتی به تو می رسم دستم خالیه! در مقابل تو هیچی نمی تونم باشم حتی اگه از تو باشم مال تو باشم حاصل وجود تو باشم، به  تو که می رسم با همه ی سن و سالم و  با همه ی آن چه بهش مباهات می کنم  یه کودک نوپای ناتوانم که هنوز هم به تو و محبتت و  بودنت احتیاج داره. بچه که بودم همیشه دلم می خواست بزرگ بشم تا هی بهم نگی اینو بخور اونو نخور مواظب باش نیفتی زمین، درساتو خوندی؟ نمره ت چند شد؟ لباس گرم  بپوش سردت نشه و… اون روزها فکر می کردم اگه بزرگ بشم و دیگه کسی مواظبم نباشه خیلی خوبه! حالا آرزو دارم دوباره  بچه بشم و یکی عین تو قرص و محکم مراقبم باشه و  نذاره سردم  بشه، نذاره زمین بخورم،  نذاره بترسم،  نذاره بغض کنم… چه دنیای غریبی داریم و چه آرزوهای عجیبی! خیلی وقتها از دلسوزی هات دلخور شدیم خیلی وقت ها شاید دلتو شکوندیم خیلی وقتها خواسته و ناخواسته ناراحتت کردیم اما می دونم که دل دریایی تو همیشه برای عاقبت به خیریمون دعا کرده و  می دونم که دعاشم  یه روزی مستجاب میشه… بابت همه ی سختی هایی که  از لحظه ی هست شدنم تا همین الان برام کشیدی تا  ته ته دنیا هم مدیونتم، خیلی دلم می خواست می تونستم یه ذره شو جبران کنم ولی زمین را چه به آسمان؟! خیلی دلم میخواد همه ی حسمو  بهت بگم ولی چقدر سخته جلوی آفتاب از نور حرف زدن! دلم میخواد بدونی همه چیزمو مدیون بودنت، محبتت، ایثارت، گرمی نگاهت و سخاوت لبخندتم! دلم میخواد بدونی که من و ما بی تو هیچ  نیستیم و  با  تو  به عرش می رسیم. دلم میخواد بدونی همه ی آرزوم سلامتی و طول عمر و خوشحالی توست هر چند تو با همه ی خیر خواهیات با همه ی فداکاریات و  با همه ی دعاهای خیری که پشت سرته عاقبت به خیری، و کاش منم می تونستم مثل تو باشم. مامان گلم این روزها بهانه است تا یاد دلم بندازم که اگه تو  رو  نداشت چقدر حقیر بود و چقدر کم بود تو این دنیا! تا یادم بمونه که تا تو رو دارم به هیچ کس احتیاجی ندارم و  تو  برای خوشبختی ام قد  تمام دنیایی…

نویسنده: دختر بابا